از صبح تا بعدازظهر:
قصه این است که ما «احمدرضا بهارلو»ی درونمان را گم کردهایم؛ هماین است که حالا و در ساعت ۳ بعدازظهر سهشنبه، نمیتوانم ابلهانه به ریش جهان بخندم، غرق در حسّ ِ خوشتیپی، به دوردستها خیره بشوم. در دل من کسی بندری میزند، ولی تا صدا برسد به گوشها و دستها، بهارلوی درون خواهد افسُرد.
بله؛ کلافه، بیحوصله، نگران، و خسته ام. گویا بهار هم به روح اعتقاد دارد.
غروب:
تمام ِ سهشنبه با این آهنگ گذشت. نویسنده، هی میرود دوُر میزند برمیگردد توی این صفحه برای خودش چیز مینویسد و پاک میکند. وی دارد الواتی میکند که وقت بگذرد.
سر ِ شب:
در درون ِ نگارنده، یکی زنگ میزند به رادیو و میگوید یک آهنگ درخواستی پخش کنید، آنها میپرسند از کی باشد این آهنگ؟ میگوید «اون دیگه به انتخاب خودتون». بعد، رادیو را خاموش میکند و باز همآن آهنگ ِ مورد علاقه ...
نیمهشب:
نویسندهء این پایگاه، هماکنون انسان شادی است. و خدا را بابت این لب ِ خندون شکر میکند. با همآن آهنگ فوقالذکر وی میرود که کارها و حرکات شادیانه بکند به امید حق.
۱
چمدانها پُر از قصههای عجيب هستند.
۵
آدمهايی كه قدشان فقط يکمتراست، هميشه چمدانهای آبی دارند.
آدمهايی كه چمدانهای آبی دارند، لبخند میزنند. وقتیكه میروند سفر، با خودشان گلهای سرخ میبرند و با درختها عكس میگيرند. آنها فقط به جاهای خوش آبوهوا سفر میكنند.
آبیها، هيچوقت در دريا خفه نمیشوند. ماهیها هميشه با چمدانهای آبی دوست هستند.
آدمهايی كه قدشان فقط يکمتر است، فقط به اندازهء يکمتر سفر میكنند. آنها خيلی دور نمیشوند.
آدمهای آبی، روی هوا سفر میكنند.
۱۲
چمدانها زياد مسافرت میروند. هر چمدان، رنگی را با خود به سفر میبرد. هر چمدان، برای خودش قصهای دارد هميشه. اما قد تمام چمدانها، يکاندازه است.
چمدانها با آدمها حرف نمیزنند؛ آنها در سكوت، فقط سفر میكنند.
چمدان ِ من رفته است سفر.
*صفحاتی از کتاب ِ زیرچاپ «چمدانها میروند سفر»؛ یک قصه برای کودکان.
پدر، بچهء اینجا است و در این شهر بزرگ شده، و به زبان فارسی کار میکند و به زبان فارسی زندگی میکند و به هماین زبان هم مریض میشود. اما هست روزهایی که باید به زبان سرزمین پدری/مادری حرف بزند با بزرگترها. یکبار فکر کردم آدمی در این وضعیت، به چه زبانی به بالا خیره میشود و با خود زمزمه میکند: «پس کی ما با راه میآیی؟». پدر، ادبیات خودش را که عوض کرده است، زمزمههاش را کاش گم نکرده باشد.
چندماه قبل، ده دقیقه نشستم در جلد پدر، چیزی به زبان ِ دیگرش نوشتم. خودم ترجمهاش کردم، شد این که میخوانی. حالا فکر میکنم پدر واقعا اینهمه ساده میبیند جهان را؟ یا بلندیهای زباناش در من عقیم شده؟ نوایی از اعماق مسنجر میگوید: «حالا باباش رو ندیدی!».
«نام» ِ این شعر ِ برگشته به فارسی، در زبان ِ دیگر پدری، «آد» است. و البته این کار، اصلا تجربهء جدید و بکری نیاست؛ فقط یک تجربهء خام است و دلی، برای من. و باز هم البته! بیدلیل بهروز نشده اینجا. هماین!
از راه دوری آمدی
با سایهها خوابیده بودم که تو را دیدم
چه زیبا بودی تو
و اشک
چه ناب در چشمهات نشسته بود
باد میآمد که نامات در دلام افتاد
و عاشقات شدم
بسیار راه بود که باید میرفتیم
راهها با من به راه افتادند
تا توان داشتم به تو فکر کردم
و جهان از من عبور میکرد
چه بسیار سالها گذشت و ماهها رفت
عاقبت از من گذشتی
و سایهها مُردند
خودم را دیدم که در راه، بیتو.
تنها نامی از تو بهیاد داشتم
شبیه گلی
نامات
تمام گلهای عالم بود
۱
شاعران آزادی تمام نمیشوند
تو را قیچی میکنند
و کسی
پیش از چاپ
از تو لذت میبرد
چیزیکه دیگران خواهند خواند
دیگر
تو نیاستی ...
۲
چه سرشناس بودی ای زنی که من نوشتم!
جهان با تو رابطه داشت
و هر قطار
بهشوق تو سوت میکشید ...
هنوز
اینهمه سربهراه نبودی ای معصوم!
وقتیکه دیدم عاشقات شدهام
روبهراه نبودی اینقدر
و چشمهات هنوز
- وقتیکه مینوشتم –
دختری بود که همه میخواستند، همه
۳
از تو لذت بردند
و خط خطی شدی مُردی
به من گفتند: یا بنویس "زن ِ خالی" یا بمیر!
نوشتم: زیبا بود، زیبا...
و مُردم.
شعرهای آزادی تمامی نداشتند
۴
مثل زاییدن است
اینکه درد میکشیم در مجوّز پیش از چاپ
تا دیگران بخوانند: دوستات دارم
این شعر ِ بدون ویرایش، حکایت ما و دفتری است که بیش از سهسال است هی مُثله میشود، هی مُثله میشود، هی! و من، که تو را دوست میدارم، این شعر را، تمام شعرها را تقدیم میکنم به تو، وقتیکه داری به این ترانهء خوب ستار دل میدهی؛ برای تو.
آنها چه میدانند از «شرایط تلخ» آدمهای یک شعر؟
داشتم از ایران میرفتم. همهچیز را جمع کرده و حتی با دوستان صمیمیتر، حرفهای خداحافظی هم زده بودم. وقتیکه قدر ِ مصرف منظم یکسال، قرص معده و قلب و اعصاب خریده بودم، یعنی داشتم حداقل برای دوسال دور میشدم از خانه.
بهمدد اینترنت، نقشههای بزرگ شهرها و مناطق آن «کشور دیگر» را جمع کرده بودم. همهجای شهرهاش را تقریبا میشناختم و اگر روزی اشتباهی، مثلا دو ایستگاه آنطرفتر پیاده میشدم، بلد بودم که خانه کجا است، من کجا ام، و این ایستگاه.
خانهام، اتاقی بود سهمتر در سهمتر. اتاق زیر شیروانی هم داشتند، ولی موقعیت این اتاق نسبت به ایستگاه مترو خیلی بهتر بود، و من هماین را اجاره کردم. اتاق را در سایت اینترنتی یک مشاور املاک (چیزی در هماین مایه) پیدا کرده بودم. عکسهایی از چند نمای اتاق را گذاشته بودند توی سایت و قبل از اجاره، گشتی هم توی اتاق زدم و پسندیدم. چیز زیادی نداشت، و من هم البته چیز زیادی نمیخواستم؛ جایی که بشود سیگار کشید، خواب ِ خانهء مادری را دید، و جایی که بشود مُرد. واقعا در آن اتاق، میشد خیلی آسوده چشم بست و مُرد.
اینجا، در اتاق خانهء پدری، کتابهام را گردگیری کرده بودم و همهء قفسهها را روزنامهپوش؛ که خاک نگیرند این بینواها. یکیدو دست لباس روزانه، لباس گرم، سشوار، شانه، فندک ِ گلقرمز، یکیدو تا ساز شکسته و مست، هارد سیستم، گذرنامه و شناسنامه و خودم؛ تمام چیزی بود که برداشته بودم برای رفتن. مادرم را، پدرم را، خواهرم را با دوتا فندُقهاش، و برادرم را توی دلام ریخته بودم و آمادهء حرکت بودم.
دو ماه میشد که اغلب مسیرهای آمدوشد در تهران را دربست میگرفتم. نمیخواستم معطل ِ شهری بشوم که داشتم از یادش میرفتم. فکر میکردم حالا که قرار است بروم، چهنیازی است که این شهر را بیشتر تماشا کنم؟ آدمی که داشت از جایی آشنا میکند و میرفت، آدمی که خودش بهتر از هرکسی میدانست که دور از این خرابشده سگمرگ خواهد شد، چه حاجت به این غصههای اضافه داشت؟ مثلا اینکه راننده تاکسی بداند که این رژیم کی کارش تمام است، اینکه زمان شاه چهقدر هوا خنکتر از حالا بود، و اینکه بشنوی «همه بُریدیم آقا... همه». بله ... من دو ماه تمام، هرروز سوار ماشین دربست و دراختیار میشدم، و خود ِ این من شاهد است که یکروز، که از ناچاری سوار تاکسی خطی شدم، به خودم گفتم: «مردم تهران چه عوض شدهاند! همه سیاسی، همه اهل مسایل پیچیده، همه تنها... ». خب من دوماه بود که اینجا زندگی نمیکردم، طبیعی بود.
همهچیز با ساعت آن جهان ِ دیگر تنظیم شده بود؛ غذا میخوردم وقتیکه آنجا ظهر بود، میخوابیدم وقتیکه آنجا شب بود، و تمرین میکردم که یکشنبهها غصهدار بشوم جای جمعهء خودمان.
میدانستم که آنجا خبری از تاکسیسواری هرروزه نیاست، و باید به متروی لعنتی عادت کنم. هرروز به سایت متروی فلانشهر سر میزدم، ساعتها را چک میکردم، مسیرها را از روی نقشه تماشا میکردم و به حافظه میسپردم، و سعی میکردم شهروند خوبی باشم.
رسیدم به جاییکه دیگر میدانستم اگر «بخواهد» ساعت فلان، فلانجا باشد، کی سوار کدام قطار میشود، و حالا که دارم مینویسم مثلا، دقیقا توی کدام ایستگاه است.
میفهمیدم که کدام ایستگاه برای تنهایی است، کدام ایستگاه برای قرارهای عاشقانه، و کدامشان برای اینکه فقط پیاده شوی بروی برسی به اتاق نکبتی ِ سهدرسه.
همهء اینها را در دو ماه زندگی از روی نقشه، تجربه کرده بودم. یاهو هم هر لحظه وضعیت آبوهوا را گزارش میداد و با خودم میگفتم: «امسال، شکر خدا بارون خوبی باریده و کشاورزان لابد راضی هستند». فکر میکردم دعای کشاورزان ِ آنجا را با خود خواهم داشت روز مبادا.
دو ماه شد که در آن شهر همیشهباران، تنهایی زندگی کردم و فقط هرروز از یک ناحیه، سوار مترو میشدم، میرفتم ناحیهء دیگر. چرا؟ ....
داشتم از ایران میرفتم، احتمالا برای همیشه، ولی نشد. مغموم، همهچیزهایی را که جمع کرده بود، بار و بندیل را، باز کردم و برگشتم به هوای دلگیر جمعهء خودمان. همهچیز برگشت به وضعیت قبلی، الا اینکه دیگر یادم نبود اینجا کرایههای خطی دقیقا چیبهچی است، کجای این اتاق و چهموقع میخوابیدم، و مردم تهران دقیقا چهقدر وارد مسایل پیچیدهاند. کم خواب میدیدم، و اغلب هراسان بلند میشدم و فکر میکردم حالا که از قطار ساعت فلان جا ماندهام، چهطور ممکن است سر ساعت برسم به ایستگاهی که برای قرارهای عاشقانه خوب بود؟
و مادرم... هروقت در میزد، خیال میکردم باز هم خانم یاسمین است که آمده برای عصرانه دعوتام کند؛ پیرزن، سرایهدار خانهای بود که من دو ماه از روی نقشه توی یکی از اتاقهاش زندگی کرده بودم.
بعد، تا مدتها قرصها را کیلویی میخوردم که تمام شوند، روی دست نمانند؛ اینجا، خیلی غریبه بودم.
و دیگر اینکه من هرروز در آن کشور لعنتی، از یک ایستگاه به ایستگاه دیگر میرفتم برای چی و کی، واقعا گفتن دارد؟ آشکارا در این نوشته یکچیز خیلی مهم را پنهان کردم. خانمها آقایان؛ لازم است اعلام کنم که آن خانه بهانه بود، مترو بهانه بود، عصرانههای خانم یاسمین هم. یعنی من با مترو به دیدن چهکسی میرفتم؟ یعنی چهکسی میتوانست باشد اینوقت ِ روز؟ آن شهر، که خود ِ خود ِ غربت بود، چیزی داشت که این وطن عزیز، ندارد. ایداد.
دیروز، بهیاد گذشته، سری زدم به سایت آن دفتر املاک، که ببینم اتاقام در چهحال است، یاسمین چه طور است، کیبهکی است...و نابود شدم. هرچه گشتم، کمتر دیدم. اتاقهای زیر شیروانی زیاد بودند، اما از اتاق من و از خانم یاسمین خبری نبود. زمزمه کردم: که نه از تاک، نشان بود وُ نه از تاکنشان. (جامی)
*عنوان نوشته، سطری است از کتاب محبوب ِ «پولینا، چشم و چراغ کوهپایه»، نوشتهء آناماریا ماتوته، ترجمهء محمد قاضی.
عباسعلی، رییس تلگرافخانهء شهر خوی بوده در زمان ناصرالدینشاه قاجار. اصل و نسباش هم میرسیده به موسی، پسر کوچک یحیی برمکی، وزیر دربار عباسی. از ۱۲ شوّال ۱۳۰۹ تا ۲۹ رجب ۱۳۱۳ هجری قمری (۲۱ ارديبهشت ۱۲۷۱ تا ۲۵ دی ۱۲۷۴ هجری شمسی)، یعنی سهماه و اندی قبل از ترور ناصرالدینشاه، تقریبا بیشتر روزهای هفته کارش این بوده که «احوال» شهر خوی را به اطلاع شاه و دربار برساند. نمیدانم که برای شاه ایران هم مهم بوده که در خوی چه میگذرد یا نه؛ اما عباسعلی خان میرپنج دنبلی، لابد احساس میکرده که باید برای شاه بنویسد:«دیشب فیالجمله بارانی آمده. حالا هم استعداد بارندگی دارد و هوا سرد است. تازه مسموع نشده – عباسعلی».
عباسعلی، که نام کوچک خود را بهجای امضا میگذاشته پای هر پُست تلگراف، مردی بوده که هرروز برای شاه از احوال شهر مینوشته، از قیمت گندم وُ جو، و از اتفاقات معمول آنحوالی: هوا ابر شد، باران شد، بارید؛ نرخ غله به قرار سابق است، و جز دعاگویی و امنیت، تازه مسموع نشده است.
هرروز گزارش کوتاهی میداده از رفتوآمد اندک مسافران به شهر، عروسی دختر این کشاورز با پسر آندیگری، تجاوز آدمهای این ده به زمین آدمهای آنیکی، و اینکه دارد باران میبارد یا برف. پیرمرد، فکر میکرده لابد برای شاه مهم است بداند که دیروز در خوی باران باریده یا برف. چهارسال تمام، کوچکترین حرکت ابرها را برای دربار ناصرالدینشاه مخابره میکرده است. حواس عباسعلی بوده که شاید برای شاه مهم باشد که «از دیروز هوا انقلاب دارد».
عباسعلی، اتفاقات معمولی را گزارش میداده و از لحن تکتک تلگرافهاش برمیآید که اطمینان داشته شاه، موبهمو خوانندهء گزارشهای او است. از هماینرو، پای تمام تلگرافها نام خودش را مینوشته و حتی اگر روزی بدون اتفاق هم میگذشت، مثل پنجشنبه سوم محرم ۱۳۱۰، برای شاه مینوشت: «تازه قابل عرض مسموع نشده؛ هوا دو روز است معتدل است- عباسعلی». و دوشنبه چهاردهم جمادیالاولی همآن سال: «هوا آفتاب و سرد است. شبها جزئی یخ میبندد. تازه قابل عرض اتفاق نهافتاده است – عباسعلی».
یکروزهایی مثل شنبه ۲۶ شوّال سال ۱۳۱۰ هم که حوصله نداشته، بدون آوردن اسم کوچکاش پای تلگراف، فقط مینوشته: «تازه قابل عرض مسموع نشده». و در اینروزها، یقین که عباسعلی، حتی دلی نداشته برای گزارش آبوهوا؛ روزهای بیحوصله بودن حتی برای شاه. عباسعلی، مرد خسته و تنها.
در دل و در شهر عباسعلی، اگر گوسفندان آن روستا زمینهای این روستا را نچریده باشند، و اگر آدمهای حیدرخان امیرتومان از قریهء درهباغ، خانهء عباس، نوکر حیدرخان را که در حاشیهء ده است به گلوله نبسته باشند، اتفاق مهم یعنی: هوا استعداد بارندگی دارد امروز.
و تمام این نوشتهها را، از وضعیت آبوهوا تا نرخ غله و احوالات شخصی و مزاجی مردم، عباسعلی نه برای معشوقاش، که برای شخص شاه مینوشته است. مهم نیاست شاه میخوانده یا نه؛ عباسعلی مینوشته و یقین داشته که شاه خواهد خواند، و اگر یکروز بهدلیلی تلگرافی از عباسعلی نرسد، لابد نگران خواهد شد. عباسعلی خاطر والای شاه را زیاد نگران نمیکرده، بیشتر روزها چیزکی، حتی در حد گزارش وضع آبوهوا، مینوشته برای او.
عباسعلی، رییس تلگرافخانهء شهر خوی، مرد ِ تنهایی بوده لابد. این را از متن و چیدمان کلمات بعضی تلگرافها فهمیدم. و فهمیدم که تلگرافها، بهانهای بوده برای گفتن و نوشتن از روزهای معمولی، و روزهایی که هوا سرد است، باران است، برف است، و نرخ غله به قرار سابق است. *
و حالا وُ این قصهء ما.
من خبر دارم که تو، یک فایل وُرد داری که هرروز، توش از دلتنگیها و غصهها و ترسهات مینویسی و منتشرشان نمیکنی. میدانم که تو دفتری {دفتری از جنس فایل وُرد} داری که توش نوشتهای:
شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
یکشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
دوشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
سهشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
چهارشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
پنجشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
جمعه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
یکشنبه: ...
مدتها است خبر دارم؛ خودت گفتی اصلا. ولی خب، بهاش کم فکر کرده بودم. بله.. من مدتها است خبر دارم تو مینویسی «حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن». و حتی خبر دارم که کدامروز، بُلد مینویسی و کدامروز نازکتر و کدامروز مینویسی و ذخیره نمیکنی. و من میدانم چرا بعضیروزها، چیزی ننوشتهای، و باور میکنم که حال شما، عین حال ما، صحرای کربلا است پُر از لبتشنگی و حکایت.
عباسعلی فدای قد و بالات؛ بردار برای من آن نوشتهها را ایمیل کن. من «آبوهوا»ی آنجا را خبر دارم ازش؛ از «حالوهوا»است که بیخبرم گاهی.
این فایلهای وُرد، دونفر را عذاب میدهند: کسی که مینویسد و منتشر نمیکند، کسی که میداند و نخوانده است. بیا هردو را از این عذاب خلاص کن، بریز بیرون روزهای هفته را، بگذار ببینم آبوهوای روزگار ات، استعداد چهقدر باران را دارد دختر مهربان.
پنجشنبه، هفده اردیبهشت ِ تهران
امروز، بهشدت پنجشنبه بود. حرف زدیم، بعد نشستم پای این قطعههای موسیقی؛ پنجشنبهتر شد روزمان. سعدی خواندم؛ گفت: هیچ شک نیاست به تیر ِ اجل – ای یار عزیز - / که من از پای درآیم؛ چو تو اندازی، به!
نگران ِ تو، حسین.
پی:
* تمامی تلگرافهای «عباسعلی» به دربار شاه، در کتابی به نام «گزارشهای تلگرافی آخرین سالهای عصر ناصرالدینشاه – خبرهایی از خوی» به همت «شهریار ضرغام» گردآوری و در سال ۱۳۶۹ بهشکل «ناشر-مولف» منتشر شده است. شاید در دستدومفروشیهای انقلاب یافت شود. ندیدهام تجدید چاپ احتمالیاش را.
مجیدجان، دلبندم
آنروزها که تو میآمدی با بچههای ما «اینترنت بکنی»، و هنوز نمیدانستی که «LoBtoB» برای تو اینترنت نمیکند بهتنهایی، دوست ِ خوب من که من و خیلیهای دیگر ازش کار یاد گرفته بودیم، بیکه حتی خودش بداند، دردی در بدناش داشت که چندماه بعد اسماش را بهاش گفتند: سرطان.
تو لابد نمیدانی سرطان با آدم چه میکند. من هم راست ِ راستاش خوب نمیدانم؛ فقط چیزهایی شنیدهام و وقتی دوست قدیم را دیدم، با موهایی که تازه سر از پوست درآورده بودند، و لبخندی که آشکارا کدر شده بود از شیمیدرمانی یکساله، تازه فهمیدم که من هم چیزهایی را فقط شنیدهام. میدانی... بعضی لحظهها را نمیشود «اینترنت کرد»؛ باید خود درد بشوی. تو راستی حالا که اینترنت کردن را یاد گرفتهای، واقعا چی میکنی آن تو؟ اینترنت؟ خوشا سعادت!
بهات گفتم که با این رفقا درست برخورد کن؛ گفتم که اینها، بعضیهاشان قدر سن من و تو تجربه و سابقه دارند و اگر حالا و اینجا، تو بهشان میگویی «زیردست» و از من میخواهی که «رییس»شان باشم، بد نهآوردهاند. گفتم که اینها از سر لطف، و دوستی، چیزی که تو اصلا نفهیدیاش، کنار من ایستادهاند که زمین نخورم. و من زمین خوردم. چرا؟ میگویم...
تو آمدی و با اینکه آمده بودی جای کسی را بگیری را که سهماه، دقیقا تک و تنها، از چند خودکار ساده تا دهها کامپیوتر و میز و فضا را با چانهزنیهای فرسایشی سیستم فشل اداری دست و پا کرده بود. و روزی که تو شدی بالادست من، فقط به رفقا گفتم: «میشناسماش؛ شاعر اه. میشناسیم هم رو. بههرحال از فلانی بهتر اه». چه باید میکردم؟ آنها به اعتبار حرف من آمده بودند. واقعا خیال میکردم که هنوز شعر مینویسی و همآن رفیق شهرستانی سادهای هستی که با عمهاش (مادر بزرگ؟) زندگی میکند و دانشجو است. و خیلی هم مهم نبود دیگر که داری مینشینی جایی که جای تو نیاست.
من اخراج شدم. و بهجز آن دوست قدیم، همه ماندند. حتی آن رفیقی که در آسمانها زندگی میکرد، بعد از دهسال رفاقت، ترجیح داد که بماند و سکوت کند. و پنهان هم نمیکنم که تا لحظهء آخر گوش تیز کرده بودم ببینم کی با من میآید. خب آنجوری شد که دیدی: کسی نهآمد با من، جز دوستی که بعدها فهمیدیم با درد سرطان آنروزها را سپری کرده است.
دوست من یکسال شیمیدرمانی شد. ما، که دوستان نزدیکتری بودیم، اعتراف میکنم که حتی اطمینان نداشتیم که چیزی ازش بماند... خیلی تلخ است. اما، حالا که این سطرها را مینویسم، سر ِ پا است و هنوز هم مینویسد و هنوز هم بهترین دوست است. لازم است مثلا لینک بدهم؟ واقعا؟ اوم؟ یعنی یاد گرفتهای اینترنت کنی و بروی روی لینک کلیک کنی؟ خوشا نشاط و بهروزی!
من آنقدر درگیر گرفتن حقوقها بودم و هرروز جنگ و جنگ و جنگ، که چیزی به اسم اعصاب نماند برایام و دیدی و دیدیم که چی شد عاقبت... میتوانستم جوری اداره کنم که نشود آن که دیدی. بله! بهجز اتهامهایی که تو و امثال تو ساختند بعد از رفتن من، از «فساد اخلاقی» بگیر تا «صدور اجازه برای سیگار کشیدن خانمها در محیط اداری» {ببین؛ من رسواتر از این ام که چون تویی رسوا کند مرا}، من ضعف بزرگی هم داشتم (و هنوز هم دارم): من «مدیر» خوبی نبودم. سادهتر از این؟ مدیر خوبی نبودم، و اینکه دوست و همکارمان با همراهی تو چهقدر زیرآب زد تا موفق شد، فقط «توجیه» ضعف مدیریت من است و بس. از همهء کسانی که از کار کردن با من بهشان لطمهای رسید عذر میخواهم. از بعضیهاشان هم در دیدارهای بعدی، عذرخواهی کردم رودررو.
و کاش به حرف تو گوش میدادم و سیگار را ممنوع میکردم؛ لااقل ناخواسته به سرطان ِ دوست قدیم و خوب کمک نمیکردم... نه؟
حالا تو را بیرون کردهاند و میگویند «پول بچهها را اینهمهسال میدزدیدهای». خب من ضعف مدیریت و اتهامهای وقیحانهء دیگر را با کمال میل میپذیرم و سرم بلند است که آخرین نفری بودم که حقوق آن چندماه کار را گرفتم، بعد از اینکه همه پولشان را گرفتند. راستی تو واقا توی اینترنت که میروی، چی میکنی؟
ببین؛ دوست من خوب شد، و هنوز هم همآنقدر حرمت دارد که داشت. روزی که بیرونات کردند، «خبر داغ» برای او بُردم. باور کن بهات نخندید و نفرین نکرد. فقط گفت که دلاش از آن کارها شکسته و آنروزها به حرمت من خم به ابرو نهآورده. خب این از محاسن ِ رفیق خوب داشتن است که تا آخر پا هستند. روزی که ما رفتیم، بچههای دیگر هم آمدند و دستهجمعی رفتیم نشستیم توی یک کافه، و خوش بودیم. تو بدبخت اصلا میفهمی با رفقا دُور هم توی یک کافه نشستن و سیگار کشیدن یعنی چی؟ بهخدا اگر که بفهمی اصلا رفیق چی هست. اصلا بیا و گوشی را بردار زنگ بزن به آن همکار قدیمات؛ بگو که «اختلافات بهکنار، اما ناراحت شدم وقتی شنیدم .. و خوشحال ام که حالا بهتر هستی». اوم؟ خب تو بدبخت حتی قدر یک تلفن هم اعتبار نداری. من ولی میتوانم حتی به آن دوستی که با هم درگیر شدیم، زنگ بزنم و بگویم: «دعوا کردیم، درست! ولی ناراحت شدم که عکسات را دیدم با موی کوتاه ... رفیق!» تو ولی از همهجا رانده شدهای مجیدجان..
آنروزهای بد گذشت خیلی زود. ما بیکار نماندیم. بچههای دیگر هم که ماندند آنجا، و تو یکهفته بعد اخراجشان کردی، بیکار نماندند. من هم که میدانی: تا بخواهی در این کشور ارتباط دارم که فقط کافی است کمی نازم را کم کنم تا چند برابر حقوق تو را بگیرم. و به اینها اضافه کن که اینهمه اتفاق و ضعف را از پسری که حالا و هماین لحظه، هنوز مانده تا سیسالاش بشود، همه میپذیرند به جوانی.
خب.. حالا بهقدر کافی خوردهای لابد. پس به پیشنهاد من دوستانه فکر کن: چندماه مرخصی بده به خودت، هر روز برو دوش بگیر که تمیز باشی، آرایشگاه برو، لباسهات را حتی اگر کهنه، بده خشکشویی، و حتی نماز ِ اول وقتات را هم بخوان. نماز خواندن، پاکیزه که باشی، ثواب بیشتری دارد. اصلا بیا و آدم ِ تمیزی باش و اینترنت هم بکن حتی؛ ها؟
و به یاد داشته باش که دنیا جای بسیاری کوچکی است. و به یاد داشته باش که من این آهنگ خرابآبادی را تقدیم میکنم به تو که حالا از اسب «هم» افتادهای. کاش باهاش حال کنی رفیق؛ سوسن هرگز بد نبوده است...
قدیمترها وبلاگی درست کرده بودم برای مُردگان. قرار داشتم با خودم که هر روز، گزارش وفات مردمان را بهروایت «اعلامیه»هایی که در خیابانها و دیوار مساجد میبینم، بنویسم. هر پُست، یک تیتر خبری داشته باشد: «آدم ِ بنیبشر درگذشت». بعد، ادامهای کاملا خبری و موثق: «بههماین مناسبت، مجلس ختمی در روز فلان در مسجد فلان در آدرس بهمان برگزار میشود و حضور شما سروران گرامی، مایهء شادی روح آن عزیز ازدسترفته و آرامش بازماندگان ایشان خواهد شد».
عکسی هم از اعلامیهء مرحومه / مرحوم بگذارم پایین هر نوشته با شعری که لابد در سوگ این رفتن بر بالای اعلامیه نوشته شده بود. و قرار بود بنویسم دقیقا که براساس این اعلام، چه خانوادههایی در سوگ نشسته اند.
آدمها هم اتفاقی انتخاب میشدند؛ هرکسی برای یکروز. مهم این بود که آن آدمها، با تعاریف اجتماعی، جایگاه خاص و مهمی نداشته باشند و در سوگشان، تنها خانواده و بستگانشان عزادار باشند. قرار بود در آن وبلاگ، همدرد دیگرانی باشم که دیگران ِ دیگر، همدردشان نبودند.
قرار داشتم که آن وبلاگ را تقریبا هرروز بهروز کنم. مهم بود که خوانندگانی از سراسر جهان بدانند و اگر خواستشان بود، در تقویمهای جیبیشان یادداشت کنند که مثلا فلانروز، شب هفت ِ یک آدمی است در یافتآباد، و در صورت امکان میشود رفت و در سوگ بازماندگان شریک شد. بالاخره باید یکجایی باشد، پایگاهی باشد که روزانه در حد توان و امکانات، از رفتن «مادری مهربان» بگوید و دیگران ِ ناشناس را از بهسوگنشستن ِ خاندان ِ معظم ِ کجاآبادی باخبر کند. هر روز در اینشهر، چهقدر «جوان ناکام» میروند بیکه من و شما بدانیم؟ خوب نیاست که آدمها روی دیوار مساجد بماسند و بپوسند و برزیند زمین، یا زیر باران و کفش عابران تلف شوند. باید خبررسانی کرد و نوشت؛ حتی اگر نشناسیمشان.
چی شد که آن وبلاگ، در آغازین هفتههای تولد، خود به دنیای مُردگان رفت؟ ساده است: دوربین خوب، چیزی که در شأن آن مردمان باشد، میخواستم و گاهی هم اسکنر. آنوقتها هیچکدامشان را نداشتم. فقط وقت داشتم و عشق و ایمان به درستی ِ کاری که میخواستم بکنم.
□
سالهای ۷۵ و ۷۶ بود که آنقدر رفته بودم به این قبرستان و آن سنگتراشی، که تقریبا با همهء مردگان این شهر آشنا بودم. پروژهای دست گرفته بودم که دوسال هم وقت برای آن گذاشتم: گورنوشتهها.
حالا زیاد شده اینقبیل کارها؛ آنوقتها در آن حجم و اندازه، کار حسابیای نکرده بودند با این نوشتهها. وقت گذاشتم و کاری شده بود برای خودش: بیش از دههزار صفحه نوشته، و مثلا پنجاهتا کاست که خودم نوشتهها را دکلمه کرده بودم! حالا کجا هستند؟ چه بگویم.
□
یکروز، آن وبلاگ دوباره بازمیآید. و آن نوشتهها، اگر ناشری داشت و سرمایهگذاری، کتاب میشوند. بعضی چیزها، مهم اند، و چیزهای دیگر، مهمتر.
پی:
- خداوند ارواح را به هنگام «مرگ» قبض میكند و ارواحی را كه نمردهاند نیز به هنگام «خواب» میگیرد. سپس ارواح كسانی را كه فرمان مرگ آنها را صادر كرده، نگه میدارد و ارواح دیگری را (كه باید زنده بمانند) بازمیگرداند تا «سرآمد معینی».
«قرآن، سورهء زمر، آیهء ۴۲، ترجمهء فولادوند»
- و تمام جهان را يک زبان و يک لغت بود. و واقع شد كه چون از مشرق كوچ میكردند، همواریای در زمين «شنعار» يافتند و در آنجا سكنی گرفتند. و به يکديگر گفتند: «بياييد خشتها بسازيم و آنها را خوب بپزيم.» و ايشان را آجر به جای سنگ بود، و قير به جای گچ. و گفتند: «بياييد شهری برای خود بنا نهيم، و برجی را كه سرش به آسمان برسد؛ تا نامی برای خويشتن پيدا كنيم، مبادا بر روی تمام زمين پراكنده شويم.» و خداوند نزول نمود تا شهر و برجی را كه بنیآدم بنا میكردند، ملاحظه نمايد. و خداوند گفت: «همانا قوم، يکی است و جميع ايشان را يک زبان، و اين كار را شروع كردهاند، و الآن هيچكاری كه قصد آن بكنند، از ايشان ممتنع نخواهد شد. اكنون نازل شويم و زبان ايشان را در آنجا مشوّش سازيم تا سخن يکديگر را نفهمند.»
پس خداوند ايشان را از آنجا بر روی تمام زمين پراكنده ساخت و از بنای شهر بازماندند. از آن سبب، آنجا را «بابل» {اختلاف} ناميدند؛ زيراكه در آنجا خداوند لغت تمامی اهل جهان را مشوّش ساخت. و خداوند ايشان را از آنجا بر روی تمام زمين پراكنده نمود.
«کتاب مقدس، عهد عتیق، کتاب آفرینش، برج بابل»
اتفاقام به سر کوی کسی افتادهاست
که در آن کوی، چو من، کُشته بسی افتادهاست
به دلآرام بگو - ای نفس باد سحر -
کار ما همچو سحر، با نفسی افتادهاست
خبر ِ ما برسانید به مرغان چمن،
که «همآواز ِ شما در قفسی افتادهاست» آقای دکتر!
پی:
ناچار، هرکه صاحب ِ روی نکو بُود
هرجا که بگذرد، همهچشمی در او بُود
ای گل؛ تو نیز شوخی بلبل معاف دار
کآنجا که رنگ و بوی بُود، گفتوگو بُود
نفس آرزو کند که تو لب بر لباش نهی
بعداز هزار سال که خاکاش سبو بُود
پاکیزهروی در همهشهری بُود؛ ولیک،
نه چون تو پاکدامن و پاکیزهخو بُود
ای گوی ِ حُسن بُرده ز خوبان ِ روزگار
مسکین کسی که در خم چوگان، چو گو بُود
مویی چوناین دریغ نباشد گرهزدن
بگذار تا کنار و برت مشکبو بُود
پندارم: آنکه با تو ندارد تعلقی
نه آدمی؛ که صورتی از سنگ و رو بُود
من باری از تو برنتوانم گرفت چشم
گمکردهدل، هرآینه در جستوجو بُود
برمینهآید از دل تنگام نفس تمام
چون نالهء کسی که به چاهی فرو بود
سعدی؛ سپاس دار و جفا بین و دم مزن
کاز دست نیکوان، همهچیزی نکو بود