سفرنامهای برای بانو که در«همایش آسیبشناسی نقد ادبیات کودک» دانشگاه شیراز با من نبود و من دلتنگ رفتم و برگشتم – قسمت دوم
قسمت اول، در اینجا
{ضروری:بخشی از این سفرنوشت، محصول توهم است و بخشهای دیگر، محصول توهمی دیگر؛ پس ...}
اتوبوس، همه را سوار کرده و به سمت سالن فرودگاه حرکت میکند. خیلی خستهام. علی زمزمه میکند:«خوشا تهران و وضع بیمثالاش!!» عاشقیت، علی و غیر علی نمیشناسد. آدمیزاده دلاش هرکجا باشد، «حافظ»اش همانجاست. میگویم:«آخی... دلت برای بچهها تنگ شده؟.. آخی..» تقریبا دلاش میخواهد یک هواپیمای مسافری ایران ایر تور، با دویست سیصد مسافر همین الآن از روی من رد شود! نگاهاش این را به من میگوید. فکر میکنم«من که چیز بدی نگفتم..».
وارد سالن فرودگاه شیراز میشویم. دو نفر با پلاکاردی در دست، به استقبال میهمانانی ایستادهاند:«به استقبال دکتر علیرضا کرمانی آمدهایم – روابط عمومی سمینار حمایت از پرورش بُز» / «به استقبال تو میآییم ای الههء فتوت و ای میلاد نور و سعادت، ای آرمیتا– از طرف خانوادهء آرمیتای عزیز». کمی آنطرفتر، یک گوُله دختر جوان ایستادهاند به صف. پارچهنوشتهای در دستشان است به قاعدهء سهمتر و اندی. روی آن با خط نستعلیق نوشته شده:«ای جوان زیباروی عاشق! حتی اگر شما ازدواج هم کرده باشید، به استقبالتان آمدهایم – دختران زیباروی در آرزوی خوشبختی». کف کردهام. به علی میگویم:«تو که با خدا میونه داری، بهش سلام برسون و بگو من رو از شر ِ اینا نجات بده» علی نگاهی عاقلانه و با لبخند به من میاندازد، و خیره میشود به ساعت بزرگ وسط سالن. به جماعت ِ روبهرو نگاه میکنم. توی چهرهء تکتکشان یک چیز مشترک است: همهشان عاشق من هستند و من را مرد دستنیافتنی رویاهایشان میبینند.
با زحمت از میان بوسهها و عشقهایی که پرتاب میشود، عبور میکنیم. برای اولین تاکسی دست دراز میکنیم تا از این دایره بگریزیم. راننده، مردی مسن است، با لهجهای شیرین. چیزی نمیپرسد، حرفی نمیزند، مودب است. میگویم:«الآن کجای شیرازیم؟ شمال یا جنوب؟» میگوید:«ایجا، جونوبه، اوجا شماله، ایور هم غربه، اوور هم شرقه.» برای اینکه اطلاعات بیشتری داده باشد، ادامه میدهد:«اوور هم شمال غربه، اوورتر هم جونوب غربه، ایور هم جونوب شرقه، اوورتر هم شمال شرقه» تشکر میکنم. لهجهاش وقتی که دارد این اطلاعات را میدهد، شبیه مرادبیگ ِ «روزی روزگاری» است. رفیق ما، توی دفترش مینویسد:«آی عشق! آی عشق! چهرهء آبیات پیدا نیست چرا؟» میگوید:«اینو همین الآن گفتم.. چهطوره؟» میگویم:«گرفتی ما رو؟ اینکه مال شاملوئه» میگوید:«شاملو؟؟ اولا که این شعر، پشتش تعهد و ایمان وجود داره، دوما هم که این شعر، یه "چرا" اضافهتر داره نسبت به کار شاملو، که شعر رو پُر از تردیدهای بشری میکنه... پرسشگری... جستوجو.. فنای در معبود... شوریدگی و سرگشتگی در بیابانهای اندوه... احساس دوری از آن ذاتی که انسان ازش جدا افتاده...» میگویم:«همهء اینا، توی همین یهدونه "چرا" بود؟» میگوید:«نه همهش! خیلیش توی سطور و لایههای زیرین شعر، مستتر شده» میگویم:«بله!»
داریم میرویم به مقصدی نامعلوم.
تیک ِ «وکیلآباد»ام زنده میشود. به راننده میگویم:«پدرجان الآن کجای شهریم مثلا.. یعنی مثلا "وکیلآباد" کدوم طرف ماست الآن؟» میگوید:«وکیلآباد؟؟» میگویم:«همون باغه. اونی که توش یه زمانی دانشکدهء حقوق بود..» از آینه نگاهام میکند. علی زیر لب میگوید:«...وکیلآباد و وضع بیمثالاش» و توی دفترچهاش چیزی مینویسد. راننده میگوید:«نمیدونم.. ما ایجا باغ ِ وکیلآباد نداریم. ولی باغ ارم داریم که توش هم دانشگاه بود یِیزمانی!» یعنی دارم اشتباه میکنم؟ ادامه نمیدهم بحث را. از پنجره بیرون را نگاه میکنم. پُر از پارچهنویسیاست. «او میآید»،«خوش آمدی ای عزیز دلها»،«لحظهء دیدار نزدیک است» ... به خودم میگیرم اینها را. خیلی لطیف، به راننده میگویم:«شهر، خیلی یهجور خاصی شده. کسی داره میآد؟» میشنوم:«آقو... آقو دارن تشریف میآرن چارشمبه!» اوه. اوکی. پس معنی این پارچهنویسیهای سطح شهر هم مشخص شد.
.............
همراه من، شعر تازهاش را برایام میخواند. گمانام این یکی، از سومین مجموعهای باشد که از ابتدای سفر تا بهحال سروده. چیزی نوشته درباب ِ انتظار و انتظار و انتظار. به شکل غمانگیزی معتقدم که کار از کار گذشته و باید مواظب این رفیقمان باشم.
میرویم وسایلمان را میگذاریم توی خانهای که متعلق به دو تا از بچههای تهران است که رفتهاند در حوزهء هنری شیراز مشغول بهکار شدهاند. بچههای جالب و آرامی هستند. قرار هم میشود فردا، علی برای بچههای گروه ادبیات کودک و نوجوان، که لیلا برزگر، همسر احمد اکبرپور مسوولشان است، سخنی براند در باب کودک و اینها. قرار هم میشود به احمد هم زنگی بزنیم و برویم خانهاش برای دیدار و بوسه و اینها. این دو دوست هم هی تاکید دارند که«راحت باشیدها!!! اینجا، چهار تا تختخواب داریم و دو تا اتاق! خیلی راحت باشید... دیگه خلاصه راحت باشید» ما راحتایم تقریبا، ولی نمیفهمایم که اینهمه تاکید برای چیست؟! لابد میهماننوازی و اینها انشالله! نیم ساعت میخوابیم و میزنیم بیرون. ما از گروه جداییم؛ آنها میهمان دانشگاه هستند و ما میهمان شهرزاد و دنیای اطلاعرسانی و عرفان و از ایندست.
مسعود اساماس میزند:«کجایی؟» میگویم با علی داریم خیابان گز میکنیم. باز اساماس میزند:«بیا.. من کف کردم! سیگار ندارم!» سفر آغاز میشود....
میرویم شاهچراغ. دلام میخواهد از صمیم قبل دلام بگیرد و یک دل سیر گریه کنم. ولی فقط دلام میگیرد و دریغ یک قطره اشک.
دوستمان کمی در باب فتوت و مردانگی ِ «شاهچراغ» میگوید و اینکه چندین بنده را آزاد کرده و در کل، مرد نیکی بودهاست. ما هم «ایوالله» میگوییم و وارد حرم میشویم. من اصولا، مثل خیلیها، بهشدت دارای «جوّ حرم» هستم. وقتی وارد حرمی میشوم (هرجا که باشد)، ساکت میشوم، لال میشوم، حتی اگر دون ِ شان روشنفکری محسوب شود، من آدم ِ اینجور احساساتام و خب، دوست هم دارم این باقیماندههای درون را.
توی حرم، جابهجا نوشتهاند:«عکسبرداری ممنوع، حتی با موبایل!» یک مامور اورژانس، که نمیدانم برای ماموریت آمده این حوالی یا برای چی، با لباس مخصوص، مقابل حرم ایستاده دستاش را گذشاته روی سینهاش، و یکی دیگر دارد از او عکس میگیرد«با موبایل»! و خدّام ِ حرم هم هی زیر لب میگویند:«سریعتر».
جای سادهایاست. جابهجا، آثار گچ و سیمان هست و داربستهایی که میگویند این مکان در حال بازسازیاست. ولی باز هم به نسبت حرمهای دیگر، خلوت است و سادهتر.
از حرم میزنیم بیرون و به قصد «حافظیه» حرکت میکنیم. پولی میدهیم به دربان و بلیط میخریم. «بر سر تربت ما چون گذری، همت خواه/ که زیارتگه رندان جهان خواهد شد» کلی آدم ِ رند میبینیم و صفا میکنیم. کاسبکاری، در چهرهء تکتک افراد مشهود است. پیشنهادهای ازدواج، در اینجا هم بیداد میکند. بهواقع، «شهریاست پُر کرشمهء خوبان» ز هر جهت، حتی از جهت حافظ و سعدی!
مردم دور قبر این بابا جمع شده و سعی میکنند حتما عکسی با این مرحوم بگیرند. یکی چنان چسبیده به قبر ِ مرحوم، که آدم خیال میکند توی ذهناش، خود را در آغوش «هدیه تهرانی» میبیند. رویاهای زیبایی دارند این مردم. دیگری، اینجا را با پارک ارم اشتباه گرفتهاست، و در حال آماده کردن چرخهای اسکیت است. همراه، میگوید بیا فالی بزنیم و صفایی کنیم. فالی میزنیم: یک غزل سرتاسر ملمع، یا بهعبارت بهتر، کاملا عربی میآید. ترجیح میدهم دوباره باز کنم. دوباره همان آش و کاسه است. فکر کن وسط شیراز باشی، بالای سر مرحوم نشسته باشی، و فالات به عربی باشد! چه شود! دیوان حضرتاش را میبندم و سعی میکنم از ذهنام کمک بگیرم؛ فال، فال است و مهم، حال است! این هم فال من میشود در آن مقبرهء خوشمنظره:
یوسف{؟} گمگشته بازآید به تهران، غم مخور حسین نوروزی!
کلبهء احزان شود روزی پُر از تمام چیزهای خوبی که دوست داری و یار در آغوش و اینا فراوان، غم مخور حسین نوروزی!
«حافظ، به سعی ِ وبلاگ»
مسعود، ترتیب اساماس را داده و حسین، رسما دارد از بیسیگاری میمیرد. نمیفهمم مسوولان این سمینار، مثل تمام سمینارهای دیگر، اصولا کی قرار است تفهیم شوند که «سمینارهای ایرانی، بهدلیل اینکه درآن اسباب ِ تدخین فراهم نیست، از پیش، شکستخورده محسوب میشوند»؟ اصلا اگر در همین معنی اندیشه شود، استفهام میگردد که بههمین دلیل است که شعر و ادبیات و از ایندست، اصولا در «سمینارهای خانگی» موفقتر هستند!
زنگ میزنم به مسعود ببینم کجا هستند. میگوید از هتل، تازه بیرون زدهاند و در محضر سعدی هستند. حرکت میکنیم به سمت «سعدیه». توی راه، فکر میکنم که این بابا، با این اسمی که برای مزارش انتخاب کرده، رسما پوز ِ هرچی اسمگذاری را زده. گرچه، اسم مناسبتری هم به ذهنام نمیرسد. پس به این نتیجه میرسم که باید اسم فامیلاش را عوض میکرد. مثلا میگذاشت «....»،«هومن»،«سوسن». واقعا اینها که برای خیابانها اسم میگذارند، کار سختی دارند.
.................
خدمت سعدی که میرسیم، هوا دارد تاریک میشود. با موبایل، داریم هم را پیدا میکنیم. اما، در جمع ما، همیشه دو نفر، از یکجهت، قابلیت شهودی و «منظرهای» دارند برای پیدا شدن و نشان کردن در شلوغی! آدم معروف، با ما زیاد است، مثل مصطفی رحماندوست، ولی دم عصر است، و کسی حوصلهء «آدم» را ندارد، حالا معروف و غیر معروف. اما .. اما...
اگر در جمعی، دکتر مهدی حجوانی باشد و من ِ صاحببانو، تضاد حاکم بین ما، میشود نشانهای میان شلوغیها. از دور، برق روی ماه مهدی حجوانی را میبینم و این یعنی که همدیگر را پیدا کردهایم. مسعود هم یک گوله پشم و موهای اضافه را رصد میکند، و آن یعنی که آنها هم ما را! واقعا، اشک در چشمان من پر میشود از اینهمه صمیمیت؛ همه منتظرند که سیگار برسد.
مهدی حجوانی، مردی بَرّاق و فارغ از هرگونه پشم و موی دنیوی!! است و در همهجا قابل رویت است. این حسین ِ صاحببانو هم چنانکه افتد و دانی، در ده سال گذشته، فقط سهبار راهاش به آرایشگاه افتاده، که آخرینشان در 17 مهرماه 1383 بودهاست. نوعی آدم ِ «تبرج-سرخود».
...............
همه را تکتک میبوسم؛ مهدی حجوانی را با لذتی بیشتر! وسط حیاط اخروی ِ مرحوم سعدی، یک چیزی شبیه چشمه هست که چند تا پله میخورد میرود پایین. من همینجوری فکر میکنم باید اسماش «آب رُکنآباد» باشد. برای اینکه به شب نخوریم، تند از پلههای این مکان که اصلا هم نفهمیدم اسم و معنیاش چی بود، پایین میرویم با مسعود، سیگاری آتش میکشیم، و به صدای خنده ای به خود میآییم. سهتا یکی، پلهها را برمیگردم بالا و «آقا مصطفی» را ماچی میکنم، باشد که قبول افتد. گپی میزنیم و کمی لودگی میکنم و از تقریبا از سی و هشت درصد دختران {و پسران} اطراف، دل میبرم. سعدیایه!!! خالی است و فقط ماییم که داریم به سمت بیرون راهنمایی میشویم.
برمیگردم و کمی سعدی را تماشا میکنم از دور؛ نزدیک نمیروم. بیتی در ذهنام میآید که اصلا اصلا معنا و مفهومی ندارد و شان نزولاش را در اینجا نمیفهمم:
فدای سرت اگه من خیلی تنهام
فدای سرت اگه گریونه چشمام
فدای سرت اگه دلام رو شکستی
حتی بهتازگی شنیدهام که عاشق یکی دیگه هستی ای ملعون!
سعدی، شاعر بزرگی بودهاست. دوستاش دارم.
..................
قدم میزنیم به سمت خروجی، و با دکتر بعد از تابستان، علیرضا کرمانی، صحبت ادبیات و رابطهء آهنفروشی و آجر و گرانی مسکن پیش میآید. علی سیدآبادی، به افقهای دور خیره است و دارد به خان سیدآباد میاندیشد احتمالا. دو سه تا خانم دانشجو، که در برگزاری سمینار، همکاری دارند با دکتر خسرونژاد اینا، تاکید دارند که باید حرکت کنیم به طرف «باغ ارم» که شام از دست نرود.
دختری از کنار ما رد میشود و رحماندوست را میبیند. به شهرام اقبالزاده نزدیک میشود و میپرسد:«اون آقا آیا ازدواج کردهاند؟» شهرام میپرسد:«آقا مصطفی؟ بچههاش با من همسن هستند!» دختر تُرش میکند و میگوید:«نه بابا.. اون آقا مو بلنده» اشک شوق، در چشمان شهرام حلقه میزند، و سیدآبادی هنوز دارد به افقهای دور خیره میشود و کرمانی با ماشین حساب جیبیاش، رابطهء منطقی قیمت آهن و ادبیات را حساب میکند. باید حدو پنج ساعت بگذرد، تا بار دیگر این فیلسوف، این مرد بزرگ، این رند ِ عالمتاب را کشف کنیم. مردی که مباحث عمیق بُزشناسی را به شیواترین و میناترین شکل ممکن ابراز میدارد: علیرضا کرمانی. این دکتر حسین شیخرضایی، تازهترین واردات علم از لندن، لبخندهای ملیح میزند و آرام است. «یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟» این سوالیاست که در آنوقت، همه از خود میپرسیم.
شب شده، و من هنوز به بانوی قرنها، بانوی دوستداشتنی، زنگ نزدهام، و از این بابت، احساس شرم میکنم از غرور گاهی بیمورد ِخودم. این حس، تنها حس حقیقیام تا این لحظه است.
شرمگین، به سوی شام در حرکتایم.
تهران نشسته در کافههای جنسی
کمکهای جنسی
حرفهای جنسی
خیابانها کوچههای بسیار وقتی که دوستات داشتم
۲
همیشه یک صندلی خالی است
تختخوابی که افتاده روی بام
خواب تو آغوش میکشد بهقدر ِ اینهمه چراغ ِ سرخ / سبز/ زرد
و آبها
آبها دریا را فراموش کردهاند
۳
از خوابهای شهر دوری ای دریا
دریای لعنتی!
زنهای سرخ ِ جنگی در تو آویختهاند جوانیشان را
در هر کجا که تو بودی
تنی برای عاشق بود
و تهران
با خیابان دکتر حسابی
با خیابان فاطمی
و تهران با خیابانها عشقهای بسیار
این شهر لعنتی!
۴
قورباغههای کودکی از عذاب ِ الیم مُردهاند با سنگهای خدای بزرگ
عجیب نیست اگر هنوز ایمان داریم که شاه برمیگردد
راههای شوسه قدر ِ دریا میفهمند
و دوش از آب - سرشار ِ فرو رفتن از تنیست که زیبا بود
پوست شب را کشیدهاند تا صورتی که زنی داشت
و آبها
آبهای دور
تختخواب را به آغوش میکشم
شاه برمیگردد
و تهران، همانی که تنی داشت زنی بود روزگاری
زرد / سبز/ سرخ
اردیبشهت 84 تا اردیبشهت 87
بعد: وقتی که تمام شعرهای اردیبشهت 84 را با هم تلفیق میکنی. وقتی که هر روز، سانتیمانتالتر میشوی. وقتی که هر روز دوست داری فقط «سخن عاشق» بنویسی. وقتی که به دیگران چه ربطی دارد چی مینویسی؟ وقتی که داری فکر میکنی که کی، چی میخواهد در جستوجوهای بیپایاناش اینجا؟ وقتی که حتی از اول صبح، دو خط نمیتوانی انشا کنی. وقتی که نفس کشیدنات هم در تورم دارد از پا درمیآید. وقتی که دلتنگی. وقتی که خوش نیستی.... روزگار تلخی داریم. تف!
بعد: ای بر پدر و مادر هرچه موسیقی خراب، که میرود توی مغزت، خرابتر میکند روزگارت را.
بعد: رسما دارم میپوسم اینجا. بهزبان ِ ساده: دارم/اینجا/میپوسم.
بعد: تو چهطوری؟ تپل باش...
بعد: خواهر و مادر ِ روزگار را .... بعد!
هیچ از تو نمیدانند
و از دختری به نام لیلا...
آمده بودم
بی اسب
بی تو
با آخرین خطوط:
« امروز، آخر ِ دنیا بود
و مادربزرگ
دارد خواب مسیح می بیند....»
نوشته شد در تابستان 1377؛ بعدها، یک شب، همین وقت ِ اردیبشهت، پای تلفن، با صدای بلند خواندم. و دیگر هیچ ...
سفرنامهای برای بانو که در«همایش آسیبشناسی نقد ادبیات کودک» دانشگاه شیراز با من نبود و من دلتنگ رفتم و برگشتم – قسمت اول
- آقای جوان ِ زیبارو! آیا شما ازدواج کردهاید؟
وارد فرودگاه که شدیم، طنین حماسی این سوال، تن هر جوان ِ زیبارویی را میلرزاند. به سمت صدا برگشتم: چهرهای اهورایی بود، شبیه مادربزرگ خدابیامرزم. کولهپشتیام را نشان دادم که یعنی «معلوم نیست ازدواج کردهام و این کولهپشتی را زنام برایام خریدهاست؟»
سفر، شگفت و ژرف، آغاز شد. از گیت پرواز که میگذشتیم، ماموری با چهرهای عبوس گفت:«کارت شناسایی!» شناسنامهام را دادم. صفحهء اول را اصلا نگاه نکرد. صفحهء دوم را نگاه کرد و گفت:«شما که ازدواج نکردهاید!» معلوم بود که خطخوردگی ِ صفحهء دوم را ندیدهاست و اصلا به کولهپشتی و حلقهای که در دست دارم، توجه نکرده است. گفتم:«ولی ما باید الآن بپریم! دیر میشهها!» گفت:«بپر پرندهء عاشق .. برو ... برو که درخواستهای بسیاری در انتظار توست.» و زار زار گریست. ما، من و علی، سوار بر بال اتوبوس، باند فرودگاه را طی کردیم و به «دهانه»ء هواپیما رسیدیم.
- آقای جوان ِ زیبارو! آیا شما ازدواج کردهاید؟
مرد جوانی، جلوی در ورودی هواپیما ایستاده بود. اول علی وارد شد و پشت سرش، من. چشم چرخاندم به اطراف. نگاهها خیره به من بود، مرد و زن؛ زنها بیشتر. یکی از میهمانداران، به استقبالام آمد. گفت:«از سوال همکارم {اشاره به مرد جوان} نگران نشوید، برای من پرسید؛ سوء تفاهم نشود!» نفس راحتی کشیدم و کولهپشتیام را نشان دادم که یعنی:«معلوم نیست ازدواج کردهام و این کولهپشتی را زنام برایام خریدهاست؟» به کولهپشتیام نگاهی کرد و درجا، جان به جانآفرین تسلیم کرد. شوری برپا شد ناگفتنی. جماعت زار زار میگریستند، خاصه پرسنل پروازی ایران ایر تور. دختر جوان را جمع و جور کردند و ریختندش داخل یک نایلون سیاهرنگ، تا به سردخانهء متوفیات شیراز تحویل بدهند. ما هم رفتیم و نشستیم روی صندلیهامان. چند میهماندار ِ جوان، به صندلی ما نزدیک شدند که امضا بگیرند. یکیشان یک تکه کاغذ به طرفام گرفت که رویاش با خطی ریز، نوشته بود:« آقای جوان ِ زیبارو! آیا شما ازدواج کردهاید؟ اگر کردهاید، کوفتش شه!! اگر نه، امضا کنید این عشق را!» حوصلهام داشت کمکم سر میرفت. به علی گفتم سرم درد میکند و باید کمی چشم برهم بگذارم. علی بهشدت نگران ادبیات کودک و نوجوان بود. نگرانی را توی چشماناش میخواندم. اضطراب داشت. امضای من را هم بلد نبود که جعل کند، این شد که پای تمام درخواستها دو مثلث تو در تو کشید، و پایین آن چیزی به خط عبری نوشت. اطمینان داشتم که این رفیق ما، صهیونیستی بیش نیست. چشمهام سنگین شد. یاد سفرم به لنبان افتادم. روزگار غریبی بود. چند بار نزدیک بود که بهدست دختران لبنانی، استشهادی بشوم. یعنی خدا من را دوست داشت؟
با صدای یک اِواخواهر از خواب پریدم:«آقایون و خانمهای محترم، و جناب آقای حسین نوروزی، کاپتان هستم، سفر خوشی را برای شما آرزو میکنم. امیدوارم که در طول سفر، کمربندهای خودتان را محکم ببندید و در ارائهء پیشنهادات ازدواج، کمال اغواگری را داشته باشید. لیدیز اند جنتلمن، وی لاو میستر حسین...».
خسته بودم از اینهمه بیجنبه بودن. ترجیح دادم سکوت کنم و کتاب بخوانم. کتاب «بُزبیاریهای انسان معاصر / بررسی رابطهء دیالکتیکی لذت و سرعت در تراشههای انسانی» نوشتهء دکتر ع.ر.کرمانی (استاد دانشگاه سلطنتی انگلستان)/ ترجمهء دکتر ح. ش.رضایی را باز کردم و غرق در کتاب، چشمهام باز سنگین شد.
علی، دومین دیوان اشعار عاشقانهاش را داشت میسرود. از ورودی فرودگاه مهرآباد، تا گیت پرواز، سی و هست شعر کوتاه عاشقانه سروده بود. سه تا هم فیالبداهه، در تاکسی گفته بود که چون جایی یادداشت نکرده بود، از یادش رفت. خیلی عاشقیت بهخرج میداد و من نگران بودم. واقعا این بشر، دنیایی از تناقضهای انسانیاست. سعی کردم یادم باشد که بعدا، بهش بگویم که حاضرم مجموعهء شعرهایاش را بازخوانی کرده و حتی برای چاپ، ترغیباش کنم.
یک لحظه، توی خواب و بیدارم، دست بانو را روی شانهام احساس کردم. هیچکس پیشنهاد ازدواج نمیداد، همهجا من بودم و من. غرق در افکار درهمریخته، اندیشناک، و دلتنگ. بغض کردم. لودگیام کمی ته کشید. قبل از سفر، مفصل دعوا کرده بودیم؛ دعواهای عاشقانهء مرسوم. گفته بودم که دیگر چیزی نخواهم نوشت تا «شرایط نوشتنام را عوض کنی و بهتر». غصهام شد. بانو رنجیده بود. توی خواب و بیدار، فکر کردم وقتی برگردم، مهربان میشوم. طفلکیاست، و ما واقعا پشت و پناه همایم، کس و کار ِ همایم. نباید اینجور، برنجیم و برنجانیم. قول دادم به خودم که وقت ِ برگشتن، حسابی نازش کنم و کمی از دلاش دربیاورم. دختر خوبیاست، و بیناموسیاست اگر بگویم خیلی توپ است! ولی هست و بهقول رضا عابد، چرا مستی ِ پنهان؟
بغض کرده بودم، دلام هم تنگ بود. داشتم فکر میکردم اگر هواپیما بیفتد، حرف دیشبام چهقدر درست، و چهاندازه تلخ تعبیر خواهد شد:«اینجوریه؟ باشه عزیزم... ما رفتیم.. ولی خیلی از هواپیماها، بلند شدند و ننشتند.. پس دعا کن.. و مواظب خودت باش...» وسط دعوا، حلوا پخش نمیکنند. آدم، بههم میبافد و میگوید. بعد، دلاش تنگ میشود، و کمکم، پنهانی از حرفهایی که زده، پشیمان میشود. من خیلی تند میشوم گاهی، و اغلب هم رعایت نمیکنم که حتی به گاه عصبانیت، نباید هر مزخرفی گفت. دلام میگیرد. حصلهء شوخی با خودم را هم ندارم.
- آقای جوان ِ زیبارو! بفرمایید!
چشمهام را باز کردم و میهماندار را بالای سرم دیدم. شبیه مادر ترزا میخندید. خلبان در کابیناش، حمیرا گذاشته بود و صدا را داده بود توی بلندگوهای داخلی:«خاطرات شمال، محاله یادم بره.. اونهمه شور و حال، محاله یادم بره...» خیال کردم اشتباه سوار شدهایم؛ ما داشتیم به جنوب میرفتیم، ولی حمیرا از شمال میگفت. میهماندار، گوشهء مقنعهاش را توی دهاناش گذاشته بود که صدایاش عوض شود. با غمزه، ظرفی یکبار مصرف را بهطرفام گرفت: یک قوطی آبمیوه، بستهای غذا، یک نارنگی، و ... یک شاخه گل رُز! تعجب کردم. قبلا هم شنیده بودم که تازگیها توی پروازهای طولانی، خلبانها مسافران را در شنیدن موزیک شریک میکنند. غذا هم که همیشه میدادند. ولی گل رُز.. عجیب بود. فکر کردم چه خوب است اینهمه تکریم مسافر و اینهمه نوآوری. گل رُز را با اکراه گرفتم، و تشکر کردم. دختر جوان، با صدایی لرزان، گفت:«یعنی.. یعنی.. یعنی شما با من...» و پخش شد روی زمین. کل هواپیما را دیدم که سر پا ایستادهاند و با چشمهایی خیس، و لبخندی ابلهانه بر لب، دارند ما را تشویق میکنند. گیج بودم.. میهمانداران دیگر به سرعت با چرخ پخش ِ غذا وارد راهروی هواپیما شدند و جنازهء همکارشان را جمع کردند و داخل یکی از همان نایلونهای سیاهرنگ ریختند و بُردند. سرمیهماندار، که اسماش کامبیز بود، رو کرد به مسافران و گفت:«مسافران گرامی! با توجه به اینکه تلفات ما در این پرواز بیش از دو نفر بوده، دچار کمبود پرسنل هستیم. اگر یکی از مسافران لطف کنند و ما را همراهی کنند، بسیار ممنون میشویم.» علی، که مشغول نوشتن شعری دربارهء عشق و غش کردن و مُردن بود، سریع بلند شد و گفت:«من میمیرم واسه پروژههای سوزناک عاشقانه! من هستم!» و رفت به طرف کابینی که پاتوق میهمانداران بود. چند دقیقه بعد، با یک کتری زردرنگ مسی، وارد راهروی هواپیما شد. یک بسته لیوان یکبار مصرف و یک کاسه قند. با صدای بلند، گفت:«برای شادی روح این دو پرندهء عاشق، این میهمانداران گرامی و کمکخلبان پرواز، فاتحهمعالصلوات!!!» همه صلوات فرستادند و در سکوت، پچپچ فاتحه خواندنشان، فضای هواپیما را روحانی کرده بود. علی از ردیف اول شروع کرد به پخش چایی.
با خودم گفتم:«تلفات بیش از دو نفر... پس، سومی همان کمکخلبان است... ولی آخه اون دیگه چرا؟» جواب سوالام را ساعتی بعد، مامور امنیت پرواز داد. مردی بود با ریش انبوه، و سر و شکلی شبیه حاج کاظم ِ فیلم آژانس شیشهای. یک کلاشینکف در زیر کتاش قایم کرده و یک بیسیم هم بسته بود به پشتاش؛ از اینها که توی فیلمهای روایت فتح نشان میدهد. گفت:«جوون اجازه میدی دو سه دقیقه بشینم پیشت؟ پام یهو خواب رفت، داشتم میرفتم دستبهآب ..». تعارف کردم که بنشیند و نشست. سعی کرد خیلی آرام و نامحسوس، اسلحه را در حالت آماده قرار دهد، ولی گلنگدن گیر کرده بود و حتی با کمک مسافران ردیف بغلی هم جا نمیرفت. نهایتا، از خیر آن گذشت و خودش را کمی به من نزدیک کرد:«برادر نوروزی، بنده از...» دور و بر را نگاهی کرد و کمی آرامتر ادامه داد:«بنده از بچههای امنیت پرواز هستم. لطفا سعی کنید معمولی برخورد کنید... خواهشی داشتم از شما... اگر ممکنه، کمی رعایت حال ما را هم بکنید. تا همین الآن که نصف راه را آمدهایم، سه تا از نیروهای خدوم این هواپیما را تلفات دادهایم و میترسم اگه همینطور پیش بره، تعداد کشتهها بیشتر بشه.. لطفا رعایت کنید تا مشکلی پیش نیاد انشالله.» گفتم:«اولا خیلی خوشحالام که توی عمرم یک مامور امنیت پرواز میبینم، و دوما خیلی خوشحالام! سوما، من باید چه کار کنم؟ اینکه دیگران اینهمه پیشنهادات رذیلانهء عاطفی میدهند، تقصیر من است؟» گفت:«بله! درست! ولی شما هم کِرم داری!» عصبی شدم:«ببین بانو!! اینقدر این شوخی بیمزه رو تکرار نکن!!! من/ کِرم/ ندارم!!» مامور تعجب کرد و کمی مثل ابلهها نگاهام کرد:«جان؟؟» فهمیدم سوتی دادهام. گفتم:«بله.. چشم.. چشم.. سعی میکنم بگیرم بخوابم اصلا... چشم.. حق با شماست.. » البته راست میگفت؛ در آن لحظهء خاص، کِرم داشتم:«ولی من کِرم دارم! میخوام بدونم! دانستن، حق مردم است! این دو تا خانم جوان، بهقول شما از عشق مُردند، ولی اون کمکخلبان چی؟» درحالی که اسلحهاش را زیر کُت جابهجا میکرد، گفت:«اولا که این دانستن، حق مردم است، کهنه شده. شما مثل اینکه حماسهء سوم تیر رو درک نکردی؟! دوما که اون بندهخدا، امروز فوت نکرده. خیلی سال قبل، توی یک سری قتل خودسر و هماهنگنشده، عمرش رو داد به شما. ولی امروز برای اینکه فضا عاطفی بشه، بچهها گفتن که اون رو هم جزو تلفات این پرواز حساب کنیم. اغلب همینطوریه: توی بیشتر ِ پروازها، اون مرحوم رو جزو تلفات حساب میکنیم.» بلند شد و خیلی عادی، انگار که حرفی با من نزده، با صدایی کمی بلندتر از قبل گفت:«پسرم ببخشیدها.. مزاحمت شدم.. داشتم از پا میافتادم.. خدا خیرت بده» بعد بهشکلی نامحسوس، توی گوشی بیسیماش گفت:«کاظم به کابین خلبان! کاظم به کابین خلبان! ماموریت انجام شد.. تِیکایت ایزی.. ولکام تو شیراز... حمیرا واز وری نایس! ثنکیو کاپی.. ثنکیو!» و رفت.
علی را دیدم بالای سرم که داشت به میهمانداران کمک میکرد. گفت:«چای بریزم یا بیدمشک؟» گفتم:«علی من اصلا حوصله ندارم.. تو هم دل ِ فرخندهای داریها! برو.. نمیخورم... نمیشد تو خودت رو دخالت ندی، بشینی شعرت رو بنویسی؟» گفت:«چای میریختم که آمدی/ دریا بودی/ و من عاشقانه/ برای تو بیدمشک ریختم/ کاش میخوردیش!!» چشمهام داشت از حدقه بیرون میزد. احساس بدی داشتم: یکجور حس ناامنی. لبخندی زد و گفت:«این رو همین الآن گفتم. میام زود مینویسم که یادم نره .. بشین، بگذار به بقیه هم چای بدم میام حالا».
دنیای عجیبی شده. داریم میرویم به «همایش آسیبشناسی نقد ادبیات کودک» که با همت « مرکز مطالعات ادبیات کودک در دانشگاه شیراز» و پیگیریهای دکتر مرتضی خسرونژاد و دوستان ایشان از جمله دکتر کاووس حسنلی برپا شده و قرار است دوشنبه، عدهای از متخصصان که به این سمینار مقاله ارائه کردهاند، سخنرانی داشته باشند.
خسرونژاد و همکاراناش مدتی قبل، برای اولینبار رشتهء تخصصی «ادبیات کودک و نوجوان» را در دانشگاه ادبیات شیراز تاسیس کردهاند و بعد از اخذ مجوزها و تاییدیههای لازم از سوی وزارت علوم، حالا یک رشتهء تخصصی هم در چرخهء دانشگاهی ایران وارد کردهاند.
اینروزها هم به مناسبت دومین سالگرد تولد این رشته، و به دلایل عقلی و عاطفی، دارند یک سیمنار برگزار میکنند. از تهران، مقالات این آدمهای شخیص (مصطفی رحماندوست، دکتر مهدی حجوانی، خسرو آقایاری، شهرام اقبالزاده، علی اصغر سیدآبادی، علیرضا کرمانی، لاله جعفری، دکتر حسین شیخ رضایی، دکتر علی عباسی، حسین شیخ الاسلامی، مسعود ملک یاری و شاید یکی دو نفر که چون با من دوست نیستند، پس نمیشناسمشان و اصلا هم یادم نمیماند که اسمشان بپرسم) پذیرفته شده و عدهای هم دیر خبردارند شدهاند یا مثل علی، فراخوان به دستشان نرسیده. با اینحال، به صورت خودجوش ترجیح دادهاند که از این حرکت کودکپسند ِ کودکدوست حمایت کنند تا رستگار شوند. لذا، آن ده نفر جداگانه با هواپیمای بعدی میآیند، و ما دو نفر، من و سیدعلی کاشفی خوانساری، جداگانه با هواپیمای قبلی داریم میرویم. ما، میهمان شهرزاد هستیم، و داریم برای پوشش امر خطیر اطلاعرسانی به این سمینار میرویم. و من تا آخر سفر هم نخواهم فهمید که بالاخره دکتر ع.ر.کرمانی، چه فکری کرده که اسم کتاباش را گذاشته «بُزبیاریهای انسان معاصر / بررسی رابطهء دیالکتیکی لذت و سرعت در تراشههای انسانی».
علی، نشسته کنار دستام و میگوید:«چهقدر کتاب میخونی؟ بیخیال... داریم میریم شیراز... راستی تو این آهنگ سَندی رو که خلبان گذاشته، داری برام رایت کنی؟» صدایی از بلندگو میآید مبنی بر اینکه رسیدهایم به آسمان شیراز و باید کمربندهامان را محکم بچسبیم که باز نشود. ناگهان دستی را روی شانهام احساس میکنم: میهماندار جوانی را میبینم که با دو دست، شانههای مرا گرفته و در چشمهاش، شکوهی عظیم موج میزند. توی چشم چپاش، یک گل رُز میبینم و توی چشم راستاش، علامت دلار را. خیلی نگاهاش سیاسیاست. {باید ساعتی بگذرد و به جمع بپیوندیم تا بفهمم که بحث، بحث نظام سرمایهداری و تقابل با حقوق محرومان است؛ تقابل راست و چپ، جهانبینی ثروت و قدرت و عدالت و آزادی.}
صحنه خیلی عاشقانه است. یاد کولهپشتیام میافتم که بانو برایام به تازگی خریده؛ خوشگل و شیک است و دوستاش دارم. میگویم:«خیلی ممنون خانم. راحتام من» کِش میآید به طرف من و میگوید:«حفظ جووون شما برای ما از حفظ این لَکَنتی واجبتره؛ شاید ازدواج نکرده باشید!» روی «جون» تاکید میکند و شانههایام را محکمتر میگیرد. هواپیما دارد ارتفاع کم میکند. از بیست و نه هزار پایی، آمدهایم به دهقدمی باند فرودگاه شیراز. با خودم فکر میکنم که چرا این باید اینجوری بشود؟ چرا من الآن نباید در کنار بانویام باشم در این سفر؟ یک لحظه به صورت علی که کنارم نشسته، نگاه میکنم..... نه!!! عاشقیت در من میخشکد.
دلتنگام، و ساعت از دو گذشته. موبایل را روشن میکنم که شاید بانو تماسی بگیرد و فرصتی پیدا بشود برای ابراز دلتنگی. دریغ... دوری، بد است و حتی با شوخی هم شیرین نمیشود. خدا بگویم تو را چه نکند که آوارهء جهانام کردهای و دلام بُردهای به شهرهای دیگر ِ دور. با غصه، به حلقهای که توی دستام دارم خیره میشوم و ناخودآگاه زمزمه میکنم:«زن و اژدها هر دو در....» دوُر و برم را نگاه میکنم ببینم کسی شنید یا نه. شکر خدا کسی حواساش نیست و همه دارند بار وُ بُنه را جمع میکنند که پیاده شوند. خلبان میآید روی خط و میگوید:«مسافران محترم، خانمها و آقایان، سفر خوبی بود. امیدوارم شما هم مثل ما حال کرده باشید. جووووون!» دنیای عجیبیاست. خستهام همین اول سفر. و حالا بعد از ده سال، وارد شهر حافظ میشوم، و نمیدانم چرا همهاش شعرهای فردوسی توی ذهنام میچرخد.
مامور امنیت پرواز، در حالی که یک کیف سامسونت در دست دارد، و اسلحهاش را دیگر آشکارا توی دستاش گرفته، از کنارم رد میشود و با لبخندی ملیح، یک چشمک برایام میفرستد. با خودم میگویم لابد این هم بخشی از کارشان است و باید فضا را بعد از هر عملیات، تلطیف کنند. صدایاش میآید که به سرمیهماندار میگوید:«آقا ممنون. توی فرودگاه شیراز پریز برق هست من این بیسیم رو بزنم شارژ شه؟»
از هواپیما پیاده شدهایم و حالا علی دارد چیزکی مینویسد در دفتر شعرش. نسیم خنکی از آن طرف قرنها، میوزد و من شاعر میشوم:«بانوی من کجاست؟ / ایکاش هیچ پروازی نبود/ پرندهها نمیرفتند/ / نفرین به هرچه فرودگاه/ و تمام پرندهها/دریاها/شهرها/هواپیماها...»
ساعت دو و نیم بعداز ظهر یکشنبه است. کولهپشتیام را دوست دارم.. خیلی زیاد ....