خانههای بسیاری خراب شد تا ماندگار شوم
حالا
هی راه میروم
و میبینی که در این شهر ماندهام
داریم به زندگی
عادت میکنیم
2
اینجا برای از دست رفتنام
چیزی ندادهام که بمانم
تنها
بختک بهروی یک بنبست بودم
و نامات را
که در کوچهها شهید کردند
نمیخواستم بمیری قیصر!
3
خیابانهای دلگیر برای تو
خانههای بسیار برای تو
ابرهای حاصلخیز بعداز ظهر
مادران دعا و نذری برای تو
وطنام را برمیدارم
و از تهران دور میشوم
4
نمیخواستم آوارهء جهان باشم
خانههای بسیاری خراب شد
اتوبانهای ناهموار
دلبرکان غمگین
فقر
شهید
یاد گرفتیم که میشود رفت!
حالا
مدتهاست رفتهایم
و اتوبانها
و خانهها
و خیابانهای سرد
5
قدمهایام را
از کشور ِ همیشه تلخ
پس میگرفتم اگر ویزای رفتنام بود
نمیخواهم اینجا بمانم
آه کشور ِ همیشه تلخ
نفرین به هرچه خاک وطن
با نکبت و عشق
دوستات دارم
هر رژیمی که گفت تو زیبایی، رژیم ِ ما بود دریاها را من سرودم وقتی تو آمدی هیچ کافهای بعد از تو، قهوهاش نمیآید شعر بلند آزادی ماهیها، دریاچهها، و ماهیهای غمگین دفتر دلتنگیهای ایرانی: شعرهایی از روی حس وطنپرستی
ريلها ، پروانهها ، ابرها
قرار نبود شاعر باشم
من
فقط
تماشا میکردم
نمیخواستم آوارهء جهان باشی
و من بهدنبال تو شهرها را بیایم
خیابانها را تمام کنم
همینجوریاست؛
گاهی
قهوهات دیر میشود
و آوارهء جهان میشوی
کاش تماشایات نمیکردم
و قهوهام را میخوردم
نمیدانستم عاشقات خواهم شد
2
در هیچ شهری تو را نمیبینم
رفتهای
و هیچ کافهای
بعد از تو قهوهاش نمیآید
ماهی سبزهروی دیوانه
روزگاری تو را خواهم سرود از تو بسیار
3
تو
قرار نیست خاطرهای باشی از یک بعدازظهر
تفنگی باشی که شلیک میکند
قرار نیست!
میخواهم فریاد بزنم:
زنی بود که از یک فنجان قهوه آغاز شد
در خیابان نگاهام کرد
و فهمیدم که دوستاش دارم؛ شاعر شدم
قهوهات را بخور
به دختری که نارنجی پوشیده بود
مدتهاست که فکر نمیکنم
4
تو رفتهای
و کافههای ِ تداخل ِ صنفی
پلمپ میشوند
شعرهای عاشقانه
پلمپ میشوند
و هرچه بعد از تو، بسته میماند
تو رفتهای
برمیگردی
و تلخی قهوهها را از من میگیری
آنوقت دیوانهات میشوم
و برف
میبارد
و برف
میبارد
و برف
میبارد
5
کاش زیبا نبودی
تا نمیدیدمات
گرچه
تقاوتی ندارد ...
تو اکنون
زیبایی
و من نمیبینمات
لعنت به کافههای بعد از تو
برای «دیماه»ای که دوستات دارم و تمام قهوههای تهران، و یک صندلی چرخدار که اینروزها پایهاش شکسته، و بسیاری از «همونوقت، همینجا»های این سالها. برای بانو؛ برای بانو، و برای بانو!
هر رژیمی که گفت تو زیبایی، رژیم ِ ما بود دریاها را من سرودم وقتی تو آمدی نمیخواستم بمیری قیصر
شعر بلند آزادی ماهیها، دریاچهها، و ماهیهای غمگین
دفتر دلتنگیهای ایرانی: شعرهایی از روی حس وطنپرستی ريلها ، پروانهها ، ابرها
دخترای خورشید خانوم، توی حیاط تاب میخورن از لب کاسهء گل، یواشکی آب میخورن
بوسه میدن به لباشون، پسرای شوخ ِ باد لُپاشون لاله زده؛ خدا کنه بارون نیاد
ننه بارون! دخترای آفتابوُ فلک نکن ابرای سیاهتوُ رو سرشون الک نکن
راه بده مشدی بهار، غنچهء سیبوُ باز کنه پسر نسیم خانوم، شکوفهها رو ناز کنه
خدا کنه بارون نیاد، خدا کنه بارون نیاد
اینقد این قناریای عاشقوُ توو لَک نَبر کفترای خونهرو دنبال بادبادک نَبر
دخترای گل خورشید، یه روزی قهر میکنن غربتیهای شبوُ، وارث این شهر میکنن
بچهء قُدّ ِ انار، گرچه یه گولّه آتیشه اگه بارون نبره، توو این حیاط قد میکشه
بذا گرمای زمین بمونه چند روز پیش ما رگ و ریشهء حیاط، یخ زده از بغض هوا
خدا کنه بارون نیاد، خدا کنه بارون نیاد
ترانه از زویا زاکاریان
صدا و آهنگ مهرداد آسمانی؛ خواننده و آهنگساز مورد علاقهء تمام ِ اینسالهای من، بعد از غلامحسینخان بنان، و به همراه بانو شهره صولتی، ستار، هایده، شاهرخ، فرهاد .... و بانو!
با تشکر از تمام پیانونوازیهای جواد معروفی و سهتار نوازی داریوش طلایی و مسعود شعاری. با عشق بیحد و حصر به دوتار حاج قربان، و پنجهء جادویی استاد عبدالله سرور احمدی، و مویههای غریب و بیهمتای ملکمحمد مسعودی، و مداحیهای سلیم موذنزاده، و اذان عطاالله امیدوار.
هنر و ادبیات، تا اطلاع ثانوی، همینهاست. دم عباس معروفی گرم که با افتخار میرود روی سِن ِ کنسرت داریوش اقبالی، چون دوستاش دارد و پنهان نمیکند.
عشق را از این مردم باید آموخت: این سايت به گوگوش و دوستداراناش و به ملت بزرگ تاجيکستان هديه گرديده است!! رواناند و بیپیرایه.
من هم امروز تصمیم گرفتم تعارف را کنار گذاشته، با خودم روراست باشم و برای اولینبار!!!! عرض کنم: بانو، دوستات دارم!
بیت:
دوست میدارمات به بانگ بلند تا کی آهسته و نهان گفتن؟
جوک:
یهروز یه جوجهء بیپناه میره در خونهشون داد میزنه:«پیشو! بیا منوُ بخور!»
اساماس برفی و مناسبتی:
هموطن گرامی، تنها با زیاد کردن 10 درجهای بخاری منزلتان، و باز گذاشتن یک پنجره، ما را در تعطیل کردن ِ مدارس و ادارات دولتی یاری کنید. وزیر برنامهریزی و اطلاعرسانی ِ تعطیلات
جوک-اساماس مناسبتی:
با توجه به مسدود شدن راههای خروجی استان قزوین و گیر افتادن بیش از 7000 مسافر، امروز در این شهر عید اعلام شد.
بهشدت شخصی: ببین! یادت رفت اینروزا، دیماه، سالگرد چیه؟ فکر کن، دور نیست...
مردمی که غمگین و دلخسته باشند، دنبال بهانه میگردند. بهانههای مردم را گرفتن، چه به نام تبرج باشد، چه در لوای روشنفکری و مبارزه، ظلم بزرگ کسانیاست که در تمام ینگههای دنیا ( از تهران تا تورنتو) غم و شادیشان را مدتهاست فراموش کردهاند در روزگار دوغ و دوشاب.
عَلم ِ ستیز با پندارههای این سرزمین ِ همیشه غمگین، هرکه برداشت، زیر عَلم ماند. به تاریخ نگاه کن حتی اگر باور نداری.
دوست روزنامهنگاری میمیرد، و درست روز اول محرم در پنجشنبهای سرد، دفن میشود. یکی به گوش پدرش میخواند:«عجب سعادتی داشت پسرت!» و های های پدر میرود هوا. پدر، مرگ فرزندش را هنوز باور نکرده، اما سعادتی را که نصیباش شده، تا دوردستهای زندگیاش برای تمام آمدهگان تعریف خواهد کرد. چه میخواهی دیگر؟ فرزند دلبند دیگر زنده نمیشود، اما همین بهانهها دل از داغدارش میرباید. حتی اگر من و تو خرافه بدانیماش، مردمی که داغدارند، سعادت ابدی میپندارند و روزها را سپری میکنند با همین شادیهای کوچک.
محرم، برای این مردم دقیقا همان روایتیاست که میشنوند و شنیدهاند: ظلم و برخاستن در برابر جور، تنهایی و تشنگی، و مرگ در بعداز ظهر یک روز آفتابی. مردم با همینها هم اشک خواهند ریخت. با همین بهانههای تکراری و معمول.
حالا تو هی سند بیاور که فلان نبوده و بهمان بوده، چه چیزی را تغییر میدهی؟
ببین! مادرش میگوید، حتی همان روزها که دیسکوها و عشرتکدهها بساطی داشتند، باز هم هنوز عشقهای بسیاری در خیابانهای عزاداری نقش میگرفتند. داری با چی میجنگی؟
تو ندیدهای، من دیدهام که بسیاری از آدمها خوشآورد ِ روزانهشان را به حساب شفا و شفاعت گذاشتند و شاد شدند؛ چه اصراری به عوض کردن تمام دلخوشیهاست؟ چرا؟ طرف سرما میخورد، دو هفته بعد بهطور طبیعی خوب میشود، و قضای آمده، همزماناش کرده با محرم: میگوید شفاعت امام بود! تو چرا پاره میشوی؟ دوست دارد که شفا و شفاعت ببیند. وقتی که دلتنگی، وقتی غمای، دنبال بهانه و دستآویزی. یا اعتقاد و ایمان داری یا نداری، خیلی فرق میکند؟ دوست دارد، دلاش میخواهد اینجوری فکر کند، تو چرا برنمیداری بگویی از برکات آزادی بود اینکه توانست برطرف شدن بیماریاش را بهنام دیگری ثبت کند؟
من میگویم هزار سال، تو بگو از صفویه؛ فرقی نمیکند در صورت ِ آنچه هست: مردمان بعد از 900 هجری هم آدم بودند، نه؟ یعنی همین تو یکنفر ماندهای که بر علیه خیالات و خرافات بشوری؟ نه عزیز من. خیلیها چون تو بودند، جمهوری اسلامی هم فقط سه دهه است که حکومت به دست گرفته. این روزگار ِ عزا و تلخیها/لذایذ جانبیاش برای این مردم، همیشه درونی بوده. تبلیغات و بالا و پاییناش، فقط سر و شکلی داده سال به سال به ظاهر این غصهپروری؛ دورن، همان است که بود.
هنوز آقای روشنفکر، فرزندش را که سرطان خون گرفته، دور از چشم من و تو، روی صندلی چرخدار مینشاند میبرد امامزاده صالح ( امامزادهای که با طبقهء مرفه بُر خورده) و شفای عزیزش را «طلب میکند»؛ دقیقا با همان لحن طلبکارانهای که از زمین و زمان ارث پدرش را میجوید. دیگر فرقی هم نمیکند که دکتر فلانآبادی درماناش کند یا معجزات و برکات ِ غیب. مهم نتیجهای است که تسکین میدهد دل غمدیدهء این مردم را. یکی میگذارد به پای کرامات «آقا-ابوالفضل» و آن دیگری، «پنجهء دکتر فلانآبادی» را تحسین میکند. این وسط، یکی هم پیدا میشود که ترجیح میدهد نه سیخ بسوزد نه کباب :«خب لطف خدا شامل حال پنجهء این دکتر نازنین شد و ...» میبینی؟ جای هر کدام که بنشینی، فرق چندانی نمیکند؛ حاجت است که دلیل میتراشد، وگرنه کسی که حاجتاش را گرفته، دیگر در بند این معانی نمیماند. دست دلبندش را میگیرد میروند سفر و نه یادی از پنجهء آن دکتر شیرینرفتار میماند، نه کراماتی که حالا خرافات میخوانیاش، و نه سیخ و کباب.
مردم درد دارند، مردم همیشه حاجت دارند. درد مردم همیشه از بیدردی ِ حاکمانشان نیست. دلی را که گرفته باشد، دستی را که پس زده باشند، به هیچ زور و ضربی نمیتوانی وصل کنی به حُب و ظلم «اینها». درد، میگردد درماناش را مییابد؛ توی مسجد، توی تکیه، توی هدفُنای که«داریوش» عربدههای غمگین در آن میکشد، و توی تمام خیابانهای عاشقی، گرههایی که زده میشود به ضریح.
دردهای مردم، مال ِ تنها این سرزمین نیست. سرزمینای که آدم ِ پدر، من و تو را به آن کشاند، سرزمین ِ تلخیاست. برای آدمی که غمگین است، تمام خیابانهای جهان یعنی تهران، همین درازای ابری ِ خیابان ولیعصر. داری با کی مبارزه میکنی؟ به آیینه اگر شلیک کنی، چیزی پس نمیفرستد جز شکستن خود ِ تو در حضور تو!
کسی که هر روز از سر ِ جهل و از در ِ بیمهری با مردم، به وضع قانونی مینشیند، با کسی که یکبند در فلان تیوی فریاد میزند:«ای یاوه! یاوه! یاوه ..» تفاوتاش فقط در یک کراوات و کمی لوازم جانبیاست. مردم، دردهاشان را فراموش نمیکنند، درمانشان را نیز. درمان را از رسانه نمیگیرند، که رسانهء مردم، درون تنهایشان است و آنچه حتی نمیدانند چرا به آن باور دارند.
باور ِ آدمیزاده را اگر بگیری، از همینجایی هم که هست، به ناشکیباتر جایی پرتاباش کردهای؛ به قعر هیچچی!
بهقول رییسجمهور بسیار عزیز، مردم که دارند از ماهواره استفاده میکنند! غصهء تو چیست؟ که چرا دو هفتهء تمام شبکهها مارش عزا میزنند؟ خب بزنند. تو بزن یک شبکهء خوش آب و رنگتر ماهواره، صفا کن. مردمی که ماهواره ندارند؟ طبقهء زیرین؟ خب آنها میروند توی دستههای جنوبشهر، که هنوز شکل دستهها را حفظ کردهاند، کرامات دید میزنند، دستشان میرسد به زری/ضریح! تو برو مبارزه کن، برو بجنگ با این رژیم و آن رژیم و به امید آزادی مردم، و «وطن ِ دربند» داد سخن سر بده! ولی هنوز هستند کسانی مثل من، که حتی آزادی را هم میخواهند برای غصه خوردن. حتی اگر تعداد «ما» روز به روز کمتر شود.
مادرم، پدرم، روی یک اتفاق، نذری میکنند سی سال قبل: خانهای بخرند بهگمانام، یا بیماری من شفا بیابد یا چیزی از همیندست. میگذرد و نه من بیمار میشوم، نه ما بیخانه میمانیم، و نه چیزی از همیندست. حالا نزدیک به سه دهه میشود که شبهای تاسوعا، «هلیم»پزان دارند و ده روز روضهء زنانهء علیاصغر! همان طفلی که تو با استناد به تاریخ درست و نادرست، انکارش میکنی.
فکر میکنی، اینها تمام روز و تمام سال را دارند کرامات میبینند و شفاعت میخرند؟ نمیدانم. و نمیدانم که چیزهایی که میبینم، و نمیبینم، کرامات بالاییاست یا توهمات یک ذهن بیمار چون من. هرچه هست، سی سال است که این مجلس و این دوُرهنشینی، شده است جایی برای آشتی اقوام، دیدن آدمهایی که سالبهسال تف به روی هم نمیاندازند، و خیلی از خوشیهای دیگر: غیبت = اطلاعرسانی بومی!
من که نه، ولی پسر همسایهء ما یکبار رفته بود پارتی؛ از همین میهمانیهای مشروب و دختران جوان و تن و بدن. خب «تعریف» ِ بسیار میکرد، ولی یادش بود که فضا، برای اطلاعرسانی بومی مناسب نبوده. حیف نیست؟ تو برو پارتی خوش باش، ولی من و بانو، دیوانهء اینایم که در هوای همین هلیم-پارتیها، در معرض اطلاعرسانی بومی باشیم.
هلیم ما، معمولا بیست ساعت روی شعله است. چرخ نمیکنیم گندم نیمپز را. قلم گاو و درستهء مرغ را آنقدر میجوشانیم که آب شود، مذاب شود. ده ساعت پیش از این شعله، پدرم و مادرم سرپا هستند، ده ساعت بعدش هم. تو چه میبینی؟ یک مجلس! من اما لانگشات ِ زن و شوهری را میبینم که از پس ِ تمام این خستگیها، وقتی که همه رفتهاند یا در خواب، به هم خیره میشوند: دارند دنبال کرامات و شفاعت روزهای پیش رو میگردند.
زن و مردی که یک مریم غمگینشان سالهاست که از آنها دور افتاده، دو نفری که پسر بزرگشان، افسردهء بدحالی چون من باشد، پدر و مادری که تمام زندگیشان سختی و کلفتی و رنج بوده، چه کراماتی دیدهاند به نظر تو؟ شاید هیچ ... ولی راضیاند. خدا کند که نکند، ولی اگر روزی وصیت کند پدرم/مادرم که بعد از اینها، این شعله خاموش نباشد، همین منای که حوصلهء روشن کردن سیگارم را هم ندارم، اطمینان داشته باش که شعلهء بزرگ آنها را زنده نگاه میدارم: حتی اگر به جای پخش کردن هلیم توی تکایا، حسینیهء کانون نویسندگان ایران را دعوت کنم!! من این لانگشات ِ رضایت و درد توامان را دوست میدارم.
مادرم به باورهاش زنده است، نفس میکشد، به کراماتی که دیده و نادیده دوستشان دارد، و من به عشق باورهای ایشان. ما، آدم ِ درد و غصهایم و درمانمان را در باورهامان پیدا میکنیم. فکر میکنی همین هلیم را همیشه مردان خدا و زنان تقوای پاکدامن «هم میزنند»؟ نه عزیز من. اگر هزار دست بر این دیگ چرخیده باشد، نیمشان به مرد الکل و زن شهوت شهره بودهاند. ولی .... باورهای مادرم، بزرگتر از اینهاست که حتی کاسهء نذری ونوس ِ زرتشتی از قلم بیفتد.
این مردم، چیرا حفظ کردهاند؟ باورهاشان را؟ نمیدانم. مردم، در مردم حل میشوند و میروند پی کارشان. بیچاره این وسط کسیاست که اسلحهاش را به روی نوستالژی جمعی این جماعت نشانه رفتهاست.
من هنوز نمیدانم به این شبها، به این قصهها چهقدر «ایمان» دارم، ولی به علایق مردم سرزمینام، به داشتههای شاد و ناشاد شان «باور» دارم و به عشق همینهاست که هنوز تهران را از امامزادهء طبقهء مرفه تا «امامزاده زید شهرک ولیعصر»نشینان دوست دارم.
تکلیفام با خودم روشن است، و با کرامات ِ مردم ِ دردمند، با دردها و غصهها؛ غم نان و نام و بیمار و بیهمدمی. خدا غمهای ما را از ما نگیرد. آمین.

اثری از امیرعباس ریاضی که دوست است
{غلطهای املایی و تایپی را حضرت بانو اصلاح میفرمایند / وقتی اینجا نوشتهام نظر نمیخواهم، خب نخوان و برو! مجبوری؟ دیگر چه مرد رندیای است که میروی ایمیل میزنی؟ نکن!}
امیرحسین سام، از آدمهاییاست که هنوز اطمینان میکنند، نفس به نفسات میدهند، میبخشند و لطف میکنند. حتی اگر تمام اینها را از چهار خط برداشت کرده باشم.
امیرحسین سام ِ عزیز
هیچوقت نمیفهمی که چرا کاش هرگز جای من نباشی، و من برای یک روز کاش، «جا»ی تو بودم. حتی نمیدانی چهقدر لطف کردی امروز. ممنون دوست نادیده، ممنون.
حسین
و هزاران نقطه ..
هنوز و هفتهای چند بار آن نُه قطعه را مرور میکنم. و هزاران نقطهای را که دور از تو و من، دارند به غمها اضافه میکنند. خوش باش کمی رفیق! رفیق ِ مایی ...
حسین
مرد خسته: سیف فرغانی
آتش ِ عشق تو در جان خوشتر است جان، ز عشقات آتشافشان خوشتر است
هر که خورد از جام عشقات قطرهای تا قیامت مست و حیران خوشتر است
تا تو پیدا آمدی، پنهان شدم زانکه با معشوق، پنهان خوشتر است
درد عشق تو که جان میسوزدم گر همه زهر است، از جان خوشتر است
درد، بر من ریز و درمانام مکن زانکه درد تو، ز درمان خوشتر است
مینسازی، تا نمیسوزی مرا سوختن در عشق تو زان خوشتر است
چون وصالات هیچکس را رویی نبست روی در دیوار ِ هجران خوشتر است
همچو شمعی، در فراقات هر شبی تا سحر، عطار، گریان خوشتر است
پیر دورهگرد: عطار نیشابوری
سهل گفتی به ترک ِ جان گفتن من بدیدم؛ نمیتوان گفتن
جان فرهاد ِ خسته، شیرین است؛ کی تواند به ترک جان گفتن؟
دوست میدارمات به بانگ بلند تا کی آهسته و نهان گفتن؟
وصف حسن جمال خود، خود گو حیف باشد بههر زبان گفتن
تا به حدیاست شکر دهنات که نشاید سخن در آن گفتن
گر نبودی کمر، میانات را کی توانستمی نشان گفتن؟
ز آرزوی لبات، عراقی را شد مسلم حدیث جان گفتن
آقای فخرالدین عراقی
چیزیام توی تمام این مایهها؛ کمی هم برزخی، و دلگیر. لعنت به این برف و اینروزهای برفی. لعنت ِ خدا بر یزید و برف و بیکاری. من به حزبی رای میدهم که ریشهء هرچه برف و باران را بخشکاند برای همیشه. و نفرین ملائک بر دوری و دلتنگی. همین و بسیاری حرف ... بسیار...
مهران قاسمی، روزنامهنگار و دبیر سرویس بینالملل روزنامه اعتماد ملی، ساعت ۳ و نیم بعد از ظهر امروز سهشنبه، در منزلاش بر اثر سکته قلبی درگذشت... الآن که اینها را مینویسم، شاهد میگوید هنوز جنازهاش توی خانه است و دوستاناش در اعتمادملی گرداگرد دوستی که حالا نفس نمیکشد، جمعاند. دو سال بود به گمانام که ازدواج کرده بود. فقط سی سال داشت. همین. اینجا و اینجا
+پینوشت: مراسم تشييع پیکر مرحوم سید مهران قاسمی، ساعت 9 صبح پنجشنبه 20 دی ماه از مقابل دفتر روزنامه اعتمادملی، واقع در خیابان کریمخان؛ اعلامیهء مهران .........

این هم خبر بد امروز. دیدی؟ روزی را که تو نفرین کنی، روز خوبی نخواهد بود بانو.
باهاش میآد تا اول ِ بزرگراه؛ برف داشته میاومده. بهش میگه خیلی دوستش داره. بعد میگه که دیگه حرفی نداره واسه گفتن. میگه حرفی نمونده. سوار ماشینش میشه وُ ..... میره. همین!
کل ِ بزرگراه رو پیاده برمیگرده وُ تنها ... میفهمی؟ خدا میدونه چه حالی داشته. اونایی که دیدناش، میگن مثل دیوونهها توی برف تلوتلو میخورده وُ فریاد میزده.
یه زن چادر سیاه، از کنارش رد شده. شنیده که داره شعر ِ اون «هاتف اصفهانی» رو عربده میزنه:
چون شیشه دل، نهاز ستم ِ آسمان پُر است مینای ما تهیاست، دل ما از آن پُر است
ای عندلیب ِ باغ محبت، گل وفا- کم جو ز گلبنی که بر آن آشیان پُر است
سرو ِ تو را به تربیت من چه احتیاج؟ نخل ِ رطبفشان تو را باغبان پُر است
جانی نماند؛ لیک اگر جان طلب کنی بَهر ِ تن ِ ضعیف من این نیمجان پُر است
هاتف به من ز جور رقیب و جفای یار کم کُن سخن، که گوشام ازین داستان پُر است
میگن بغض میکنه و همهچی تموم.
حالا داره برف میآد. میبینی؟ به خیالت، الآن تا کجای اتوبان پیاده رفته؟ خدا میدونه.
پینوشت: هر رفتهای، رفتهء من نیست. آدمهای بسیاری در روز تنها میشوند، و ما بیخبر میمانیم. این نوشته، ربطی به من و بانو ندارد. ما هر دو، فقط از این نوشته، غصه میخوریم و فکر میکنیم با خودمان که میتوانست برای ما باشد این اتفاق. شکر که نیست.... وبلاگ، در نهایت برای خواندن است؛ بدون هیچ اجباری. این صفحهء کوچک، با دو سه تا خواننده/بیننده/شنونده، آنقدر نباید مهم باشد که هر روز مجبور باشم قانونی وضع کنم از سر ناچاری. از سرزمینی به این کوچکی، برنمیآید اینهمه تفسیر و تاویلهای بسیار. اینجا ملک شخصیاست و حق دارم هرگونه قانونی برایاش وضع کنم. لابد برای اینها هم حق ندارم؟ دریغ ....
پیشنوشت ضروری: این نوشتهء حماقتبار، و بی سر و ته، از ابتدا این نبود. یعنی تا یک ساعت قبل، اصلا این نبود!
امروز صبح، به درخواست تلفنی دوستی، دبیر فرهنگ و ادب روزنامهای، مطلبی نوشتم که سه برابر این حجم داشت. فرستادم، پس دادند. گفتند: تند است و حالا وقتاش نیست. روزنامهء دیگر هم همین را گفت. دوست نداشتم مُثلهاش کنم برای انتشار در روزنامه. گفتم همان را میگذارم توی وبلاگ. اما دو دوست، یکی از اهالی ادبیات کودک و نوجوان و دیگری روزنامهنگار و رادیویی، برحذرم داشتند از این نوشته، چراکه معتقد بودند حالا وقت این حرفها نیست و ممکن است به بهای نقد یک نفر، توهینهایی بشود و استفادههایی. دو سوم این نوشته، شامل سطرهای بسیار در همین مقدار مانده، و بخش آخر نوشته، بهطور کامل حذف شد. نوشتهای که مانده، لاشهای است که دلیل انتشارش را در این صفحه چیزی نمیدانم جز اینکه بانو بخواند و ببیند ما دیگه کی هستیم... همین! گرچه بانوی مهربان هم شاید خوش نداشت که به قصهگوی کودکیاش حرفی بزنم. پس برای دل ِ ایشان که شده، تعدیل کردم و فقط گزارشگونهای از آنچه بود، در اینجا میگذارم. { و اینجا}
خداوند حمید عاملی را بیامرزد و روحاش را شاد بدارد؛ آمین. { در ادامه بخواناش}
چشم تو کاو جز دل ِ سیاه ندارد دل بَرَد از مردم وُ نگاه ندارد
بی رُخات ای آفتاب-پرتو ِ رویات روز من است آن شبی که ماه ندارد
با همه خیل ستاره، ماه شب افروز لایق ِ میدان ِ تو سپاه ندارد
عاشق تو، نزد خلق، جای نجوید مردهء بیسر، غم ِ کلاه ندارد
گر برود از بر تو، راه نداند ور برود بر در تو، راه ندارد
بر در مردم رَوَد: چو سگ بزنندش هر که جزاین آستان، پناه ندارد
در که گریزد ز تو؟ که در همهعالم از تو بهجز تو، گریزگاه ندارد
درد تو قوت گرفت و بنده ضعیف است طاقت ناله/ مجال آه ندارد
وصل تو از خود نصیب ِ ما نفرستاد خرمن مه بَهر ِ گاو، کاه ندارد ....
حضرت سیف فرغانی
مترو، غربت است. تاکسی، تنهایی.
مینیبوس حماقت است، اتوبوس حسرت زنی که در ردیفی عقبتر از ما نشستهاست.
هواپیما، فقط هواپیماست؛ فرودگاه است که آدمها را عشقها را میبلعد. نجاتدهنده در گور هم نیست. وقت مردن، روح هم پرواز میکند. هواپیما، هر بهانهای را جرات پریدن و رفتن میدهد. چهقدر آدم که بر بالهای این رفیق آهنی، پرنده شدند رفتند....
و قطارها... قطارها، همیشه میروند اهواز ِ آنسالهای سگی!
دیروز توی دفتر یادبود «دوچرخه» برای خوانندگان نوجوانشان نوشتم:«بچه که بودم، خانهمان کنار ریل راهآهن بود. قطارهایی که به جنوب میرفتند، تمام کودکیهایام را بردند اهواز. حالا شنیدهام ریلها را جابهجا کردهاند از خاطرات کودکیام... » چیزی شبیه این نوشتم، شاید همین نبود، یادم نیست. آخرش هم نوشتم:«دلام برای قطارهای جنوب تنگ شده. لطفا هفتهنامه دوچرخه به قطارها بیشتر توجه کند» باز هم یادم نیست؛ چیزی توی همین هوا.
امروز توی پیامهای یادبود، همین تکه را کنار تکههای دیگران، چاپ کرده بودند. مردک موخرمایی، بالا و پایین ِ همین چند خط را نگاه کرد، گفت:«پس بانو کوش؟» گفت که بانو تازگیها توی کارهای گِل {نوشتههای مطبوعاتیتر} هم هست، اما توی این چند خط دلتنگی، چرا اسمی از بانو نباشد؟
گفتم، با شیطنت و سرمستی، گفتم:«بانو رو سوارش کردم فرستادم جنوب؛ اینجا هوا سرده. گرم که بشه، برمیگرده؛ قطار اهواز، غروب ِ این تهران لعنتی رو میبره با خودش، صبح وُ گرمای اهواز رو میآره.»
به نوشتهام خیره ماندم: از پشت شیشه دست تکان دادی، و رفتی تا اهواز. بانو، هنوز همان شکلیاست که بود؛ با همان کیفیت و تازگی.
مترو غربت است؛ پناهندگی سیاسیاست، انتظار اقامت است، و تمرین فراموش کردن تهران؛ حتی اگر «متروی تهران بزرگ» باشد.
تاکسی، تنهایی است؛ یا عقب نشستهای، یا جلو. یا داری به رفتار دختری که جلو-دو نفر را حساب کرده، فکر میکنی، یا ذهن مردی را که پشت سرت خوابیده میخوانی. جلو بنشین، دو نفر را حساب کن، و فکر کن: چرا همیشه مردان توی تاکسی خواب به خواب میروند، و از قضای روزگار، همیشه هم به سمتی که زنی جوان نشسته، میافتند توی خواب! سعی نکن بفهمی که کی دارد تو را میپاید؛ همیشه زنی نشسته یک گوشه، که شانهاش را به اجبار به مردی خوابزده سپرده، و دارد به رفتار تو فکر میکند. تاکسیها، اغلب نارنجی هستند، و مسافران، همیشه تنهاییشان را در تاکسیها جابهجا میکنند. تهران، هنوز همان شکلیاست که بود.
مینیبوس، حماقت است؛ اتوبوس، حسرت زنی که در ردیفی عقبتر، مُردهاست حالا.
و قطارها.. قطارها، همیشه تو را میبرند اهواز.
امروز، توی «دوچرخه» دیدم که نشستی توی کوپهای بهتنهایی، و رفتی اهواز. اینجا هوا سرد است. هوای سرد، برای سلامت تو خوب نیست. گرم که بشود، برمیگردی، میرویم با اتوبوس مشهد، میشوی زن من. ایران، هنوز همان شکلیاست که بود.
هواپیماها؛ من اگر هواپیمای جنگی بودم، تمام فرودگاهها را میزدم، و هیچ هواپیمایی هرگز، روی باندی نمینشست/برنمیخاست.
من اگر القاعده بودم، توی تمام سفارتهای جهان، بمب میگذاشتم. و شهروندان را دو دسته میکردم: آنها که تاکسیسوارند، آنها که تاکسیسوار نیستند. ایرانی، هنوز همان شکلیاست که بود.
سکوت، همیشه سرشار از ناگفتهها نیست.
برای میموُناس، که اسم دیگر عشق است