نمیخواستم در این شهر بمانم
خیابانهای بسیاری کشیدند تا بفهمم
کوچههای بسیار
چراغهای بسیار
و بسیاری از راههای دور را کشیدند تا دریا
خانههای بسیاری خراب شد تا ماندگار شوم
تهران نشسته در کافههای جنسی
کمکهای جنسی
حرفهای جنسی
خیابانها کوچههای بسیار وقتی که دوستات داشتم
۲
همیشه یک صندلی خالی است
تختخوابی که افتاده روی بام
خواب تو آغوش میکشد بهقدر ِ اینهمه چراغ ِ سرخ / سبز/ زرد
و آبها
آبها دریا را فراموش کردهاند
۳
از خوابهای شهر دوری ای دریا
دریای لعنتی!
زنهای سرخ ِ جنگی در تو آویختهاند جوانیشان را
در هر کجا که تو بودی
تنی برای عاشق بود
و تهران
با خیابان دکتر حسابی
با خیابان فاطمی
و تهران با خیابانها عشقهای بسیار
این شهر لعنتی!
۴
قورباغههای کودکی از عذاب ِ الیم مُردهاند با سنگهای خدای بزرگ
عجیب نیست اگر هنوز ایمان داریم که شاه برمیگردد
راههای شوسه قدر ِ دریا میفهمند
و دوش از آب - سرشار ِ فرو رفتن از تنیست که زیبا بود
پوست شب را کشیدهاند تا صورتی که زنی داشت
و آبها
آبهای دور
تختخواب را به آغوش میکشم
شاه برمیگردد
و تهران، همانی که تنی داشت زنی بود روزگاری
زرد / سبز/ سرخ
اردیبشهت 84 تا اردیبشهت 87
بعد: وقتی که تمام شعرهای اردیبشهت 84 را با هم تلفیق میکنی. وقتی که هر روز، سانتیمانتالتر میشوی. وقتی که هر روز دوست داری فقط «سخن عاشق» بنویسی. وقتی که به دیگران چه ربطی دارد چی مینویسی؟ وقتی که داری فکر میکنی که کی، چی میخواهد در جستوجوهای بیپایاناش اینجا؟ وقتی که حتی از اول صبح، دو خط نمیتوانی انشا کنی. وقتی که نفس کشیدنات هم در تورم دارد از پا درمیآید. وقتی که دلتنگی. وقتی که خوش نیستی.... روزگار تلخی داریم. تف!
بعد: ای بر پدر و مادر هرچه موسیقی خراب، که میرود توی مغزت، خرابتر میکند روزگارت را.
بعد: رسما دارم میپوسم اینجا. بهزبان ِ ساده: دارم/اینجا/میپوسم.
بعد: تو چهطوری؟ تپل باش...
بعد: خواهر و مادر ِ روزگار را .... بعد!
هیچ از تو نمیدانند
و از دختری به نام لیلا...
آمده بودم
بی اسب
بی تو
با آخرین خطوط:
« امروز، آخر ِ دنیا بود
و مادربزرگ
دارد خواب مسیح می بیند....»
نوشته شد در تابستان 1377؛ بعدها، یک شب، همین وقت ِ اردیبشهت، پای تلفن، با صدای بلند خواندم. و دیگر هیچ ...
شکوهات را
زنانی که میشناختم نداشتند
سالها
تو زیبا بودی؛ رها وُ یگانه
۲
ترانههای بسیاری برای تو گفتیم به نام عشق و آزادی
آلوده نمیشدی به سیاست
به روسپی
به قدرت و جنگ
به جنگ
جنگ
جنگ
کُشتههای بسیار ِ بیگناه در راه تو میریختند
افسوس از تو ماهی سبزهروی دیوانه ...
۳
تو را دوست داشتیم
و عکسهای بسیار
تو را دوست داشتیم
و لبخندهای بسیار
پیراهنی بلند با تو بود
و کافهها
زنها
لبخندها
در تمامی عکسها
عاشقات بودیم
و زیبایی
از تو خلاصی نداشت
باز مخصوص، برای هوای ِ بانو
۱
این شهر
با آخرین خیابان ِ بنبست
این شهر
با آخرین پلاک ِ خانهام تمام شد...
چهقدر دختران ِ تو را خواستم تهران ِ بزرگ!
۲
اقیانوسها
نامهای آرامی دارند
دریاها
آرزوهای شور، پسران نوح در آیینه
و زنان
سیاهبختی خود را با کشتیها میفرستند آفریقا
پس کِی قصههای شهر تمام میشود؟
۳
تنات
اروپای این خاک ِلعنتی بود
و شهر ِ من
آخرین پلاک در تنات بود که دوستات میداشتم
کاش بالی داشتی پَری میزدم تنی به آبهای تو در رودخانههای مرکزی
فراموش میکردم
و میآمدم شهرم را ببرم آمریکا
توی منهتن
تنات را تماشا میکردم کاش
۴
تهران؛ تمام ِ آنچه بستهاند به رخت ِ ما فاحشههای ارزان
بخت ِ ما را
پایتخت ِ ایران بستهاست
میخواهم دکمههات را خودم باز کنم
۵
شهر ِ خاطرات ِ پراکنده!
نفرت دارم از تو!
کمی قدیمی، کمی با اصلاح، ولی ... اینروزها مدام، دارم بازگشت ادبی میکنم در شعر. فعلا هم اینجوری دلام میخواهد!
۲)
بهشوق تو حبس میکشیدیم در جزیره
زنجیری ِ تو بودیم / زندانی ِ دیوارهای وطن
سرانجام
بطریها
به ما خیانت کردند
و یکروز عصر
تیرباران شدیم
جزیرهها
جوانی ِ ما بودند
خوب میدانستی!
۳)
سربازها
تو را دیدند که فراری شدند
بُرجها
دکلهای بلند
دیدهبانهای بسیاری برای تو نامه مینوشتند
نمیخواندی ....
چهقدر جوان ماند پادگان ِ قدیمی
و سربازان
در تمامی ِ جنگها
بر علیه ِ تو مُردند
4)
جنگهای بسیاری برای تو
کُشتههای بسیار
گلولهها وُ جنگها وُ آوازهای توی ِ سنگر
دیوارهای بلند
عاشقانههایی از خدمت و خیانت
و دخترانی در انتظار بازآمدن ِ مردان جوان
پیر شدیم .. پیر ...
روحمان اسیر تو بود
دلمان پیش تو
دستمان با تو
برای تو بود اگر جهان را به آتش کشیدیم
و
تو را
دوست داشتیم
بههمین سادگی
جهان همین است
میمانی
و دستی که عاشقات بود
سوار اتوبوس میشود
تکان میخورد
اشک میریزد
و میروی
دنیای تلخی دارند زنان ِ زیبا
۲
رانندههای سربهراه
تو را دوست داشتند
قهوهخانههای بینراهی
و کارگران ِ خستهء تابستان
اتوبوسها
محو ِ تو بودند که در درّه لغزیدند
جادهها
تو را گم کردند
اگر که پایانی ندارند
و سیگارها
سیگارهای بسیاری به آتش تو سوختند
تو چه بودی ماهی ِ سبزهروی دیوانه؟!
در تمام ِ آینهها
دیده میشدی
و هر صندلی به احترام تو خالی بود
سالهاست در مسیر ِ غرب
ترانهها
غمگیناند
اتوبوسها
مسافران
و کارگران ِ تابستان
غمگیناند ....
جیبهام پر از عکسهای سیاه و سفید
و دستام از تو خالی بود
2
دریاها
دل به آب نمیزدند اگر نبودی
بیدلیل نمیشد که آوارهات باشند
ماهیها
مردان
مسافران ِ سیاه و سفید
زیبا بودی
و زیباتر
3
نام تو را تمامی دریاها میگفتند
به دیدن تمام ِ دریاهای جهان رفتم
افسوس
آب شدی
از تور ِ مردان ماهیگیر
گذشتی
4
عکسها
همیشه پنهان کردهاند
زنی را که زیبا بود
و دریا ها
و ماهیها
عشقها
و آبها
و
آبها
بیحوصلهام؛ دلام نوشتن ِ طولانی و سطرهای بلند و کشیده میخواهد. چیزی از جنس ِ نوشتههای راحتتر ِ اواخر تابستان و پاییز. مینویسم، و راضی نیستم. باید بیشتر نوشت. باید امیدوار بود، و امید داد. و من این کار را خوب بلدم. چراکه نه! هی مینویسم باز. اینجا وبلاگ است: دیواری صاف برای روزنوشتها، اعلام وضعیت، موجودیت. پس قرار نیست به کسی جواب پس بدهم که سطح ِ نوشتههای این ایامام، کجاست و چهقدر. وبلاگ ِ شخصی، چهاردیواری اختیاری است. ادبیات، پیشکش به اهلاش، ببینم چه غلطی میکنند؛ طرفه آنکه، اینروزها، خیلیها بهمدد چیزهای دیگری غیر از متن، شدهاند نویسنده. پس گور پدر این نوع از ادبیات.
توی تهران، کمکم حتی نمیشود وبلاگ هم نوشت. باید برویم سفر، برگردیم، و روز از نو ... نوشتن، تنها کاریاست که در کنار سیصد و سی و پنج کار دیگر بلدم.
تنات که زنی بود شبیه مادرم
من که شبیه زنها گریه میکردم
و پل که کشیده رو به بالاتر ... راستی از چی؟
و نمیپرسم چرا
اینجا تهران
و هر چیز، شبیه ِ شدن
حتی اگر که از چی بپرسم وُ
بال بگیری ...
اسفند 1383 / تهران، واوان؛ همان اتاقی که فقط اینترنت داشت و دوری.
بخشی از یک شعر، در مجموعهء سالها زیرچاپ ِ «روزی زنان میمیرند» {هنوز در دست ِ ارشاد}
فرمود هرکه محبوب است، خوب است؛ و لایَنعَکس. لازم نیست که هرکه خوب باشد، محبوب باشد. خوبی، جزو ِ محبوبی است و محبوبی، اصل است. چون محبوبی باشد، البته خوبی باشد. جزو ِ چیزی، از کُلاش جدا نباشد و ملازم کل باشد.
در زمان ِ مجنون، خوبان بودند از لیلی خوبتر؛ اما محبوب ِ مجنون نبودند. مجنون را میگفتند که «از لیلی خوبترانند! بر تو بیاریم؟»
او میگفت که «آخر، من لیلی را به صورت دوست نمیدارم. و لیلی، صورت نیست. لیلی به دست ِ من، همچون جامیاست؛ من از آن جام، شراب مینوشم. پس من عاشق شرابام که از آن مینوشم و شما را نظر بر قدح است؛ از شراب آگاه نیستید!»
پینوشت۱: میگفتند که «از لیلی خوبترانند! بر تو بیاریم؟» / پااندازی ِ کلاسیک
پینوشت۲: از عرایض دوست فرزانه و شاعر جوان، سید جلالالدین مولوی بلخی و از مجموعهء «فیه ما فیه»
پینوشت۳: در کل «باشد» ایشان میزند
دریاهای بسیاری به سمت ِ تو میریختند
نام تو را تمام رودخانههای جهان بُرده بودند
و نامههای مردان جزیره
دیگر عجیب نبود ...
آبها میدانستند عاشقات شدهایم
یک آفتاب که برود، و آفتاب بعدی بیاید، روزیاست که این خارجیها، اسماش را گذاشتهاند «روز ولنتاین»؛ بهانهای برای خوشی و خوبی. بهانه هم اینروزها حتی برای زنده ماندن کم شده، پس چرا همین دو سه خط را نادیده بگیریم؟ آفتاب میرود، و آفتاب بعدی میآید. و پیش از آنکه آفتاب برآید، صفحهای هدیهای برای بانو؛ از پُشت این مانیتور، با اینهمه بیهنری که من دارم، چیزی بهتر از این بهذهنام نرسید. و البته بهعلاوه کفش و شلوار و مانتو و شیرینی و «غیره»!!!
برای بانو :
پینوشت: بهزودی در این مکان، شعری اتفاق میافتد.
زیبایی، سهم ِ تو بود؛ نبود؟
2
مبارز نبودیم
نمیخواستیم بجنگیم
و هر رژیمی که گفت تو زیبایی، رژیم ِ ما بود
تفنگ اگر بر زمین نهادیم
اگر نفت گرفتیم و جنگ دادیم
خانههای امن را اگر فروختیم، برای تو بود
باید که پیدا میشدی؛ نه؟
عاشقات بودیم
و میخواستیم تنها تو را براندازیم
انقلاب، کار من نبود
3
شاعران ِ تو بودیم
که نامات را دفترچههای تلفن
نامات را مردان ِ سینما آزادی
و نام تو را تمام سربازان ِ بعدازظهر شماره میگرفتند
هنوز تمام کیوسکهای سکهای
شمارهات را دارند
و سربازان ِ مرخصی
به امید تو میروند میدان آزادی
4
داریم به جای تو اعتراف میکنیم
جای تو با مردان ِ بیحوصله حرف میزنیم
جای تو زجر میکشیم
و جای تو میگرییم
آنها
تو را میخواهند
نشانشان نمیدهیم و میخندیم
ما شاعریم
انقلاب، کار ما نیست
دریاها را من سرودم وقتی تو آمدی نمیخواستم بمیری قیصر هیچ کافهای بعد از تو، قهوهاش نمیآید
شعر بلند آزادی ماهیها، دریاچهها، و ماهیهای غمگین
دفتر دلتنگیهای ایرانی: شعرهایی از روی حس وطنپرستی ريلها ، پروانهها ، ابرها
برای تو بود اگر تفنگ به دست گرفتم
برای تو بود اگر به ایستگاه رفتم
اگر دست تکان دادم
برای تو بود
حالا بهخاطر ِ تو از هر قطار میگریزم
2
تو زیبا بودی
و تهران ِ پیرامونات را
فقط بهخاطر ِ تو میخواستم
چهقدر برای این شهر ِ غریب، نوشتم
و تو را پس نداد ...
3
در شعرهای ضعیف بودی که یافتمات
از سطرهای عاشقانهء دبیرستان
از جیب سربازهای روی برج
از درازای یک خیابان ولیعصر
تو از میز یک کافه به شعرهای من نشستی
و بعد
هرچه از تو نوشتند
خوانده نمیشد
چراکه تو زیبا بودی
و هیچ شعری صادقانه و ساده
این سطر را نداشت:
آه از تو ای زن ِ زیبا!
4
شاعر نمیشدم اگر نبودی
دریاها را من سرودم وقتی تو آمدی
و دریاها
زیبایی ِ تو را ادامه دادند
دست ِ من نبود
5
عاشقانههای جهان برای تو بود اگر سروده شد
برای تو تنها
و دختران کافهنشین
و دختران کافهنشین
و دختران کافهنشین
برای تو بود اگر زیبا شدند
تمام کافههای جهان
فدای سرت
بههمین سادگی
هر رژیمی که گفت تو زیبایی، رژیم ِ ما بود نمیخواستم بمیری قیصر هیچ کافهای بعد از تو، قهوهاش نمیآید
شعر بلند آزادی ماهیها، دریاچهها، و ماهیهای غمگین
دفتر دلتنگیهای ایرانی: شعرهایی از روی حس وطنپرستی ريلها ، پروانهها ، ابرها
قرار نبود شاعر باشم
من
فقط
تماشا میکردم
نمیخواستم آوارهء جهان باشی
و من بهدنبال تو شهرها را بیایم
خیابانها را تمام کنم
همینجوریاست؛
گاهی
قهوهات دیر میشود
و آوارهء جهان میشوی
کاش تماشایات نمیکردم
و قهوهام را میخوردم
نمیدانستم عاشقات خواهم شد
2
در هیچ شهری تو را نمیبینم
رفتهای
و هیچ کافهای
بعد از تو قهوهاش نمیآید
ماهی سبزهروی دیوانه
روزگاری تو را خواهم سرود از تو بسیار
3
تو
قرار نیست خاطرهای باشی از یک بعدازظهر
تفنگی باشی که شلیک میکند
قرار نیست!
میخواهم فریاد بزنم:
زنی بود که از یک فنجان قهوه آغاز شد
در خیابان نگاهام کرد
و فهمیدم که دوستاش دارم؛ شاعر شدم
قهوهات را بخور
به دختری که نارنجی پوشیده بود
مدتهاست که فکر نمیکنم
4
تو رفتهای
و کافههای ِ تداخل ِ صنفی
پلمپ میشوند
شعرهای عاشقانه
پلمپ میشوند
و هرچه بعد از تو، بسته میماند
تو رفتهای
برمیگردی
و تلخی قهوهها را از من میگیری
آنوقت دیوانهات میشوم
و برف
میبارد
و برف
میبارد
و برف
میبارد
5
کاش زیبا نبودی
تا نمیدیدمات
گرچه
تقاوتی ندارد ...
تو اکنون
زیبایی
و من نمیبینمات
لعنت به کافههای بعد از تو
برای «دیماه»ای که دوستات دارم و تمام قهوههای تهران، و یک صندلی چرخدار که اینروزها پایهاش شکسته، و بسیاری از «همونوقت، همینجا»های این سالها. برای بانو؛ برای بانو، و برای بانو!
هر رژیمی که گفت تو زیبایی، رژیم ِ ما بود دریاها را من سرودم وقتی تو آمدی نمیخواستم بمیری قیصر
شعر بلند آزادی ماهیها، دریاچهها، و ماهیهای غمگین
دفتر دلتنگیهای ایرانی: شعرهایی از روی حس وطنپرستی ريلها ، پروانهها ، ابرها
دخترای خورشید خانوم، توی حیاط تاب میخورن از لب کاسهء گل، یواشکی آب میخورن
بوسه میدن به لباشون، پسرای شوخ ِ باد لُپاشون لاله زده؛ خدا کنه بارون نیاد
ننه بارون! دخترای آفتابوُ فلک نکن ابرای سیاهتوُ رو سرشون الک نکن
راه بده مشدی بهار، غنچهء سیبوُ باز کنه پسر نسیم خانوم، شکوفهها رو ناز کنه
خدا کنه بارون نیاد، خدا کنه بارون نیاد
اینقد این قناریای عاشقوُ توو لَک نَبر کفترای خونهرو دنبال بادبادک نَبر
دخترای گل خورشید، یه روزی قهر میکنن غربتیهای شبوُ، وارث این شهر میکنن
بچهء قُدّ ِ انار، گرچه یه گولّه آتیشه اگه بارون نبره، توو این حیاط قد میکشه
بذا گرمای زمین بمونه چند روز پیش ما رگ و ریشهء حیاط، یخ زده از بغض هوا
خدا کنه بارون نیاد، خدا کنه بارون نیاد
ترانه از زویا زاکاریان
صدا و آهنگ مهرداد آسمانی؛ خواننده و آهنگساز مورد علاقهء تمام ِ اینسالهای من، بعد از غلامحسینخان بنان، و به همراه بانو شهره صولتی، ستار، هایده، شاهرخ، فرهاد .... و بانو!
با تشکر از تمام پیانونوازیهای جواد معروفی و سهتار نوازی داریوش طلایی و مسعود شعاری. با عشق بیحد و حصر به دوتار حاج قربان، و پنجهء جادویی استاد عبدالله سرور احمدی، و مویههای غریب و بیهمتای ملکمحمد مسعودی، و مداحیهای سلیم موذنزاده، و اذان عطاالله امیدوار.
هنر و ادبیات، تا اطلاع ثانوی، همینهاست. دم عباس معروفی گرم که با افتخار میرود روی سِن ِ کنسرت داریوش اقبالی، چون دوستاش دارد و پنهان نمیکند.
عشق را از این مردم باید آموخت: این سايت به گوگوش و دوستداراناش و به ملت بزرگ تاجيکستان هديه گرديده است!! رواناند و بیپیرایه.
من هم امروز تصمیم گرفتم تعارف را کنار گذاشته، با خودم روراست باشم و برای اولینبار!!!! عرض کنم: بانو، دوستات دارم!
بیت:
دوست میدارمات به بانگ بلند تا کی آهسته و نهان گفتن؟
جوک:
یهروز یه جوجهء بیپناه میره در خونهشون داد میزنه:«پیشو! بیا منوُ بخور!»
اساماس برفی و مناسبتی:
هموطن گرامی، تنها با زیاد کردن 10 درجهای بخاری منزلتان، و باز گذاشتن یک پنجره، ما را در تعطیل کردن ِ مدارس و ادارات دولتی یاری کنید. وزیر برنامهریزی و اطلاعرسانی ِ تعطیلات
جوک-اساماس مناسبتی:
با توجه به مسدود شدن راههای خروجی استان قزوین و گیر افتادن بیش از 7000 مسافر، امروز در این شهر عید اعلام شد.
بهشدت شخصی: ببین! یادت رفت اینروزا، دیماه، سالگرد چیه؟ فکر کن، دور نیست...
چشم تو کاو جز دل ِ سیاه ندارد دل بَرَد از مردم وُ نگاه ندارد
بی رُخات ای آفتاب-پرتو ِ رویات روز من است آن شبی که ماه ندارد
با همه خیل ستاره، ماه شب افروز لایق ِ میدان ِ تو سپاه ندارد
عاشق تو، نزد خلق، جای نجوید مردهء بیسر، غم ِ کلاه ندارد
گر برود از بر تو، راه نداند ور برود بر در تو، راه ندارد
بر در مردم رَوَد: چو سگ بزنندش هر که جزاین آستان، پناه ندارد
در که گریزد ز تو؟ که در همهعالم از تو بهجز تو، گریزگاه ندارد
درد تو قوت گرفت و بنده ضعیف است طاقت ناله/ مجال آه ندارد
وصل تو از خود نصیب ِ ما نفرستاد خرمن مه بَهر ِ گاو، کاه ندارد ....
حضرت سیف فرغانی



ما، يك نفر من بود. و در ابتدا، من بود كه «من تنها بود» را با خود آورد توی كافهای كه توش بوديم. شب بود، ماه نبود، ابر بود. ما، تنها بود و گفت كه خستهاست «خستهام!» آنها راه كه میرفتند، يكیشان برای يدااله شعری میخواند كه آن ديگری گفته بود:«هرچی میخوای بيا بِبَر، گيتاروُ با خودت نبر عمو
آخه اين گيتار مال ِعشق ِ منه وُ قراره كه بياد و با دستاش اينوُ بزنه بَرام كه حال كنم يه چند صباحی؛ پس گيتاروُ با خودت نَبَر، هرچی میخوای بِبَر». اما يه شب ِ مهتاب كه ماه پشت ابر نمونده بود، يدالله گيتاروُ برداشت وُ با خودش بُرد؛ ای بميری يدی كه اصلا" از عشق بويی نَبُردی افليج ِ يابودولتی!
ما سه نفر بوديم بدون گيتار كه1- دلاش خراب بود؛ گيتار نداشت و شوهر پولدار هم كه توی شهر كم گير ميآد. 2- دلاش آشوب بود پُر از «پنهان»؛ گيتارش داشت گريه میكرد و من فهميدم كه تنهايی، چه خستهاست آنكه گيتار مینوازد، حتی اگر قایم شود پشت گریهای اینشکلی ![]()
3- من، تنها بود، يك نفر تنها بود، من تنها يك نفر بود. به آن ديگری كه میگفت شوهر پولدار، گفتم كه حدود ِ يك دوستدختر برایام رديف كن و او به آنيكی نگاه كرد و آنيكی هم دوستدختر را غضبآلود نگاه كرد و من از برای همیشه دوستدختر يادم رفت و در خيالام تمام دوست دخترها پژمردند، مردند. آيا من ترسيده بود كه حرفاش را پس بگيرد؟ يا اصلا" شوخی بود؟«شوخی بود رفيق»
گيتاروُ كه با خودش بُرد، زنگ زدم كه بيا و مهريه رو بده لااقل كه يه گيتار نوُ بخرم باهاش. ولی رفت و يدالله شد يه شعر ِ سوزناك ِ عاشقانه كه همين چند روز پيش يه خووننده به اسم بنيامين اون رو خوند:«آی دنيا ديگه مثّ ِ تو نداره». كافه بدجور بوی ملال میداد. ما تنها يكنفر بود كه دلاش شوهر پولدار میخواست و گيتارش را آقای حسن شماعیزاده با نام ِ مستعار شمايلزاده با خود بُرده بود/است و از تمام كسانی كه شوهر ِ پولدار سراغ دارند، دعوت میشود كه به آغوش ِ خانواده برگردند وُ خاندانی را از غصه برهانند، و مژدگانی هم شاید بگیرند.
عرق سگی ِ من، مزّهء چيپس و پنير میداد و آن ديگری هم با من همكاسه بود. اوه.. مای گاد!
ما سهنفریم که هنوز گاهی هستیم. اين يكی هنوز شوهر پولدار پيدا نكرده، خدايا يه شوهر ِ خوب قسمت كن!
توی دلام به آن ديگرتری گفتم كه بابا اينروزا كجا شوهر ِ پولدار گير ميآد؟ گفت:« يه كاری بكن ديگه، انگار كن ما هم خواهر-مادر ِ خودت مادرسگ ِ عوضی!» اين آخری را نگفت البته ولی چون سرماخورده بود، بدجور برزخی بود. قول دادم كه يه بساطی رديف كنم كه حالی به حولی ان شاالله! یعنی اگر خدا خواست وُ شد. یعنی دقیقا یعنی اگر بشود!
حالا شما كه سواد داری و روزنامهخونی، بگو كه يه روزنامهچی وُ يه روزنامه نگار، با يه گرافيست چهجوری از يه درخت ِ صنوبر بالا میرن؟ به راحتی البته نمیشه ولی ما میدونيم كه چرا بايد اصلا" بالا رفت. آخه ما سه تا گيلاسايم عمو.
پس تو رو به مرتضای ِ علی، بيا وُ اين گيتاروُ نَبَر، بذار كه كمی بزنه وُ حال كنن رفقا؛ هرچی میخوای بِبَر اصلا"حتی این دمپایی پلاستیکی منوُ . والله! نه؟ میگم که. مال ِ مفت وُ دل بیرحم..... فقط يه شوهر خوب يا بد بفرست كه پول توش باشه! يه صنوبر ِ بلند كه بشه رفت بالاش وُ نشست وُ منتظر يدالله شد! یدی ِ ما عاشق بارونه وُ سفر.
اون يكی نمیدونم چرا نگفت چی میخواد :( پس يه دل ِ يه كمی تازهتر هم برای اون .....
ما سه نفر بوديم گمونم كه نشستيم توی كافه وُ من گفتم كه اگه گيتاروُ با خودت بِبَری، اينها هم درگير جنگ میشن وُ اون وقت ازكجا شوهر ِ پولدار رديف كنيم؟ ديد كه راس میگم، گيتاروُ گذاشت زمين وُ گريه كرد و گفت كه نمیره هيچ جا ديگه. اونيكی چشمش پُر از اشك شد و اينيكی سكوت كرد وُ گيتاروُ هم كه يدالله بُرده بود با خودش .... عجب شبِ غريبی بود.
میگن زمستون همينجوريه؛ پس يه سی دی بزن برام حتما"از روش، باشه؟ باشه! خستهام فقط. اونيكی میگفت كه خسته است ... کی خستهاس؟ دشمن!! کی خستهاس؟ دشمن! مرگ بر تو، که عینهون ِ عراقیای عالمی! سیاهسوختهء خر!
درابتدا كلمه بود كه خسته بود و خسته بود خستگی از هميشه بيشتر؛ اينوُ از نگاش خوندم از گيتارش از يدالله كه رفته بود سفر.
آخ یدی! تو خیلی نامردی روزگار!
شخصیتها:
ما= من+اون+اونیکی
مکان:
همونجا که همه میرن؛ کافه
زمان:
تعارف که نداریم؛ هروقت دوست داشتی بیا.
این نوشته، تکراریاست. ربطی به من و بانو ندارد. به سه شخصیت دیگر مربوط است؛ کسانی که روزگاری، شبشان روز نمیشد اگر خطی خبری نمیگرفتند از هم. ولی حالا، زمانهء تمام این پرسوناژها، تغییر وضعیت داده، و هرکس را سوار هواپیمای خودش کرده، فرستاده دوردستها. هر کدام، یکگوشه از دنیا. این وسط، کسی نپرسید که یدالله کیست؟ راز این نوشته، البته یدالله نیست. یدالله، مُردهای است که بر قبر خویش میگرید. راز، در جیبهای کسیاست که الآن نشسته روبهروی من: ال! حالا، تکرار میکنم که یادمان بماند، یدالله هنوز سفر است، و دو شخصیت دیگر، حالا با هم، از اینجا دور شدهاند. هیچ«سهنفری» تا ابد با هم نیستند. خیلی تلخاست. آنروز، اینجا فقط درج اولین کامنت اختصاصی بود، و خیلیها، نه همه، آزاد بودند کامنت بگذارند. حالا ولی تماما مخصوص است؛ این، یعنی خیلی خوب است که چیزی مینویسی که فقط خودت میفهمی و دیگری، و تنها یکنفر میتواند حرف بزند. این دیکتاتوری ِ شیرینیاست که ما دو تا آفریدیم، و بهآن اطمینان داریم: صاایران! دوستانام، یکییکی، مرغابی شدند رفتند دورها... حیف.
تیزهوش، مقتدر، درونگرا، شوخطبع، مجلسآرا و موجودی بهشدت عاصی و سرکش. {والله!!}جذابیت مغناطیسی او سبب میشود كه جهان از چرخش حول محور خود باز بایستد و در جهت مخالف بچرخد. او خیلی قوی است.{دیگه گفتن نداره؛ ثابت کردیم} او كسی است كه همه، بهویژه زنان تقریباً هركاری برایش انجام میدهند. بعضی از دخترها همهجا به دنبال او میگردند،حتی شما. مردان متولد برج آبان، رؤسای شركت، مؤسسه یا سازمانها هستند. دوست دارند همیشه مقام اول باشند.
او پوستی به رنگ سبزه تیره، مویی مشكی و چشمانی سیاه دارد. البته شاید كسی هم پیدا شود كه بور باشد.{شعر میگه} اما تعداد این گروه در مقایسه با گروه قبل خیلی كم است. او حتی وقتی صورت خود را اصلاح میكند{عمرا!!}، به نظر میرسد كه چند روز است اصلاح نكرده.{طفلی.. راست میگه خب} او چشمانی نافذ دارد، آنچنانكه اگر مستقیم به چشمهای شما نگاه كند، آشفته خواهید شد! اغلب زن و مرد متولد برج آبان با عینك ورزشی عجیب و غریب و یا لنزهای آنچنانی، چشمهای خود را بیشتر به نمایش میگذارند.{شعر فرموده!} خیلی ناراحتكننده است كه نوروز او را لباس گرم و عینك آفتابی ببینید.{لباس گرم رو راست میگه}
وی احتمالاً غذا هم زیاد میخورد{شعر} گاهی اضافه وزن پیدا میكند.{جیک ثانیه برطرف میشه} هرچند عمیقاً میخواهد خوش هیكل باشد.{هست!!} او در روابطش بسیار صادق است.{دقیقا} به طور ایدهآل زن ظریف و پُر جنب و جوش، {اخلاق، مرضیه، هیکل، فوزیه!!} شریكی مناسب برای اوست. اگر همسر شما متولد برج آبان است، باید به او كاملاً اعتماد كنید و حتی وقتی اشتباه میكند، معتقد باشید كه او درست میگوید و اشتباه نكرده است. او به هیچ وجه نمیخواهد شما رقیب او باشید. {بُلدوزر است و از روی رقیب عبور میکند}
تا زمانی كه بتواند حسادت خود را كنترل كند، پدر خوبی است. او بیش از دیگر مردان متولد برجهای تیر یا اسفند احساسات خود را نسبت به بچهها نشان میدهد. او با خوشحالی به شما اجازه میدهد كه از نوزاد مراقبت كنید.{ببین!! چه خوبام!!!} او مشغله ذهنی را در روابطش دخالت میدهد.
قبول كنید كه بیشتر متولدین برج آبان معنی كامل آشفتگی و آشوب هستند است. آنها اعتماد به نفس دارند و خود را چنان تشویق و ترغیب میكنند كه حتماً بهتزده خواهید شد و آرزو میكنید كه مثل او باشید، علیرغم همه اینها، او نگرانی، ترس و اوهام زیادی دارد. فراموش نكنید كه او آدمی جنجالی است.
شاید یک نویسنده، کارآگاه، یا مردی برای حل معماهای پیچیده. بههمهچیز مشکوک است. نباید حتی اندازهء سرسوزنی به دل او شک وارد کنید، چراکه تا ابد مانند شیری زخمی، به تجسس خواهد پرداخت.
بعضی از متولدین این برج، گوش موسیقایی بینظیری دارند.
در روابط عاشقانه، تا حد مرگ پیش میروند. شعرهای عاشقانه میگویند و شببیداری را میستایند. اهل ریاضت هستند. شخصیتی عجیب و در عینحال، دوستداشتنی دارند. {ای بابا.. خواهش میکنم}
ای صاحبفال، از اینکه زن او میشوی، به خودت غره باش و بدان و آگاه باش که این اتفاق، شاید همان بهشت معهود خداوند است که نصیب تو شدهاست.
متولدین این برج، مهریه نمیدهند، مهمانی تحت هیچ شرایطی نمیروند، دست ِبزن دارند، پلاک 79 میروند و اهل تسامح در مسایل سیاسی هستند. برخیشان، چپ ِ متمایل به راست لیبرال هستند!!
مادرشان، شمارهء پرسنلی پدر مرتضا، 48131 را دوست دارند.
مهریه هم نمیدهند. اصلا!! حتی یکسکه!! به آنها نباید گیر داد که با کی بگو بخند کن، با کی نکن!! خیلی عصب میشوند و میروند یکهو زن دیگری میگیرند از لجشان!!
اجازه بدهید شما را تا میخورید، کتک بزنند. سعی کنید همیشه شاکر باشید در برابر این کتکهای جزیی و یا کلی.
حالشان، مدتهاست خوب نیست. لطفا، شما که همسرشان هستید، حال مبسوط و ویژهای به لحاظ عرفانی بهشان بدهید.
و باور کنید، که همچین جنسی، در صورت رعایت این نکات، و صد و سی و هشت نکتهء دیگر، با دارا بودن اختیار تام و تمام در طلاق، حتما شوهر ایدهآلی خواهد بود برایتان!!! زود باش، به خوشبختی اعتراف کن عزیزم.
قربانات.

این سطرها را، نه برای خودم، برای تو بهخاطر تو نوشتم. پس هیچ تبریکی را دوست ندارم.. هیچ تبریکی! نوشتم که ببینی فقط تو یادت بود.. حتی زودتر از اساماس ماشینی شرکت اینترنتی.. اما تو!
سید ِ آل ِ خدا: سید جلال مولوی، مجموعه شعر«دیوان شمس»

توی این شهر، خاک مُرده پاشیدهاند؛ با صدای پیانویی که از دورها میآید همیشه. خاطرات آدم، لابد باید صدایی داشته باشند. خاطرات من، پُر از«خوابهایی طلایی»است.
بچه که بودم، اسمها آدمها صداها، همهچیز رنگ داشت توی ذهنام. اسمها، مزه هم داشت. ولی چیزی جز صدای موتور سیکلت، صدا نبود. شوخیشوخی، بزرگتر شدم، صاحب خاطره شدم، و حالا همهچیز فقط صدا دارد؛ نه بویی، نه مزهای، نه رنگی.
مادرم، منجوقدوزی میکرد. پنجسالام بود. استادکار بود، ولی روزگارمان سخت میگذشت. خیلی سخت. ایستگاه اتوبوس شرکت واحد، هفتهای دوبار: میرفتیم با اتوبوس، دو سه ایستگاه دورتر، خانهای بود که خیلیها مثل مادرم میآمدند برای گرفتن کار. خانهای بود همیشه پُر از زنان بیسرپرست ِ در پی نان. هر لباس منجوقدوزیشده، مثلا دو تومان/هر هشت ساعت، یکی! سوی چشمهاش را توی همین خانه و در فاصلهء دو سه ایستگاه اتوبوس گذاشت، و جوانیش را توی طرحهای خطکشیشدهای که باید پُر میشد.
همیشه توی راهپله مینشستم. کارها را تحویل میگرفتیم برمیگشتیم. مادرم، آنروزها کمکخرج خانه بود. خیلی سخت میگذشت زندگی. باور میکنی حتی سالی یکدست لباس هم نمیشد خرید؟ حتی برای فقط یکیمان مثلا... ما پنجنفر بودیم.
از جایی که من مینشستم، چهرهء مرد صاحبکار، آشکارا دیده میشد. تمام سعی من آنروزها این بود که قیافهاش را حفظ کنم. از ته ِ دل آرزو داشتم روزی با چاقو سرش را بیخ تا بیخ ببُرم. نان ما ولی دستاش بود؛ میفهمی؟
ما، آدمهای غمگینی بودیم. «خوابهای طلایی» پُر شده بود توی دقیقههامان. آنروزها، روزهای تماشا بود و صدا. برای حکومت، آمریکا استعمارگر بود، برای من فقط مرد صاحبکار. پدرم تا اهواز و جزیرهء مجنون میرفت که عراقی بکشد، من دوسه ایستگاه دورتر، خرخرهء صاحبکار را به یاد میسپردم برای روز عمل. توی تمام راههای کودکی، توی تمام کودکیم، توی تمام آنسالها، هیچ کس عراقیتر از مردی نبود که عینک را به مادرم هدیه میداد.
عادت کردم، عادتام داد آنسالهای تلخ، که همهچیز را از بر کنم. خوابهای طلایی، دنیا را سیاه و سفید کرد، آدمها را سیاه. هدیهء آنهمه روز کودکی، نه کتاب بود، نه ادبیات، نه قصههای شیرین مادربزرگان. کادوی من از کودکی، سر بریدهء مردی بود که جوانی مادرم را سوزن میزد روی نقشهای خطکشیشده بر پارچه.
صدای آنروزها، معروفی بود ولی از خیلی دورها؛ هزار ایستگاه آنطرفتر. سعی کردم گوش کنم، سعی کردم خوب گوش کنم. سالها حرف نمیزدم، حتی با دعانویسها با روانپزشکها. تودار شدم، و جوانی مادرم را دیدم که سوزنسوزن میشد.
کودکیم، توی قصههای دیگران بزرگ شد. توی زندگی مهدی، که برادرش سرباز بود و لابد میتوانست حقشان را از ظالم بگیرد. کودکیم، توی راهپلهای جاماند که نانمان از آن میگذشت. شروع نوجوانیم، عراقیهای دیگری آمدند: روانپزشکان و روانپریشان این شهر، که ایندرال و پوکساید و فلوکستین را ریختند توی سکوت خوابهای طلاییم. قرصها، شوکها، تختهای روانی، چشاییم را خراب کردند، مزهها از یادم رفت. مسافر تختها که باشی، فقط صدا میشنوی؛ صدای نفسنفس زدنهای رو به اتمام. صدای مردی که داد میزند«من مارادونا هستم دکتر، بازم کنید برم، امروز فیناله!!!». تختخواب، یعنی لالایی، یعنی صدا. فکر میکنی چرا بعد از سکس، آدمیزاده غمگین میشود؟ جواد معروفی توی تمام تختخوابهای جهان، خوابهای طلایی میزند.
اگر هاشمی رفسنجانی نبود، من همان پسر دهسالهای بودم که گاهی حشیش اینور آنور میکرد، گاهی توی کیسههای نایلونی، عرق سگی برای کسی میبرد، و گاهی توی عربدهها، سکوت کودکیش را جبران میکرد. داشت دنبال بزرگ شدن میگشت. مثل تمام هممحلیها. حضرت آیتالله هاشمی بهرمانی بود که زندگی ما را ساخت. ما پنج نفر بودیم، که خیلی چیزها را دادیم، افتادیم توی قطار سازندگی. تلویزیون رنگی، یخچال، ضبط صوت دو بانده، آه ای خدای من.. چهقدر خوشبختی!
حضرت آیتالله هاشمی بهرمانی، خیلی چیزها را از ما گرفت، ما خیلی چیزها را دادیم. مادرم را اما پس گرفتیم از راهپلههای تلخ، سوزنهای منجوقدوزی را پس گرفتیم از نقشهای خطکشیشده، زورمان به دلتنگی نرسید، حرف زدیم که یادمان برود. رفت؟
پنج نفر، من و مریم و میثم، مادرم و پدرم، ما. ما برای دوران جدید ِ سازندگی حاضر شدیم: مریم شد بچهالمپیادی تیزهوشان، میثم شد طفلک معصوم تپلی ِ بامزه، پدرم کارگر سربهراه کارخانه، مادرم زن ِ در سکوت ِ خانه، و من غصههای تازه برای خودم تراشیدم: عینکی که جوانیش بود. صداها داشتند میآمدند...
من بچهء لب خط بودم: ریلهای راهآهن، بچهبازها، معتادها، موادفروشها. من بچهء شبهای پایگاه بسیج بودم، بچهبازیها، کشیکها، دشمن! صداها احاطهمان کرده بود: سوت قطار، آخرین نعرهء مردی که هر هفته خودش را زیر چرخهای خشمگین قطار تمام میکرد، چاقویی که به حرمت ناموس شکم پاره میکرد، سری که به سوءظنای از تن جدا میشد، و زنی چادرسیاه، که در تمام کودکیم راه میرود تا ابد.
صداها، فرصت بزرگ شدن را گرفتند، بچهبازها را پیر کردند، بچهها بزرگ شدند. ریل ماند و قطارهای بسیار از یادش رفت. ما ماندیم و سلامتی سه تن: ناموس، بیکس، وطن!
حضرت آیتالله هاشمی بهرمانی، یک آپارتمان به ما هدیه کرد. با کرایهای بسیار. صداها را دور کرد، فاصلهء ایستگاهها را کمتر کرد. کرباسچی را بردند، خاتمی را آورند. یک هفته بعد از انتخابات بود که شنیدم مرد صاحبکار، مُرده است. فجیع؟ نه. بهسادگی: خودش را از بالای همان خانهء سهطبقه، پرت کردهاست پایین؛ یا شاید افتادهاست، انداختهاند.. کسی چه میداند. فقط صدای نعرهاش را شنیدهاند وُ بعد، تمام.
صداها را رها کردم، بزرگ شدم، قرصها را ریختم توی کمد، نشستم نوشتم:
«بیست و یک سالام بود. ازدواج کردم. توی آپارتمانی که از روزگار ِ تازه، سهم هر جوان ازدواجکردهای بود، با کرایهای که سالانه سی درصد میآمد رویمان، با همسر سابق بودیم. همانجا، زنی میآمد برای تمیز کردن راهپلهها. زن جوان ِ نه خیلی زشت نه خیلی زیبا. یکروز، صداهای عجیبی توی خوابهام پیچیده بود. چیزی شبیه نعرهء چاقویی که به حرمت ناموس، شکم پاره میکند. او رفته بود پی نان. من هم باید میرفتم. راهپله با زن جوان، رسیده بود طبقهای که ما بودیم. روبهروی در ورودیمان، پسری چهارپنج ساله نشسته بود. به من گفت: سلام آقا! و بلند شد، سرش پایین بود. برگشتم توی خانه. ساعت هشت و نیم بود. راهپله، زن جوان را تا پشتبام کشاند، و پسر همانجا نشسته بود. خیره بود توی چشمی ما، و چشمی ما، داشت تماشاش میکرد... داشت تماشا میکرد... داشت تماشا میکرد ... داشت تماشا میکرد ...میفهمی؟»
خاطرات، لابد باید صدایی داشته باشند. خاطرات من، پُراز خوابهای طلاییاست؛ صدایی از قیصر نیست، داشآکلای ندارم توی صداهام. من فقط صدای دور و آرام یک پیانو را زمزمه میکنم، که جوانی مادرم بود. و فکر میکنم هنوز میتوانم چاقو را تیز کنم برای مردی که عینک را به بخت ِ جوانیش هدیه میداد. و آن پسر، که یکجا، کودکیم را، به «آقا/من» تُف کرد.
برای همین صداهاست که من: از اتوبوس شرکت واحد نفرت دارم، از عینک نفرت دارم، و از سوزن و نخ!
از امشب از تمام «خاک»ها هم! این را فقط تو خواهی فهمید... و چهقدر دوست داشتم که گفتی.
خاک، خاک، خاک. یادم میماند.
این نوشته، تماما مخصوص ِ مخصوص برای حضرت بانو
گلهای خشکیده را بر سینه فشردیم وُ
دفن شدیم
گفتوگوهای عاشقانه را بر سینه فشردیم وُ
دفن شدیم
دستها را بر سینه فشردیم وُ
دفن شدیم
ماندیم زیر تاریخ
دفن شدیم در سیارهای دیگر
آنروزها
داشتیم از شیلی تا مغرب
از ایران تا جهان
داشتیم همهجا آزادی را رواج میدادیم
ما را اعدام کردند
و تو را بر سینه فشردند
آنها آزادی میخواستند فقط
آخ...
کاشکی که تو فکر خونه موندهباشی...
تو فکر آب و دونه موندهباشی
کاشکی تو طوقیای روی گنبد
پر بزنی، کلاغسیاه ِ حیرون
دلم میخواد یه شب با بیل کیلینتون
پر بزنی، بیای به شهر تهرون
زنم بشی، پاشیم بریم به محضر
خاک تو سرم با این ترانهء خر......
مغزم بدجور تکون خورده. امشب، همین.
نشان ِ داغ ِ دل ِ ماست، لالهای که شکفت
به سوگواری ِ زلف تو این بنفشه دمید
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم ِ انتظار چکید........
سیاهمشق4 / ه.الف.سایه
رادیو میگه، ماه آکتبر، ماه جهانی ِ مبارزه با سرطان سینهاست و باید خانمها خودشون رو آزمایش کنن توی خونه! میگم به نظرت واگیردار که نیست.. هست؟ عجب روزگاری داریمها. ایدز کم بود، حالا باید مواظب اینهم باشیم. از خواب و «خوراک» افتادیم والله!
توجه داری که رادیو، به جای سینه، داره میگه پستان! بعد اگر من بنویسم، میگی بیادب! غم و غصه یکیدوتا نیست که. راستی ساعاتی قبل رفتم توی دیوار با بینی!!!!!! بیهوشی و از اینحرفا!! صفا کن! گمونم دیگه باید برم عمل بینی و اینا. داشتم توی آینه در خودم فنافیالله میشدم که ناگهان در باز شد و من برگشت و اون برنگشت و .. خلاصه در رفت توی بینی من. الآن هم قاتی کردم بر اثر ضربه. قربانت. به من بیشتر برس. چای بریز. جارو بزن. آدم باش. شناسنامهت رو میدم دستت، خونهء بابا ها!!! حواست باشه. اگه میخوای این اتفاقات نیفته، من هفتهای یکبار حق دارم برم پلاک ۷۹ بغل اون انتشاراتی! آها.. از من گفتن!
راستی بدجور مغزم تکون خورد. پروینجون هم که گلپسر قند عسلش رو در اون حال دید، وای!!! طبق معمول خیلی عادی و یکنواخت گفت:«هیچچی نشد داداش.. پا شو!» پس کی/چهکسی قراره از غش کردن من بمیره؟ رسما بدحالیه ها....
پاشو برو چای بریز، شام درست کن، اتاق رو هم جارو کن، آدم باش وگرنه طلاق میدم بری وَر ِ دل بابا! در حال حاضر، درد دارم و مُخام رفته هوا. به من برس .. بیشتر!!!!!!!!!!!