توی خیابون، جلوی مرد ِ درازگیسو رو گرفت، گفت:«برام دعا کن؛ خیلی خراب ِ این وضعیت ِ تازهام».
براش دعا کرد. بیچاره پیرمرد.
تنات که زنی بود شبیه مادرم
من که شبیه زنها گریه میکردم
و پل که کشیده رو به بالاتر ... راستی از چی؟
و نمیپرسم چرا
اینجا تهران
و هر چیز، شبیه ِ شدن
حتی اگر که از چی بپرسم وُ
بال بگیری ...
اسفند 1383 / تهران، واوان؛ همان اتاقی که فقط اینترنت داشت و دوری.
بخشی از یک شعر، در مجموعهء سالها زیرچاپ ِ «روزی زنان میمیرند» {هنوز در دست ِ ارشاد}
پدرم یک گرگ ِ روس بود که تمام زمستان را زوزه میکشید. چشمهاش، وقتی برای اولینبار مادرم را میدید، آبی بود. بعد، سبز شد، بعد هم یشمی. چشمهای عجیبی داشت.
همهچیز روی پلی بر زایندهرود شروع شد. دو سه نفر از آدمهای محلی، توی پاسگاه شهادت دادند که گرگی داشته آهوی مادهای را میدریده. مادرم، وقتی برای اولینبار پدرم را میدید، شبیه بره بود. بعد، آهو شد، بعد هم کفتر و شد و پرید و رفت نشست روی گنبد مسجدشاه. چشمهای مادرم، عجیب بود.
حالا، سیصد و دوازده سال است که عصرها میرود مینشیند جایی حوالی گاخونی، و فکر میکند دارد با فرستادهء ویژهء محمود افغان، دربارهء حمله به گرگهای روسی مذاکره میکند.
مادرم، روزگاری دوست داشته آهو باشد. مادرم، روزگاری دوست داشته آهو باشد.
مادرم
روزگاری
دوست داشته
آهو باشد ....
امروز جمعه است سرهنگ / مجموعه داستان کوتاه/ طرح جلد ِ یوریک کریممسیحی / بعید است بعد از چهار سال توقف، منتشر شود.
فرمود هرکه محبوب است، خوب است؛ و لایَنعَکس. لازم نیست که هرکه خوب باشد، محبوب باشد. خوبی، جزو ِ محبوبی است و محبوبی، اصل است. چون محبوبی باشد، البته خوبی باشد. جزو ِ چیزی، از کُلاش جدا نباشد و ملازم کل باشد.
در زمان ِ مجنون، خوبان بودند از لیلی خوبتر؛ اما محبوب ِ مجنون نبودند. مجنون را میگفتند که «از لیلی خوبترانند! بر تو بیاریم؟»
او میگفت که «آخر، من لیلی را به صورت دوست نمیدارم. و لیلی، صورت نیست. لیلی به دست ِ من، همچون جامیاست؛ من از آن جام، شراب مینوشم. پس من عاشق شرابام که از آن مینوشم و شما را نظر بر قدح است؛ از شراب آگاه نیستید!»
پینوشت۱: میگفتند که «از لیلی خوبترانند! بر تو بیاریم؟» / پااندازی ِ کلاسیک
پینوشت۲: از عرایض دوست فرزانه و شاعر جوان، سید جلالالدین مولوی بلخی و از مجموعهء «فیه ما فیه»
پینوشت۳: در کل «باشد» ایشان میزند
ما از همایم، در هم
برای هم، با هم
روز عشق ما؛ از دیروز، فردا، امروز، همهروز
اما خوب گفتی که بهانهی خوشیاست روز عشق و عاشقی خارجی! ![]()
وضعیت الان ایجاب می کند که یک کمی هم خارجی عاشقیت کنیم
I love you darling
Happy Happy Valentine's my love
از این خارجی ها گذشته، دوست دارم به زبان دوست داشتنی خود خودمان بگویم، زبان مخصوص خودمان:
«هر روز من روز عشق توئه! وقت خوبیه ولی برای اینکه بگم حُسِیم بوووووووست دارم»
![]()
دریاهای بسیاری به سمت ِ تو میریختند
نام تو را تمام رودخانههای جهان بُرده بودند
و نامههای مردان جزیره
دیگر عجیب نبود ...
آبها میدانستند عاشقات شدهایم
یک آفتاب که برود، و آفتاب بعدی بیاید، روزیاست که این خارجیها، اسماش را گذاشتهاند «روز ولنتاین»؛ بهانهای برای خوشی و خوبی. بهانه هم اینروزها حتی برای زنده ماندن کم شده، پس چرا همین دو سه خط را نادیده بگیریم؟ آفتاب میرود، و آفتاب بعدی میآید. و پیش از آنکه آفتاب برآید، صفحهای هدیهای برای بانو؛ از پُشت این مانیتور، با اینهمه بیهنری که من دارم، چیزی بهتر از این بهذهنام نرسید. و البته بهعلاوه کفش و شلوار و مانتو و شیرینی و «غیره»!!!
برای بانو :
این فرزند مهربان هنرمند، اینجا را به یک بازی دعوت کردهاست: کتابهای ناتمام. خاطرهء خوبی از بازیهای وبلاگی ندارم. ولی ...
تمام دوازده سال گذشته، زندگیام از وسط ِ کتاب گذشته؛ کار مطبوعاتی در حوزه کتاب، کار پژوهشی با محوریت کتاب، نوشتن و چاپ کتاب، تاسیس انتشاراتی ِ کتاب، کاسبی از راه کتاب، دزدی بهمدد ِ توابع ِ کتاب، عیاشی با کتاب، تاسیس سایت برای کتاب، کتابخوابی!! و ... .
تا دو سه سال قبل، کتابهای زیادی میخریدم در تمام موضوعات: ادبیات، کشت سیبزمینی و گل و گیاه، موسیقی، تاریخ، سینما، کتابهای کودکان، غیره، و غیره! شکر خدا، کمتر کتابی را خریدم که فقط خریده باشم؛ معمولا با تاخیری یکماهه مثلا، میخوانمشان. اینسالها، کمتر میخرم، و کمتر میخوانم، و کمتر پول و حوصلهاش بوده. شاید روزی دوباره... شاید! اینهایی که مینویسم، الآن توی ذهنام دارم. صرفا آنهایی که یا خوب یا بد، شدهاند آینهء دق!
1- من، خبرنگار کتاب / مجموعهء 90 یادداشت از 90 روزنامهنگار-خبرنگار ِ حوزه کتاب در ده سال گذشته / بهکوشش: حسین نوروزی / ناشر: خانه کتاب ایران / انتشار: 17 مرداد 1386 بهمناسبت روز ِ خبرنگار. طراحی این مجموعه با خودم بود. دو سه نفر از دوستان هم همکاری داشتند در گردآوری کتاب. یادداشتها، تقریبا مزخرف بودند اغلب. نزدیک به سی یادداشت را دوست دارم در این مجموعه. باقی را نخواندم!!! رغبتی هم به خواندنشان ندارم. فکر این کتاب و دلایل گردآوری و انتشارش را دوست دارم هنوز، ولی آنقدر به مشکل خورد که حالا شرمسارم از تمام خط و ربط این کتاب و پیشینه و پسینهاش.
2- سِندبادنامهء منظوم / سرودهء عضد یزدی / به تصحیح: استاد محمد جعفر محجوب / انتشارات توس/ بهار 1381/ محصول قرن هشتم و از آنهایی است که به «مکر زنان» میشناسندش. تا انتهای حکایت «پری و زاهد»، یعنی تقریبا وسط های این مثنوی خواندهام دو بار؛ یکروز تماماش میکنم.
3- تاریخ تمدن ویل دورانت را در دورهء راهنمایی و دبیرستان، مثلا در طول چهار سال، چندین جلدش را خواندم. یک جلد را هم بهگمانام شش سال قبل خواندم. دوست داشتم تمام مجموعهاش را بخوانم، ولی فرصتی نبود و حوصلهای هم. گرچه میگفتند تناقضاتاش زیاد است با تاریخهای دیگر، ولی دوست داشتم و دارم. البته خواندن ِ اینجور کتابها، مثل این است که بخواهی لغاتنامهء دهخدا را بخوانی از سر تا ته. خب کار احمقانهای است.
4- در جستوجوی زمان از دست رفته/ مارسل پروست/ ترجمه: مهدی سحابی/ نشر مرکز؛ فقط صفحهء اول را خواندم!! هرگز نمیخوانماش.
5- توتم و تابو / فروید؛ نیمهکاره رها کردم. باید روزی از نو حرفچینیاش کنم که بشود خواند!!!
6- چراغها را من خاموش میکنم/ زویا پیرزاد؛ چند صفحه از آخرش ماند، و فکر کردم اگر نخوانم، چیزی از دست نمیدهم. بعدها که بیشتر فکر کردم، دیدم کاش اصلا همانقدر را هم نمیخواندم.
7- نامههای تهران/ شامل 154 نامه از رجال دوران، به سید حسن تقیزاده/ بهکوشش: استاد ایرج افشار؛ بسیاری از این نامهها، سطرهای جاودانی دارندو بسیار عبرتآموز. یکسال است که یکسوم پایانی کتاب مانده تا بخوانماش.
8- شورشیان آرمانخواه/ ناکامی چپ در ایران/ مازیار بهروز/ ترجمه: مهدی پرتوی/ ققنوس: 1380؛ نیمهء دوم کتاب را خواندهام که شامل زیرنویسهاست!!!!!! نیمهء اول و اصل کاری را جسته گریخته به دلیل درک ِ بیشتر ِ زیرنویس!!!!!!!
9- منطق (1) / سازمان انتشارات کتابهای درسی!! هرگز کامل نخواندماش. سهبار نیمهکاره رها کردماش. شاید مجبور شدم روزی بخوانماش... شاید!!
10- روانکاوی آتش/ گاستون باشلار {گَستون باشلاق به قول دکتر علی عباسی}/ ترجمه: جلال ستاری / توس: 1378 ؛ تا انتهای فصل پنجم خواندم. چند صفحه از فصل ششم را هم خواندم= الکل: آب آتشگون. یکروز از دوباره میخوانماش و تمام میکنم.
11- ماهی سیاه کوچولو و هریپاتر را هم نصفهکاره رها کردم. قصهء ماهیسیاه را آنقدر از این و آن شنیدم که نفرت پیدا کردم ازش. هریپاتر هم در جلد سوم خستهام کرد. فانتزیهای تالکین را دوستتر دارم.
12- ....... ؛ نمیتوان اسم برد.
13- ........؛ نمیتوان اسم برد.
14- ........؛ نمیتوان اسم برد.
15- شاهنامهء آن برادر مشهدیمان!! اگر بمیرم قبل از خواندن تمام داستانهاش، حتما این عذاب را با خودم میبرم به آن دنیا. حیف ... یکروز میخوانمات فردوسی به تمامی! حتی اگر به زور ِ جمعخوانی باشد!
16- کلی کتاب، که حالا در قفسهها و کارتونهای کتاب خاک میخورند.
17- کل خیابان انقلاب را باید بخوانم.
18- کل خیابان کریمخان را میخوانم یکروز.
19- تمام پاساژهای اطراف میدان انقلاب را که کتابهای دستهدوم را کیلویی، سهتا صد تومان و فلهای میفروشند خواهم خواند.
20- تمام ِ «کتابهای خوب ِ امروز» ِ یک کتابفروشی ِ در تهران. جایی شبیه سبزیفروشی، با مشتریهایی که فرق کتاب و سبزی را نمیفهمند. {کتاب ِ خوب ... یادش بهخیر}
بانوی ما بنویسد؛ همین.
صدای زیبای Isam Bachiri ، شیطنتهای معصومانهء Lenny Martinez و چهره و صدای آرام ِ Waqas Ali Qadri را بگذارید کنار اشعار ِ ترانههایی که اکثرشان بهشدت آرامشبخش و مهربان هستند. شاهکارشان ترانهء I'm callin' you است که دوست میدارماش؛ شعر این ترانه بهشدت ساده، غمگین، صریح و عاشقانه است، و بهنظرم هیچ جلف و سبک نیست. برای مردان ایرانی، وقتی با همسرانشان قهر میکنند، شاید قبل از رجوع به دادگاه، یکبار شنیدن ِ با جان و دل این آهنگ، و حتی تماشای کلیپ ِ بسیار سادهاش، بد نباشد. گرچه، بعد از دادگاه و طلاق هم به درد هر دو طرف میخورد.
Look Into My Eyes و Beyond Words را هم دوست میدارم بهخاطر ِ کودکی ِ آرامشان، و حضور پررنگ و با استیل ِ روزمرگی در متن ترانهها.
من ماندهام به این زمین سرد
سر میبرم به بستر ِ تازه
گرماش
تن توست که در من تمام میشود
هنوز
گُر میگیرم
تمام میشوم
تماشام میکنی
و هر باره میشوم در تو :
نفس بکش
نفس
نفس بکش تا تمام شوم
یادت بماند برای سر سلامتی
همبشه با هم تماممان کنی
و این هرزهها
و این هرزهها
تماشای ما اینجا حیا نداشت
میبخشید
آقای رئیس، این خانوم، این آقا و فک و فامیلاشون، دست به دست هم دادن که منوُ نابود کنن. پاسبون گذاشته سر محل که منوُ دستگیر کنه... انگار من جنایت کردهم. حالا، هم باید نفقهشو بدم، هم خونه رو بدم، هم مهریه رو بدم، هم بچهموُ بدم، هم شرفموُ بدم ... چرا؟ چراااا؟ من نمیتونم طلاق بدم... من نمیتونم!! این زن، این زن سهم منه، حق منه، عشق منه ... من طلاق نمیدم...
این مسالهء طلاق و این حرفا بهنظر من بوی مرگ میده...
چرا خراب شد؟ از کی؟ از کجا شروع شد؟... شاید از وقتی که رفت سراغ ِ اون مرتیکه دکتر روانکاو ِ بیسواد ِ احمق که مغز دختره رو خورد و پاک دیوونهش کرد..
آزمودم عقل ِ دوراندیش را / بعد ازین دیوانه سازم خویش را ... آی ِ دکتر!
چیه؟ تو مثل اینکه امروز حالت خیلی خوبه ....
علی عابدینی .. رفیق قدیم ....
پینوشت: بهزودی در این مکان، شعری اتفاق میافتد.
احمد بورقانی بر اثر سکتهء قلبی درگذشت. حالا سهام میتواند بیخجالت، سیگارش را با ما مقابل در مسجد روشن نگهدارد و کامهای تلخ بگیرد. این زمستان، بهشدت سرد بود. تسلیت به سهام؛ فقط همین. اینجا و اینجا و اینجا

بچه که بودیم، سکههای زرد رنگ ِ پنج تومانی را میبردیم میگذاشتیم روی ریل راهآهن، ساعتها مینشستیم به انتظار قطار. اگر کمی شانس میآوردیم و سکه از بین ریل و چرخ قطار درنمیرفت، بعد از عبور ِ قطار تهران-اهواز، سکه به اصطلاح خودمان «پَخ» میشد. یعنی بر اثر وزن قطار، لِه میشد. میشد یک ورقهء کج و بدشکل و نامفهوم. و ذوق میکردیم. ذوق میکردیم. نمیفهمی تا بچهء «لب ِ خط» نباشی.
سکههای پنجتومانی، آنسالها، یعنی تمام دارایی ِ یک هفتهء ما. هرگز دلیل ِ این کار احمقانه را نفهمیدم. شاید، تنهاییمان را پر میکرد. شاید، تنها موقعیتی بود که میتوانستیم «شکستن» چیزی سخت را تماشا کنیم. کودکی ِ ما، در رفت و آمد قطارهای لعنتی، کشته شد.
حالا قطار ِ اهواز دوباره دارد از وسط کودکیم رد میشود. چی میشد یکی دست ما را میگرفت، از حریم راهآهن دورمان میکرد؟
دست ِ رد به سینهء کسی نمیزد؛ برای چاپ اولین مجموعهء شعرش، با بیست و سه نفر همخوابه شد. سر ِ پُرشوری برای شعر داشت. شعر، در ذاتاش بود، در دروناش، و در بند بند ِ انداماش. و بسیاری از اساتید ِ ادبشناس، همچون حقیر بر این شعور و معرفت، صحه میگذاریم، که ما طغیان شعر را در سراتاپای وجودش چهشبها که نظاره کرده بودیم. بهراستی بعد از او، نمیتوان کتابهاش را بهدست گرفت، چرا که هنوز هم حرارت از آن بیرون میزند... بنده البته ایشان را با اشارات دوستان دریافتم، و کمی هم دیر، اما خدای را شاکرم که مدتی از آن «چشمهء معرفت» نوشیدم، هرچند سیرابام نکرد. شعر، امروز دردانهای را از دست داد، و مردمان ادب را بار دیگر محتاج خیابانهای دودآلود کرد ... پاکباختهای از میان ما رفت، دریغ.
سطرهایی در ترجمان این غم و در رثای آن شاعرهء شیرینرفتار بر زبان ِ غمگینام جاری شدهاست که میهمانتان میکنم:
کسی چون تو با ما حساب نکرد
ارزانترین بودی در عاطفه و شعر
و باقی قضایا
شوخی ِ روزگار بود
دریغ که شعر معاصر، توان جلو رفتن ندارد دیگر؛ آه. تناش در گور آرام باد.
بیربط: بسترهای ادبیات ِ معاصر در یک کشور ِ دیگر با روشنفکرانی دیگر
زیبایی، سهم ِ تو بود؛ نبود؟
2
مبارز نبودیم
نمیخواستیم بجنگیم
و هر رژیمی که گفت تو زیبایی، رژیم ِ ما بود
تفنگ اگر بر زمین نهادیم
اگر نفت گرفتیم و جنگ دادیم
خانههای امن را اگر فروختیم، برای تو بود
باید که پیدا میشدی؛ نه؟
عاشقات بودیم
و میخواستیم تنها تو را براندازیم
انقلاب، کار من نبود
3
شاعران ِ تو بودیم
که نامات را دفترچههای تلفن
نامات را مردان ِ سینما آزادی
و نام تو را تمام سربازان ِ بعدازظهر شماره میگرفتند
هنوز تمام کیوسکهای سکهای
شمارهات را دارند
و سربازان ِ مرخصی
به امید تو میروند میدان آزادی
4
داریم به جای تو اعتراف میکنیم
جای تو با مردان ِ بیحوصله حرف میزنیم
جای تو زجر میکشیم
و جای تو میگرییم
آنها
تو را میخواهند
نشانشان نمیدهیم و میخندیم
ما شاعریم
انقلاب، کار ما نیست
دریاها را من سرودم وقتی تو آمدی نمیخواستم بمیری قیصر هیچ کافهای بعد از تو، قهوهاش نمیآید
شعر بلند آزادی ماهیها، دریاچهها، و ماهیهای غمگین
دفتر دلتنگیهای ایرانی: شعرهایی از روی حس وطنپرستی ريلها ، پروانهها ، ابرها
برای تو بود اگر تفنگ به دست گرفتم
برای تو بود اگر به ایستگاه رفتم
اگر دست تکان دادم
برای تو بود
حالا بهخاطر ِ تو از هر قطار میگریزم
2
تو زیبا بودی
و تهران ِ پیرامونات را
فقط بهخاطر ِ تو میخواستم
چهقدر برای این شهر ِ غریب، نوشتم
و تو را پس نداد ...
3
در شعرهای ضعیف بودی که یافتمات
از سطرهای عاشقانهء دبیرستان
از جیب سربازهای روی برج
از درازای یک خیابان ولیعصر
تو از میز یک کافه به شعرهای من نشستی
و بعد
هرچه از تو نوشتند
خوانده نمیشد
چراکه تو زیبا بودی
و هیچ شعری صادقانه و ساده
این سطر را نداشت:
آه از تو ای زن ِ زیبا!
4
شاعر نمیشدم اگر نبودی
دریاها را من سرودم وقتی تو آمدی
و دریاها
زیبایی ِ تو را ادامه دادند
دست ِ من نبود
5
عاشقانههای جهان برای تو بود اگر سروده شد
برای تو تنها
و دختران کافهنشین
و دختران کافهنشین
و دختران کافهنشین
برای تو بود اگر زیبا شدند
تمام کافههای جهان
فدای سرت
بههمین سادگی
هر رژیمی که گفت تو زیبایی، رژیم ِ ما بود نمیخواستم بمیری قیصر هیچ کافهای بعد از تو، قهوهاش نمیآید
شعر بلند آزادی ماهیها، دریاچهها، و ماهیهای غمگین
دفتر دلتنگیهای ایرانی: شعرهایی از روی حس وطنپرستی ريلها ، پروانهها ، ابرها
صحن پشتی ِ مسجد شاه، همونطرف که قدیما، طلبههای جوون توی حجرههای اونجا زندگی میکردن. با آرش ابوترابی، مسجد رو دور زدیم و رفتیم جلوی یکی از حجرهها. قفل زده بودند روی درهای چوبی. گفتم:«این قفلها، یعنی از اینجا کوچ کردن و رفتن». کنار قفلها، میخ کوبیده بودند دو سه تا. آرش گفت:«این میخها، یعنی رفتن وُ دیگه برنمیگردن». از صحن اومدیم بیرون، و آخرین باری بود که رفتیم اصفهان، و بعد آرش رفت برای شاید همیشه.
توی عکسهام، داشتم پی ِ میخ میگشتم؛ قفل و کلیدش بود. ولی قسمت بود که زنگ بزنی، و اون «عکس آخر»، پیدا نشه....
نزدیک یک هفته است که به دلیل بیماری توی بیمارستان امید مشهد بستری هستم الحمدالله وضعیتم بهتر شده و امیدوارم به همین زودی مرخص بشوم .مریضی سخته و باید قدر سلامتی خودمان را بدانیم و به خصوص توی بازیها هوای همدیگر رو داشته باشیم چون یک حرکت نابجا من رو توی بیمارستان بستری کرد و کلی درد کشیدم و از درس هم افتادم .برای همه بیماران دعا کنید تا آنها را خدا شفا بدهد ..
سجاد هاشمی.......
باید به تو چی بگویم بچهجان؟ مرگ، آنهم در این سن و سال؟ این وقت از سرما و تعطیلات مدارس که باید میرفتی صفا و بازی؟ گرچه، همین «بازی» بود انگار که تو را از خانوادهات، و تو را از کودکی، که سهم تو بود، گرفت. کوچکترین عضو گروه ادبیات بازنگار بودی و همینقدر میشناختمات در این چند ماه. پدرت را هم دورادور میشناختمات، و حالا هم دیگر فرقی نمیکند... دلام گرفت بدجور. از آخرین نوشتهات برمیآید که در حین بازی، مشکلی پیش آمده و در بیمارستان بستری شده بودی و حالا .... بهقول سوشیانت، خیلیها که باید، نرفتهاند و تو میروی ... مرگ، برای بزرگترها اگر گاهی جاودانی است، برای کودکان، غمگینترین و زشتترین چهرهاش را نمایان میکند. و همیناست که مرگ هیچ کودکی، باور نمیشود؛ باور کن رفیق! بدرود دوست خیلی جوان ِ من، درود و بدرود برای همیشه.
حاج قربان سلیمانی هم رفت؛ جای او را هرگز کسی پر نخواهد کرد. بروید از تمام دو تار های جهان بپرسید... حیف پیرمرد، حیف. دوتار حاج قربان، صدای یورتمه رفتن اسب را داشت. حالا که رفتهاست، به تمام اسبهای جهان شلیک میشود. بدرود دوتار ِ مست.