تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو

Home # Baanoo # Wap # Email # Archive

۱
دختربچهء بامزه‌ای، کتابی را گرفته بود توی دست‌اش. موهای دم‌اسبی داشت و چهره‌ای زیبا؛ هفت ساله مثلا. کمی به‌م خیره شد و خندیدم. خندید. گفتم:«دوست‌ش داری؟» چشم‌هاش را هم زد که یعنی آره. و خندید. گفتم:«ولی بلد نیستی بخونی!» شیطون شد و برق افتاد توی چشم‌های بامزه‌اش. شبیه ِ این‌که بخواهد در گوشی چیزی بگوید، جلوتر آمد و گفت:«عوض‌ش تو هم نمی‌تونی بنویسی! ولی من می‌تونم بنویسم! چون کلاس اول شدم امسال!» گفتم:«نویسندهء این کتاب کیه؟ اگه راس می‌گی» انگار نفهمید. گفتم:«روش رو بخون» و خواند. هم قند توی دل‌ام آب شد هم خجالت کشیدم. گفتم:«حسین، به‌نظرت چه‌قدریه؟» گفت:«قدر مادر ِ یه گربه!»
کتاب را برداشت، و رفت پای صندوق پیش مادرش. مادرش کتاب‌های دیگری هم خریده بود. به دخترک گفت:«ای وای.. اینوُ هم بالاخره برداشتی؟.. آخه مامی‌جون این کتاب بدآموزی داره برات! نمی‌فهمی اینوُ!» دخترک باز با چشم‌هاش بازی کرد یعنی که اصرار. کتاب را خریدند و رفتند.
۲
چهار سال بود که دیگر نمایش‌گاه کتاب نمی‌رفتم؛ نه برای خرید کتاب، نه برای بازدید، نه برای سخن‌پراکنی،  نه حتی برای اجرای مراسم مثلا. امسال فقط دو ساعت رفتم. سخن براندم، اجرا کردم و وقت‌ام را به دیگران دادم. امروز ولی راه رفتم، تجدید چاپ یک کتاب را دیدم، و چاپ آن‌دیگری را. هیچ‌کدام‌شان شادم نکرد، حتی دل‌ام هم نخواست خبری بزنم جایی شاید بیش‌تر دیده شود. لعنت به هرچی کتاب که تا به امروز نوشته‌ام، یا منتشر شده‌است.
۳
برعکس آن‌یکی، که ناشرش حتی توی پس و پشت ِ ویترین و قفسه‌ها هم نگذاشته بود اش {و چه به‌تر!}، این‌یکی در به‌ترین جای غرفه بود. حتی از بیرون غرفه دیدم‌اش: تنها، و با فاصله‌ای از خیل کتاب‌های دیگر... لبخند زدم به حسین نوروزی و رفتم تو.
اول دل‌ام شکست از حرف زنیکه، مادر دخترک. ولی بعد، خوش‌خوشان‌ام شد از این‌که همان دختربچهء بانمک شیطون هفت‌ساله، بچه گربه‌ام را انتخاب کرد. از ذوق‌ام، خودم هم یکی خریدم. مسوول غرفه، وقتی داشتم حساب می‌کردم، ده درصد تخفیف به‌م داد و گفت:«روز آخر نمایشگاه بود، همین یکی دو تا مونده» گفتم:«از چند تا؟» گفت:«زیاد بود.. بیست تا شاید» بیست تا!! چه‌قدر زیاد!! قفسه را نگاه کردم؛ چندتایی هنوز مانده بود. گفت:«هنری مُنری هستی؟ نویسنده؟ موزیک؟!» گفتم:«نه. به فیزیک علاقه دارم. اینوُ هم خوش‌گل بود، برای خواهرزاده‌ام می‌خرم». چیزی نگفت، چیزی نگفتم. نگاه دیگری به حسین نوروزی کردم، و از غرفه دور شدم. دختربچه هم رفته بود و نمی‌دیدم‌اش. باید بودی و حال‌ام را می‌دیدی؛ برخورد نزدیک و بی‌واسطه، با خواننده‌ء کوچولو، که حتی ندانست این توپ ِ مو و ریش، نویسندهء کتابی بود که دوست‌اش داشت. شاید فقط برای تصاویر کتاب بود که چشم‌هاش برق می‌زد؛ نمی‌دانم. حال‌ام به شد ولی.

من یک بچه گربهء تنهای تنها هستم - حسین نوروزی - کتاب‌های شکوفه، امیر کبیر

# این؛ همین # 87/02/23 حسین نوروزی |

سفرنامه‌ای برای بانو که در«همایش آسیب‌شناسی نقد ادبیات کودک»  دانشگاه شیراز با من نبود و من دل‌تنگ رفتم و برگشتم – قسمت دوم

قسمت اول، در این‌جا

{ضروری:بخشی از این سفرنوشت، محصول توهم است و بخش‌های دیگر، محصول توهمی دیگر؛ پس ...}

اتوبوس، همه را سوار کرده و به سمت سالن فرودگاه حرکت می‌کند. خیلی خسته‌ام. علی زمزمه می‌کند:«خوشا تهران و وضع بی‌مثال‌اش!!» عاشقیت، علی و غیر علی نمی‌شناسد. آدمی‌زاده دل‌اش هرکجا باشد، «حافظ»‌اش همان‌جاست. می‌گویم:«آخی... دل‌ت برای بچه‌ها تنگ شده؟.. آخی..» تقریبا دل‌اش می‌خواهد یک هواپیمای مسافری ایران ایر تور، با دویست سیصد مسافر همین الآن از روی من رد شود! نگاه‌اش این را به من می‌گوید. فکر می‌کنم«من که چیز بدی نگفتم..».
وارد سالن فرودگاه شیراز می‌شویم. دو نفر با پلاکاردی در دست، به استقبال میهمانانی ایستاده‌اند:«به استقبال دکتر علیرضا کرمانی آمده‌ایم – روابط عمومی سمینار حمایت از پرورش بُز» / «به استقبال تو می‌آییم ای الههء فتوت و ای میلاد نور و سعادت، ای آرمیتا– از طرف خانوادهء آرمیتای عزیز». کمی آن‌طرف‌تر، یک گوُله دختر جوان ایستاده‌اند به صف. پارچه‌نوشته‌ای در دست‌شان است به قاعدهء سه‌متر و اندی. روی آن با خط نستعلیق نوشته شده:«ای جوان زیباروی عاشق! حتی اگر شما ازدواج هم کرده باشید، به استقبال‌تان آمده‌ایم – دختران زیباروی در آرزوی خوش‌بختی». کف کرده‌ام. به علی می‌گویم:«تو که با خدا میونه داری، به‌ش سلام برسون و بگو من رو از شر ِ اینا نجات بده» علی نگاهی عاقلانه و با لبخند به من می‌اندازد، و خیره می‌شود به ساعت بزرگ وسط سالن. به جماعت ِ روبه‌رو نگاه می‌کنم. توی چهرهء تک‌تک‌شان یک چیز مشترک است: همه‌شان عاشق من هستند و من را مرد دست‌نیافتنی رویاهای‌شان می‌بینند.
با زحمت از میان بوسه‌ها و عشق‌هایی که پرتاب می‌شود، عبور می‌کنیم. برای اولین تاکسی دست دراز می‌کنیم تا از این دایره بگریزیم. راننده، مردی مسن است، با لهجه‌ای شیرین. چیزی نمی‌پرسد، حرفی نمی‌زند، مودب است. می‌گویم:«الآن کجای شیرازیم؟ شمال یا جنوب؟» می‌گوید:«ای‌جا، جونوبه، او‌جا شماله، ای‌ور هم غربه، او‌ور هم شرقه.» برای این‌که اطلاعات بیش‌تری داده باشد، ادامه می‌دهد:«اوور هم شمال غربه، اوورتر هم جونوب غربه، ای‌ور هم جونوب شرقه، اوورتر هم شمال شرقه» تشکر می‌کنم. لهجه‌اش وقتی که دارد این اطلاعات را می‌دهد، شبیه مرادبیگ  ِ «روزی روزگاری» است. رفیق ما، توی دفترش می‌نویسد:«آی عشق! آی عشق! چهرهء آبی‌ات پیدا نیست چرا؟» می‌گوید:«اینو همین الآن گفتم.. چه‌طوره؟» می‌گویم:«گرفتی ما رو؟ این‌که مال شاملوئه» می‌گوید:«شاملو؟؟ اولا که این شعر، پشتش تعهد و ایمان وجود داره، دوما هم که این شعر، یه "چرا" اضافه‌تر داره نسبت به کار شاملو، که شعر رو پُر از تردیدهای بشری می‌کنه... پرسش‌گری... جست‌وجو.. فنای در معبود... شوریدگی و سرگشتگی در بیابان‌های اندوه... احساس دوری از آن ذاتی که انسان ازش جدا افتاده...» می‌گویم:«همهء اینا، توی همین یه‌دونه "چرا" بود؟» می‌گوید:«نه همه‌ش! خیلی‌ش توی سطور و لایه‌های زیرین شعر، مستتر شده» می‌گویم:«بله!»
داریم می‌رویم به مقصدی نامعلوم.
تیک ِ «وکیل‌آباد»ام زنده می‌شود. به راننده می‌گویم:«پدرجان الآن کجای شهریم مثلا.. یعنی مثلا "وکیل‌آباد" کدوم طرف ماست الآن؟» می‌گوید:«وکیل‌آباد؟؟» می‌گویم:«همون باغه. اونی که توش یه زمانی دانشکدهء حقوق بود..» از آینه نگاه‌ام می‌کند. علی زیر لب می‌گوید:«...وکیل‌آباد و وضع بی‌مثال‌اش» و توی دفترچه‌اش چیزی می‌نویسد. راننده می‌گوید:«نمی‌دونم.. ما ای‌جا باغ ِ وکیل‌آباد نداریم. ولی باغ ارم داریم که توش هم دانشگاه بود یِی‌زمانی!» یعنی دارم اشتباه می‌کنم؟ ادامه نمی‌دهم بحث را. از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. پُر از پارچه‌نویسی‌است. «او می‌آید»،«خوش آمدی ای عزیز دل‌ها»،«لحظهء دیدار نزدیک است» ... به خودم می‌گیرم این‌ها را. خیلی لطیف، به راننده می‌گویم:«شهر، خیلی یه‌جور خاصی شده. کسی داره می‌آد؟» می‌شنوم:«آقو... آقو دارن تشریف می‌آرن چارشمبه!» اوه. اوکی. پس معنی این پارچه‌نویسی‌های سطح شهر هم مشخص شد.
.............
هم‌راه من، شعر تازه‌اش را برای‌ام می‌خواند. گمان‌ام این یکی، از سومین مجموعه‌ای باشد که از ابتدای سفر تا به‌حال سروده. چیزی نوشته درباب ِ انتظار و انتظار و انتظار. به شکل غم‌انگیزی معتقدم که کار از کار گذشته و باید مواظب این رفیق‌مان باشم.
می‌رویم وسایل‌مان را می‌گذاریم توی خانه‌ای که متعلق به دو تا از بچه‌های تهران است که رفته‌اند در حوزه‌ء هنری شیراز مشغول به‌کار شده‌اند. بچه‌های جالب و آرامی هستند. قرار هم می‌شود فردا، علی برای بچه‌های گروه ادبیات کودک و نوجوان، که لیلا برزگر، همسر احمد اکبرپور مسوول‌شان است، سخنی براند در باب کودک و این‌ها. قرار هم می‌شود به احمد هم زنگی بزنیم و برویم خانه‌اش برای دیدار و بوسه و این‌ها. این دو دوست هم هی تاکید دارند که«راحت باشیدها!!! این‌جا، چهار تا تخت‌خواب داریم و دو تا اتاق! خیلی راحت باشید... دیگه خلاصه راحت باشید» ما راحت‌ایم تقریبا، ولی نمی‌فهم‌ایم که این‌همه تاکید برای چیست؟! لابد میهمان‌نوازی و این‌ها ان‌شالله! نیم ساعت می‌خوابیم و می‌زنیم بیرون. ما از گروه جداییم؛ آن‌ها میهمان دانشگاه هستند و ما میهمان شهرزاد و دنیای اطلاع‌رسانی و عرفان و از این‌دست.
مسعود اس‌ام‌اس می‌زند‌:«کجایی؟» می‌گویم با علی داریم خیابان گز می‌کنیم. باز اس‌ام‌اس می‌زند:«بیا.. من کف کردم! سیگار ندارم!» سفر آغاز می‌شود....
می‌رویم شاه‌چراغ. دل‌ام می‌خواهد از صمیم قبل دل‌ام بگیرد و یک دل سیر گریه کنم. ولی فقط دل‌ام می‌گیرد و دریغ یک قطره اشک.
دوست‌مان کمی در باب فتوت و مردانگی ِ «شاه‌چراغ» می‌گوید و این‌که چندین بنده را آزاد کرده و در کل، مرد نیکی بوده‌است. ما هم «ای‌والله» می‌گوییم و وارد حرم می‌شویم. من اصولا، مثل خیلی‌ها، به‌شدت دارای «جوّ حرم» هستم. وقتی وارد حرمی می‌شوم (هرجا که باشد)، ساکت می‌شوم، لال می‌شوم، حتی اگر دون ِ شان روشن‌فکری محسوب شود، من آدم ِ این‌جور احساسات‌ام و خب، دوست هم دارم این باقی‌مانده‌های درون را.
توی حرم، جابه‌جا نوشته‌اند:«عکس‌برداری ممنوع، حتی با موبایل!» یک مامور اورژانس، که نمی‌دانم برای ماموریت آمده این حوالی یا برای چی، با لباس مخصوص،‌ مقابل حرم ایستاده دست‌اش را گذشاته روی سینه‌اش، و یکی دیگر دارد از او عکس می‌گیرد«با موبایل»!  و خدّام ِ حرم هم هی زیر لب می‌گویند:«سریع‌تر».
جای ساد‌ه‌ای‌است. جابه‌جا، آثار گچ و سیمان هست و داربست‌هایی که می‌گویند این مکان در حال بازسازی‌است. ولی باز هم به نسبت حرم‌های دیگر، خلوت است و ساده‌تر.
از حرم می‌زنیم بیرون و به قصد «حافظیه» حرکت می‌کنیم. پولی می‌دهیم به دربان و بلیط می‌خریم. «بر سر تربت ما چون گذری، همت خواه/ که زیارت‌گه رندان جهان خواهد شد» کلی آدم ِ رند می‌بینیم و صفا می‌کنیم. کاسب‌کاری، در چهرهء تک‌تک افراد مشهود است. پیشنهادهای ازدواج، در این‌جا هم بی‌داد می‌کند. به‌واقع، «شهری‌است پُر کرشمهء خوبان» ز هر جهت، حتی از جهت حافظ و سعدی!
مردم دور قبر این بابا جمع شده و سعی می‌کنند حتما عکسی با این مرحوم بگیرند. یکی چنان چسبیده به قبر ِ مرحوم، که آدم خیال می‌کند توی ذهن‌اش، خود را در آغوش «هدیه تهرانی» می‌بیند. رویاهای زیبایی دارند این مردم. دیگری، این‌جا را با پارک ارم اشتباه گرفته‌است، و در حال آماده کردن چرخ‌های اسکیت‌ است. هم‌راه، می‌گوید بیا فالی بزنیم و صفایی کنیم. فالی می‌زنیم: یک غزل سرتاسر ملمع، یا به‌عبارت به‌تر، کاملا عربی می‌آید. ترجیح می‌دهم دوباره باز کنم. دوباره همان آش و کاسه است. فکر کن وسط شیراز باشی، بالای سر مرحوم نشسته باشی، و فال‌ات به عربی باشد! چه شود! دیوان حضرت‌اش را می‌بندم و سعی می‌کنم از ذهن‌ام کمک بگیرم؛ فال، فال است و مهم، حال است! این هم فال من می‌شود در آن مقبرهء خوش‌منظره:
یوسف{؟} گم‌گشته بازآید به تهران، غم مخور حسین نوروزی!
کلبهء احزان شود روزی پُر از تمام چیزهای خوبی که دوست داری و یار در آغوش و اینا فراوان، غم مخور حسین نوروزی!

«حافظ، به سعی ِ وبلاگ»
مسعود، ترتیب اس‌ام‌اس را داده و حسین، رسما دارد از بی‌سیگاری می‌میرد. نمی‌فهمم مسوولان این سمینار، مثل تمام سمینارهای دیگر، اصولا کی قرار است تفهیم شوند که «سمینارهای ایرانی، به‌دلیل این‌که درآن اسباب ِ تدخین فراهم نیست، از پیش، شکست‌خورده محسوب می‌شوند»؟ اصلا اگر در همین معنی اندیشه شود، استفهام می‌گردد که به‌همین دلیل است که شعر و ادبیات و از این‌دست، اصولا در «سمینارهای خانگی» موفق‌تر هستند!
زنگ می‌زنم به مسعود ببینم کجا هستند. می‌گوید از هتل، تازه بیرون زده‌اند و در محضر سعدی هستند. حرکت می‌کنیم به سمت «سعدیه». توی راه، فکر می‌کنم که این بابا، با این اسمی که برای مزارش انتخاب کرده، رسما پوز ِ هرچی اسم‌گذاری را زده. گرچه، اسم مناسب‌تری هم به ذهن‌ام نمی‌رسد. پس به این نتیجه می‌رسم که باید اسم فامیل‌اش را عوض می‌کرد. مثلا می‌گذاشت «....»،«هومن»،«سوسن». واقعا این‌ها که برای خیابان‌ها اسم می‌گذارند، کار سختی دارند.
.................
خدمت سعدی که می‌رسیم، هوا دارد تاریک می‌شود. با موبایل، داریم هم را پیدا می‌کنیم. اما، در جمع ما، همیشه دو نفر، از یک‌جهت، قابلیت شهودی و «منظره‌ای» دارند برای پیدا شدن و نشان کردن در شلوغی! آدم معروف، با ما زیاد است، مثل مصطفی رحماندوست، ولی دم عصر است، و کسی حوصلهء «آدم» را ندارد، حالا معروف و غیر معروف. اما .. اما...
اگر در جمعی، دکتر مهدی حجوانی باشد و من ِ صاحب‌بانو، تضاد حاکم بین ما، می‌شود نشانه‌ای میان شلوغی‌ها. از دور، برق روی ماه مهدی حجوانی را می‌بینم و این یعنی که هم‌دیگر را پیدا کرده‌ایم. مسعود هم یک گوله پشم و موهای اضافه را رصد می‌کند، و آن یعنی که آن‌ها هم ما را! واقعا، اشک در چشمان من پر می‌شود از این‌همه صمیمیت؛ همه منتظرند که سیگار برسد.
مهدی حجوانی، مردی بَرّاق و فارغ از هرگونه پشم و موی دنیوی!! است و در همه‌جا قابل رویت است. این حسین ِ صاحب‌بانو هم چنان‌که افتد و دانی، در ده سال گذشته، فقط سه‌بار راه‌اش به آرایشگاه افتاده، که آخرین‌شان در 17 مهرماه 1383 بوده‌است. نوعی آدم ِ «تبرج-سرخود».
...............
همه را تک‌تک می‌بوسم؛ مهدی حجوانی را با لذتی بیش‌تر! وسط حیاط اخروی ِ مرحوم سعدی،  یک چیزی شبیه چشمه هست که چند تا پله می‌خورد می‌رود پایین. من همین‌جوری فکر می‌کنم باید اسم‌اش «آب رُکن‌آباد» باشد. برای این‌که به شب نخوریم، تند از پله‌های این مکان که اصلا هم نفهمیدم  اسم و معنی‌اش چی بود، پایین می‌رویم با مسعود، سیگاری آتش می‌کشیم، و به صدای خنده ای به خود می‌آییم. سه‌تا یکی، پله‌ها را برمی‌گردم بالا و «آقا مصطفی» را ماچی می‌کنم، باشد که قبول افتد. گپی می‌زنیم و کمی لودگی می‌کنم و از تقریبا از سی و هشت درصد دختران {و پسران} اطراف، دل می‌برم. سعدی‌ایه!!! خالی است و فقط ماییم که داریم به سمت بیرون راه‌نمایی می‌شویم.
برمی‌گردم و کمی سعدی را تماشا می‌کنم از دور؛ نزدیک نمی‌روم. بیتی در ذهن‌ام می‌آید که اصلا اصلا معنا و مفهومی ندارد و شان نزول‌اش را در این‌جا نمی‌فهمم:
فدای سرت اگه من خیلی تنهام
فدای سرت اگه گریونه چشمام
فدای سرت اگه دل‌ام رو شکستی
حتی به‌تازگی شنیده‌ام که عاشق یکی دیگه هستی ای ملعون!
سعدی، شاعر بزرگی بوده‌است. دوست‌اش دارم.
..................
قدم می‌زنیم به سمت خروجی، و با دکتر بعد از تابستان، علی‌رضا کرمانی، صحبت ادبیات و رابطهء آهن‌فروشی و آجر و گرانی مسکن پیش می‌آید. علی سیدآبادی، به افق‌های دور خیره است و دارد به خان سیدآباد می‌اندیشد احتمالا. دو سه تا خانم دانش‌جو، که در برگزاری سمینار، همکاری دارند با دکتر خسرونژاد اینا، تاکید دارند که باید حرکت کنیم به طرف «باغ ارم» که شام از دست نرود.
دختری از کنار ما رد می‌شود و رحماندوست را می‌بیند. به شهرام اقبال‌زاده نزدیک می‌شود و می‌پرسد:«اون آقا آیا ازدواج کرده‌اند؟» شهرام می‌پرسد:«آقا مصطفی؟ بچه‌هاش با من هم‌سن هستند!» دختر تُرش می‌کند و می‌گوید:«نه بابا.. اون آقا مو بلنده» اشک شوق، در چشمان شهرام حلقه می‌زند، و سیدآبادی هنوز دارد به افق‌های دور خیره می‌شود و کرمانی با ماشین حساب جیبی‌اش، رابطهء منطقی قیمت آهن و ادبیات را حساب می‌کند. باید حدو پنج ساعت بگذرد، تا بار دیگر این فیلسوف، این مرد بزرگ، این رند ِ عالم‌تاب را کشف کنیم. مردی که مباحث عمیق بُزشناسی را به شیواترین و میناترین شکل ممکن ابراز می‌دارد: علی‌رضا کرمانی. این دکتر حسین شیخ‌رضایی، تازه‌ترین واردات علم از لندن، لبخندهای ملیح می‌زند و آرام است. «یعنی کی می‌تونه باشه این وقت شب؟» این سوالی‌است که در آن‌وقت، همه از خود می‌پرسیم.
شب شده، و من هنوز به بانوی قرن‌ها، بانوی دوست‌داشتنی، زنگ نزده‌ام، و از این بابت، احساس شرم می‌کنم از غرور گاهی بی‌مورد ِخودم. این حس، تنها حس حقیقی‌ام تا این لحظه است.
شرم‌گین، به سوی شام در حرکت‌ایم.

# این؛ همین # 87/02/20 حسین نوروزی |

سفرنامه‌ای برای بانو که در«همایش آسیب‌شناسی نقد ادبیات کودک»  دانشگاه شیراز با من نبود و من دل‌تنگ رفتم و برگشتم – قسمت اول

قسمت دوم

- آقای جوان ِ زیبارو! آیا شما ازدواج کرده‌اید؟
وارد فرودگاه که شدیم، طنین حماسی این سوال، تن هر جوان ِ زیبارویی را می‌لرزاند. به سمت صدا برگشتم: چهره‌ای اهورایی بود، شبیه مادربزرگ خدابیامرزم. کوله‌پشتی‌ام را نشان دادم که یعنی «معلوم نیست ازدواج کرده‌ام و این کوله‌پشتی را زن‌ام برای‌ام خریده‌است؟»
سفر، شگفت و ژرف، آغاز شد. از گیت‌ پرواز که می‌گذشتیم، ماموری با چهره‌ای عبوس گفت:«کارت شناسایی!» شناسنامه‌ام را دادم. صفحهء اول را اصلا نگاه نکرد. صفحهء دوم را نگاه کرد و گفت:«شما که ازدواج نکرده‌اید!» معلوم بود که خط‌خوردگی‌ ِ صفحهء دوم را ندیده‌است و اصلا به کوله‌پشتی و حلقه‌ای که در دست دارم، توجه نکرده است. گفتم:«ولی ما باید الآن بپریم! دیر می‌شه‌ها!» گفت:«بپر پرندهء عاشق .. برو ... برو که درخواست‌های بسیاری در انتظار توست.» و زار زار گریست. ما، من و علی، سوار بر بال اتوبوس، باند فرودگاه را طی کردیم و به «دهانه»ء هواپیما رسیدیم.
- آقای جوان ِ زیبارو! آیا شما ازدواج کرده‌اید؟
مرد جوانی، جلوی در ورودی هواپیما ایستاده بود. اول علی وارد شد و پشت سرش، من. چشم چرخاندم به اطراف. نگاه‌ها خیره به من بود، مرد و زن؛ زن‌ها بیش‌تر. یکی از میهمان‌داران، به استقبال‌ام آمد. گفت:«از سوال همکارم {اشاره به مرد جوان} نگران نشوید، برای من پرسید؛ سوء تفاهم نشود!» نفس راحتی کشیدم و کوله‌پشتی‌ام را نشان دادم که یعنی:«معلوم نیست ازدواج کرده‌ام و این کوله‌پشتی را زن‌ام برای‌ام خریده‌است؟» به کوله‌پشتی‌ام نگاهی کرد و درجا، جان به جان‌آفرین تسلیم کرد. شوری برپا شد ناگفتنی. جماعت زار زار می‌گریستند، خاصه پرسنل پروازی ایران ایر تور. دختر جوان را جمع و جور کردند و ریختند‌ش داخل یک نایلون سیاه‌رنگ، تا به سردخانهء متوفیات شیراز تحویل بدهند. ما هم رفتیم و نشستیم روی صندلی‌هامان. چند میهمان‌دار ِ جوان، به صندلی ما نزدیک شدند که امضا بگیرند. یکی‌شان یک تکه کاغذ به طرف‌ام گرفت که روی‌اش با خطی ریز، نوشته بود:« آقای جوان ِ زیبارو! آیا شما ازدواج کرده‌اید؟ اگر کرده‌اید، کوفت‌ش شه!! اگر نه، امضا کنید این عشق را!» حوصله‌ام داشت کم‌کم سر می‌رفت. به علی گفتم سرم درد می‌کند و باید کمی چشم برهم بگذارم. علی به‌شدت نگران ادبیات کودک و نوجوان بود. نگرانی را توی چشمان‌اش می‌خواندم. اضطراب داشت. امضای من را هم بلد نبود که جعل کند، این شد که پای تمام درخواست‌ها دو مثلث تو در تو کشید، و پایین آن چیزی به خط عبری نوشت. اطمینان داشتم که این رفیق ما، صهیونیستی بیش نیست. چشم‌هام سنگین شد. یاد سفرم به لنبان افتادم. روزگار غریبی بود. چند بار نزدیک بود که به‌دست دختران لبنانی، استشهادی بشوم. یعنی خدا من را دوست داشت؟
با صدای یک اِواخواهر از خواب پریدم:«آقایون و خانم‌های محترم، و جناب آقای حسین نوروزی، کاپتان هستم، سفر خوشی را برای شما آرزو می‌کنم. امیدوارم که در طول سفر، کمربندهای خودتان را محکم ببندید و در ارائهء پیشنهادات ازدواج، کمال اغواگری را داشته باشید. لیدیز اند جنتلمن، وی لاو میستر حسین...».
خسته بودم از این‌همه بی‌جنبه بودن. ترجیح دادم سکوت کنم و کتاب بخوانم. کتاب «بُزبیاری‌های انسان معاصر / بررسی رابطهء دیالکتیکی لذت و سرعت در تراشه‌های انسانی» نوشتهء دکتر ع.ر.کرمانی (استاد دانشگاه سلطنتی انگلستان)/ ترجمهء دکتر ح. ش.رضایی را باز کردم و غرق در کتاب، چشم‌هام باز سنگین شد.
علی، دومین دیوان اشعار عاشقانه‌اش را داشت می‌سرود. از ورودی فرودگاه مهرآباد، تا گیت پرواز، سی و هست شعر کوتاه عاشقانه سروده بود. سه تا هم فی‌البداهه، در تاکسی گفته بود که چون جایی یادداشت نکرده بود، از یادش رفت. خیلی عاشقیت به‌خرج می‌داد و من نگران بودم. واقعا این بشر، دنیایی از تناقض‌های انسانی‌است. سعی کردم یادم باشد که بعدا، به‌ش بگویم که حاضرم مجموعهء شعرهای‌اش را بازخوانی کرده و حتی برای چاپ، ترغیب‌اش کنم.
یک لحظه، توی خواب و بیدارم، دست بانو را روی شانه‌ام احساس کردم. هیچ‌کس پیشنهاد ازدواج نمی‌داد، همه‌جا من بودم و من. غرق در افکار درهم‌ریخته، اندیش‌ناک، و دل‌تنگ. بغض کردم. لودگی‌ام کمی ته کشید. قبل از سفر، مفصل دعوا کرده بودیم؛ دعواهای عاشقانهء مرسوم. گفته بودم که دیگر چیزی نخواهم نوشت تا «شرایط نوشتن‌ام را عوض کنی و به‌تر». غصه‌ام شد. بانو رنجیده بود. توی خواب و بیدار، فکر کردم وقتی برگردم، مهربان می‌شوم. طفلکی‌است، و ما واقعا پشت و پناه هم‌ایم، کس و کار ِ هم‌ایم. نباید این‌جور، برنجیم و برنجانیم. قول دادم به خودم که وقت ِ برگشتن، حسابی نازش کنم و کمی از دل‌اش دربیاورم. دختر خوبی‌است، و بی‌ناموسی‌است اگر بگویم خیلی توپ است! ولی هست و به‌قول رضا عابد، چرا مستی ِ پنهان؟
بغض کرده بودم، دل‌ام هم تنگ بود. داشتم فکر می‌کردم اگر هواپیما بیفتد، حرف دیشب‌ام چه‌قدر درست، و چه‌اندازه تلخ تعبیر خواهد شد:«این‌جوریه؟ باشه عزیزم... ما رفتیم.. ولی خیلی از هواپیماها، بلند شدند و ننشتند.. پس دعا کن.. و مواظب خودت باش...» وسط دعوا، حلوا پخش نمی‌کنند. آدم، به‌هم می‌بافد و می‌گوید. بعد، دل‌اش تنگ می‌شود، و کم‌کم، پنهانی از حرف‌هایی که زده، پشیمان می‌شود. من خیلی تند می‌شوم گاهی، و اغلب هم رعایت نمی‌کنم که حتی به گاه عصبانیت، نباید هر مزخرفی گفت. دل‌ام می‌گیرد. حصلهء شوخی با خودم را هم ندارم.
- آقای جوان ِ زیبارو! بفرمایید!
چشم‌هام را باز کردم و میهمان‌دار را بالای سرم دیدم. شبیه مادر ترزا می‌خندید. خلبان در کابین‌اش، حمیرا گذاشته بود و صدا را داده بود توی بلندگوهای داخلی:«خاطرات شمال، محاله یادم بره.. اون‌همه شور و حال، محاله یادم بره...» خیال کردم اشتباه سوار شده‌ایم؛ ما داشتیم به جنوب می‌رفتیم، ولی حمیرا از شمال می‌گفت. میهمان‌دار، گوشهء مقنعه‌اش را توی دهان‌اش گذاشته بود که صدای‌اش عوض شود. با غمزه، ظرفی یک‌بار مصرف را به‌طرف‌ام گرفت: یک قوطی آب‌میوه، بسته‌ای غذا، یک نارنگی، و ... یک شاخه گل رُز! تعجب کردم. قبلا هم شنیده بودم که تازگی‌ها توی پروازهای طولانی، خلبان‌ها مسافران را در شنیدن موزیک شریک می‌کنند. غذا هم که همیشه می‌دادند. ولی گل رُز.. عجیب بود. فکر کردم چه خوب است این‌همه تکریم مسافر و این‌همه نوآوری. گل رُز را با اکراه گرفتم، و تشکر کردم. دختر جوان، با صدایی لرزان، گفت:«یعنی.. یعنی.. یعنی شما با من...» و پخش شد روی زمین. کل هواپیما را دیدم که سر پا ایستاده‌اند و با چشم‌هایی خیس، و لبخندی ابلهانه بر لب، دارند ما را تشویق می‌کنند. گیج بودم.. میهمان‌داران دیگر به سرعت با چرخ پخش ِ غذا وارد راه‌روی هواپیما شدند و جنازهء همکارشان را جمع کردند و داخل یکی از همان نایلون‌های سیا‌ه‌رنگ ریختند و بُردند. سرمیهمان‌دار، که اسم‌اش کامبیز بود، رو کرد به مسافران و گفت:«مسافران گرامی! با توجه به این‌که تلفات ما در این پرواز بیش از دو نفر بوده، دچار کمبود پرسنل هستیم. اگر یکی از مسافران لطف کنند و ما را همراهی کنند، بسیار ممنون می‌شویم.» علی، که مشغول نوشتن شعری دربارهء عشق و غش کردن و مُردن بود، سریع بلند شد و گفت:«من می‌میرم واسه پروژه‌های سوزناک عاشقانه! من هستم!» و رفت  به طرف کابینی که پاتوق میهمان‌داران بود. چند دقیقه بعد، با یک کتری زردرنگ مسی، وارد راه‌روی هواپیما شد. یک بسته لیوان یک‌بار مصرف و یک کاسه قند. با صدای بلند، گفت:«برای شادی روح این دو پرندهء عاشق، این میهمان‌داران گرامی و کمک‌خلبان پرواز، فاتحه‌مع‌الصلوات!!!» همه صلوات فرستادند و در سکوت، پچ‌پچ‌ فاتحه خواندن‌شان،‌ فضای هواپیما را روحانی کرده بود. علی از ردیف اول شروع کرد به پخش چایی.
با خودم گفتم:«تلفات بیش از دو نفر... پس، سومی همان کمک‌خلبان است... ولی آخه اون دیگه چرا؟» جواب سوال‌ام را ساعتی بعد، مامور امنیت پرواز داد. مردی بود با ریش انبوه، و سر و شکلی شبیه حاج کاظم ِ فیلم آژانس شیشه‌ای. یک کلاشینکف در زیر کت‌اش قایم کرده و یک بی‌سیم هم بسته بود به پشت‌اش؛ از این‌ها که توی فیلم‌های روایت فتح نشان می‌دهد. گفت:«جوون اجازه می‌دی دو سه دقیقه بشینم پیشت؟ پام یهو خواب رفت، داشتم می‌رفتم دست‌‌به‌آب ..». تعارف کردم که بنشیند و نشست. سعی کرد خیلی آرام و نامحسوس، اسلحه را در حالت آماده قرار دهد، ولی گلنگدن گیر کرده بود و حتی با کمک مسافران ردیف بغلی هم جا نمی‌رفت. نهایتا، از خیر آن گذشت و خودش را کمی به من نزدیک کرد:«برادر نوروزی، بنده از...» دور و بر را نگاهی کرد و کمی آرام‌تر ادامه داد:«بنده از بچه‌های امنیت پرواز هستم. لطفا سعی کنید معمولی برخورد کنید... خواهشی داشتم از شما... اگر ممکنه، کمی رعایت حال ما را هم بکنید. تا همین الآن که نصف راه را آمده‌ایم، سه تا از نیروهای خدوم این هواپیما را تلفات داده‌ایم و می‌ترسم اگه همین‌طور پیش بره، تعداد کشته‌ها بیش‌تر بشه.. لطفا رعایت کنید تا مشکلی پیش نیاد ان‌شالله.» گفتم:«اولا خیلی خوش‌حال‌ام که توی عمرم یک مامور امنیت پرواز می‌بینم، و دوما خیلی خوش‌حال‌ام! سوما، من باید چه کار کنم؟ این‌که دیگران این‌همه پیشنهادات رذیلانهء عاطفی می‌دهند، تقصیر من است؟» گفت:«بله! درست! ولی شما هم کِرم داری!» عصبی شدم:«ببین بانو!! این‌قدر این شوخی بی‌مزه رو تکرار نکن!!! من/ کِرم/ ندارم!!» مامور تعجب کرد و کمی مثل ابله‌ها نگاه‌ام کرد:«جان؟؟» فهمیدم سوتی داده‌ام. گفتم:«بله.. چشم.. چشم.. سعی می‌کنم بگیرم بخوابم اصلا... چشم.. حق با شماست.. » البته راست می‌گفت؛ در آن لحظهء خاص، کِرم داشتم:«ولی من کِرم دارم! می‌خوام بدونم! دانستن، حق مردم است! این دو تا خانم جوان، به‌قول شما از عشق مُردند، ولی اون کمک‌خلبان چی؟» درحالی که اسلحه‌اش را زیر کُت جابه‌جا می‌کرد، گفت:«اولا که این دانستن، حق‌ مردم است، کهنه شده. شما مثل این‌که حماسهء سوم تیر رو درک نکردی؟! دوما که اون بنده‌خدا، امروز فوت نکرده. خیلی سال قبل، توی یک سری قتل خودسر و هماهنگ‌نشده، عمرش رو داد به شما. ولی امروز برای این‌که فضا عاطفی بشه، بچه‌ها گفتن که اون رو هم جزو تلفات این پرواز حساب کنیم. اغلب همین‌طوریه: توی بیش‌تر ِ پروازها، اون مرحوم رو جزو تلفات حساب می‌کنیم.» بلند شد و خیلی عادی، انگار که حرفی با من نزده، با صدایی کمی بلندتر از قبل گفت:«پسرم ببخشیدها.. مزاحمت شدم.. داشتم از پا می‌افتادم.. خدا خیرت بده» بعد به‌شکلی نامحسوس، توی گوشی بی‌سیم‌اش گفت:«کاظم به کابین خلبان! کاظم به کابین خلبان! ماموریت انجام شد.. تِیک‌ایت ایزی.. ول‌کام تو شیراز... حمیرا واز وری نایس! ثنک‌یو کاپی.. ثنک‌یو!» و رفت.
علی را دیدم بالای سرم که داشت به میهمان‌داران کمک می‌کرد. گفت:«چای بریزم یا بیدمشک؟» گفتم:«علی من اصلا حوصله ندارم.. تو هم دل ِ فرخنده‌ای داری‌ها! برو.. نمی‌خورم... نمی‌شد تو خودت رو دخالت ندی، بشینی شعرت رو بنویسی؟» گفت:«چای می‌ریختم که آمدی/ دریا بودی/ و من عاشقانه/ برای تو بیدمشک ریختم/ کاش می‌خوردیش!!» چشم‌هام داشت از حدقه بیرون می‌زد. احساس بدی داشتم: یک‌جور حس ناامنی. لبخندی زد و گفت:«این رو همین الآن گفتم. میام زود می‌نویسم که یادم نره .. بشین، بگذار به بقیه هم چای بدم میام حالا».
دنیای عجیبی شده. داریم می‌رویم به «همایش آسیب‌شناسی نقد ادبیات کودک» که با همت « مرکز مطالعات ادبیات کودک در دانشگاه شیراز» و پی‌گیری‌های دکتر مرتضی خسرونژاد و دوستان ایشان از جمله دکتر کاووس حسن‌لی برپا شده و قرار است دوشنبه، عده‌ای از متخصصان که به این سمینار مقاله ارائه کرده‌اند، سخن‌رانی داشته باشند.
خسرونژاد و همکاران‌اش مدتی قبل، برای اولین‌بار رشتهء تخصصی «ادبیات کودک و نوجوان» را در دانشگاه ادبیات شیراز تاسیس کرده‌اند و بعد از اخذ مجوزها و تاییدیه‌های لازم از سوی وزارت علوم، حالا یک رشتهء تخصصی هم در چرخهء دانشگاهی ایران وارد کرده‌اند.
این‌روزها هم به مناسبت دومین سال‌گرد تولد این رشته، و به دلایل عقلی و عاطفی، دارند یک سیمنار برگزار می‌کنند. از تهران، مقالات این آدم‌های شخیص (مصطفی رحماندوست، دکتر مهدی حجوانی، خسرو آقایاری، شهرام اقبال‌زاده، علی اصغر سیدآبادی، علیرضا کرمانی، لاله جعفری، دکتر حسین شیخ رضایی، دکتر علی عباسی، حسین شیخ الاسلامی، مسعود ملک یاری و شاید یکی دو نفر که چون با من دوست نیستند، پس نمی‌شناسم‌شان و اصلا هم یادم نمی‌ماند که اسم‌شان بپرسم) پذیرفته شده و عده‌ای هم دیر خبردارند شده‌اند یا مثل علی، فراخوان به دست‌شان نرسیده. با این‌حال، به صورت خودجوش ترجیح داده‌اند که از این حرکت کودک‌پسند ِ کودک‌دوست حمایت کنند تا رستگار شوند. لذا، آن ده نفر جداگانه با هواپیمای بعدی می‌آیند، و ما دو نفر، من و سیدعلی کاشفی خوانساری، جداگانه با هواپیمای قبلی داریم می‌رویم. ما، میهمان شهرزاد هستیم، و داریم برای پوشش امر خطیر اطلاع‌رسانی به این سمینار می‌رویم. و من تا آخر سفر هم نخواهم فهمید که بالاخره دکتر ع.ر.کرمانی، چه فکری کرده که اسم کتاب‌اش را گذاشته «بُزبیاری‌های انسان معاصر / بررسی رابطهء دیالکتیکی لذت و سرعت در تراشه‌های انسانی».
علی، نشسته کنار دست‌ام و می‌گوید:«چه‌قدر کتاب می‌خونی؟ بی‌خیال... داریم می‌ریم شیراز... راستی تو این آهنگ سَندی رو که خلبان گذاشته، داری برام رایت کنی؟» صدایی از بلندگو می‌آید مبنی بر این‌که رسیده‌ایم به آسمان شیراز و باید کمربندهامان را محکم بچسبیم که باز نشود. ناگهان دستی را روی شانه‌ام احساس می‌کنم: میهمان‌دار جوانی را می‌بینم که با دو دست، شانه‌های مرا گرفته و در چشم‌هاش، شکوهی عظیم موج می‌زند. توی چشم چپ‌‌اش، یک گل رُز می‌بینم و توی چشم راست‌اش، علامت دلار را. خیلی نگاه‌اش سیاسی‌است. {باید ساعتی بگذرد و به جمع بپیوندیم تا بفهمم که بحث، بحث نظام سرمایه‌داری و تقابل با حقوق محرومان است؛ تقابل راست و چپ، جهان‌بینی ثروت و قدرت و عدالت و آزادی.}
صحنه خیلی عاشقانه است. یاد کوله‌پشتی‌ام می‌افتم که بانو برای‌ام به تازگی خریده؛ خوش‌گل و شیک است و دوست‌اش دارم. می‌گویم:«خیلی ممنون خانم. راحت‌ام من» کِش می‌آید به طرف من و می‌گوید:«حفظ جووون شما برای ما از حفظ این لَکَنتی واجب‌تره؛ شاید ازدواج نکرده باشید!» روی «جون» تاکید می‌کند و شانه‌های‌ام را محکم‌تر می‌گیرد. هواپیما دارد ارتفاع کم می‌کند. از بیست و نه هزار پایی، آمده‌ایم به ده‌قدمی باند فرودگاه شیراز. با خودم فکر می‌کنم که چرا این باید این‌جوری بشود؟ چرا من الآن نباید در کنار بانوی‌ام باشم در این سفر؟ یک لحظه به صورت علی که کنارم نشسته، نگاه می‌کنم..... نه!!! عاشقیت در من می‌خشکد.
دل‌تنگ‌ام، و ساعت از دو گذشته. موبایل را روشن می‌کنم که شاید بانو تماسی بگیرد و فرصتی پیدا بشود برای ابراز دل‌تنگی. دریغ... دوری، بد است و حتی با شوخی هم شیرین نمی‌شود. خدا بگویم تو را چه نکند که آوارهء جهان‌ام کرده‌ای و دل‌ام بُرده‌ای به شهرهای دیگر ِ دور. با غصه، به حلقه‌ای که توی دست‌ام دارم خیره می‌شوم و ناخودآگاه زمزمه می‌کنم:«زن و اژدها هر دو در....» دوُر و برم را نگاه می‌کنم ببینم کسی شنید یا نه. شکر خدا کسی حواس‌اش نیست و همه دارند بار وُ بُنه را جمع می‌کنند که پیاده شوند. خلبان می‌آید روی خط و می‌گوید:«مسافران محترم، خانم‌ها و آقایان، سفر خوبی بود. امیدوارم شما هم مثل ما حال کرده باشید. جووووون!» دنیای عجیبی‌است. خسته‌ام همین اول سفر. و حالا بعد از ده سال، وارد شهر حافظ می‌شوم، و نمی‌دانم چرا همه‌اش شعرهای فردوسی توی ذهن‌ام می‌چرخد.
مامور امنیت پرواز، در حالی که یک کیف سامسونت در دست دارد، و اسلحه‌اش را دیگر آشکارا توی دست‌اش گرفته، از کنارم رد می‌شود و با لبخندی ملیح، یک چشمک برای‌ام می‌فرستد. با خودم می‌گویم لابد این هم بخشی از کارشان است و باید فضا را بعد از هر عملیات، تلطیف کنند. صدای‌اش می‌آید که به سرمیهمان‌دار می‌گوید:«آقا ممنون. توی فرودگاه شیراز پریز برق هست من این بی‌سیم رو بزنم شارژ شه؟»
از هواپیما پیاده شده‌ایم و حالا علی دارد چیزکی می‌نویسد در دفتر شعرش. نسیم خنکی از آن طرف قرن‌ها، می‌وزد و من شاعر می‌شوم:«بانوی من کجاست؟ / ای‌کاش هیچ پروازی نبود/ پرنده‌ها نمی‌رفتند/ / نفرین به هرچه فرودگاه/ و تمام پرنده‌ها/دریاها/شهرها/هواپیماها...»
ساعت دو و نیم بعداز ظهر یک‌شنبه است. کوله‌پشتی‌ام را دوست دارم.. خیلی زیاد ....

# این؛ همین # 87/02/10 حسین نوروزی |

روزی که مرحوم پروین دولت‌آبادی فوت کرد، نوشته‌ای گذاشتم این‌جااین‌جا} با عنوان فرعی «نگاهی از روی عجله به لحظاتی از ادبیات و شعر کودک و نوجوان در ایران»، و در پایان‌اش این توضیحات را آوردم:
«این یادداشت، صرفا برای رسانه‌های اینترنتی {منتشر شده در شهرزاد} نوشته شده، و به دلیل سرعت و عجله، ممکن است در اطلاعات خود، لغزش‌ها و کاستی‌هایی داشته باشد. ویژگی رسانه‌های اینترنتی، برعکس رسانه‌های چاپی، امکان اصلاح و توضیح در هر زمان است. پس، به دیدهء منت، تذکرات را دربارهء اشتباهات احتمالی می‌پذیرم. این نوشته‌، می‌توانست بسیار کامل‌تر و به‌تر باشد، اما ... کسانی چون مهدی حجوانی، محمدهادی محمدی، سیدعلی کاشفی خوانساری، زهره قایینی، علی‌اصغر سیدآبادی، و نیز اساتید بزرگ‌واری چون محمود کیانوش، توران میرهادی و دیگران، که در دنیای اینترنت هم حضور دارند، حتما مطالب مفید و کامل‌تری به‌دور از اغلاط این متن خواهند نوشت. چنین باد»
در ساعات پایانی دوشنبه، 2 اردیبهشت، ایمیلی از جناب محمود کیانوش، شاعر ارجمند داشتم که برخی از اشتباهات مهم و فاحش آن متن را تذکر داده‌ بودند. هیچ توضیحی برای این اشتباهات و اغلاط ندارم، و عینا نوشتهء ایشان را با رعایت رسم‌الخط جناب کیانوش در ادامه می‌آورم {و در این‌جا} و مجددا تاکید می‌کنم که نوشتهء مذکور، اشتباهات فراوانی داشته و دارد که صرفا ماحصل ِ بی‌سوادی و کم‌سوادی نویسندهء آن است. گرچه، نگارنده نیز همان‌طور که در همان نوشته آمده،  بیش از یک متن اینترنتی، که صرفا قصد یادکرد و ادای احترام به بزرگان را داشته و به‌دلیل خاصیت کار ژورنالیستی، و نه پژوهشی، خالی از عجله و خطا نبوده، به آن نگاه نکرده و نمی کند. با این‌حال، به‌جای توضیح بندهای مختلف نامهء ایشان، تمام اشتباهات متذکر شده و اشتباهات دیگر را می‌پذیرم و حرف تازه‌ای هم برای عرضه ندارم. حاضرم تمام آن نوشته را به‌کل، تکذیب کرده، و از دیگران نیز عذرخواهی کنم. و ..... سعی خواهم کرد دربارهء تمام مرگ‌ها / زندگی‌ها سکوت پیشه کنم تا اغلاط ِ تاریخ نانوشته و ناگفته، بیش از این نشود. چنین و چنین‌تر باد.

با احترام به تمام کسانی که برای فرهنگ، هنر و مردمان ایران نفس می‌کشند
حسین نوروزی

 

آقای حسین نوروزی عزیز،

  سلام. به قلم شما در اینترنت نوشته ای خواندم دربارۀ درگذشت «پروین دولت آبادی». آفرین یر شما که از او یاد کرده اید. دربارۀ کار هر کس هر نظری داده اید، نظر شماست، امّا در چند مورد می خواهم اطلاعات شما از واقعیتها را اصلاح کنم:
1- اگر منظورتان از «همچنین از ویراستاران قدیمی ادبیات کودک و نوجوان در انتشارات فرانکلین» ویراستاری مجلّه های «پیک» است که با کمک مالی فرانکلین، امّا در ادارۀ کل انتشارات آموزشی وزارت آموزش و پرورش در می آمد، باید بگویم که خانم دولت آبادی از ویراستان نبود و فقط شعرهایی برای مجلّه های «پیک» می فرستاد.
2- محمود کیانوش ... «شاعر نوپرداز و مترجم و روزنامه نگار» در واقع «محمود کیانوش شاعر، داستان نویس و منتقد ادبی» است، نه چیز دیگر. من او را می شناسم.
3- نوشته اید که محمود کیانوش «در واقع از اوّلین کسانی بود که تئوری نویسی برای شعر کودک و نوجوان را به راه انداخت». مایلم بدانم که این «اولین کسان» چه کسان دیگری بودند.
4- نوشته اید که محمود کیانوش «در راه اندازی انتشارات فرانکلین... نقش اصلی را داشت». اتشارات فرانکلین یک مؤسسه آمریکایی بود و من که محمود کیانوش هستم هرگز در راه اندازی آن هیچ نقشی نداشتم.
5- نوشته اید که محمود کیانوش «در تأسیس کانون پرورش فکری در کنار لیلی امیر ارجمند فعالیتهای مؤثری داشت». من که محمود کیانوش هستم، هرگز در تأسیس کانون پرورش فکری هیچ نقشی نداشتم و خانم لیلی امیر ارجمند را نمی شناختم و فقط در یک کنفرانس بین المللی که در کانون پرورش فکری برگزار شد و از شورای کتاب کودک و انتشارات آموزشی وزارت آموزش و پروش نمایندگانی به این کنفرانس دعوت شدند، من هم یکی از این دعوت شدگان بودم و در آنجا وفقط همان یک بار خانم لیلی امیر ارجمند را دیدم. همکاری من با کانون پرورش فکری بعد از انقلاب و با چاپ و انتشار شعرهایی بود که در پیکها برای کودکان و نوجوانان ساخته بودم و چاپ اوّل آنها به وسیله انتشارات توکا انجام گرفته بود.
 چون شما در راه پژوهشگری قدم برمی دارید و قلم می زنید و من شما را دوست می دارم، دقت و صحت در نقل واقعیات را به شما توصیه می کنم.

                                    دوستدار شما- محمود کیانوش
                                    لندن – 21 آوریل 2008

 

# این؛ همین # 87/02/03 حسین نوروزی

نگاهی از روی عجله به لحظاتی از ادبیات و شعر کودک و نوجوان در ایران

+ پاسخ جناب آقای محمود کیانوش به یک نوشتهء این وبلاگ

پروین دولت‌آبادی، شاعر و نویسنده، در ساعات بامدادی امروز، سه‌شنبه، بر اثر ایست قلبی در منزل‌اش درگذشت. {+ و + و + و مراسم تشییع} وی متولد ۱۳۰۳ در اصفهان بود. بعد از پایان دورهء متوسطه، به تهران آمد و در مدرسهء آمریکایی تهران ادامهء تحصیل داد {بی‌بی‌سی، مدرسهء آمریکایی را نوشته؛ و دهباشی در رادیو زمانه، از دبیرستان نوربخش نام برده‌ست. گرچه اطلاعات دهباشی، کامل‌تر می‌نماید، اما با توجه به حضور محمود کیانوش در لندن، نوشتهء بی‌بی‌سی را قوی‌تر می‌دانم. البته ممکن است باز هم صحیح نباشد؛ از سویی، دهباشی اصلا به حضور و تحصیل او در دیگر کشورها اشاره نکرده و تنها از میان اخبار ایسنا و مطلب بی‌بی‌سی‌ باید به‌ این نتیجه رسید. بعید می‌دانم که این تحصیلات در آن مقطع، غیرحضوری بوده باشد. تنها ممکن است که به دلیل تحصیل در مدارس خارجی داخل ایران، مدرک‌اش از کشورهای مورد اشاره صادر شده باشد. لابد در روزهای بعد، نزدیکان وی اطلاعات دقیق‌تر را خواهند نوشت/ مطلب تکمیلی: بخش فارسی رادیو فرانسه، نوشته است که وی در انگلستان و آمریکا حضور داشته و تحصیل کرده است}. وی در رشته‌ء عکس‌برداری داخلی در انگلستان تحصیل کرد و در ادامه به آمریکا رفت. دکترای‌ خود را در رشتهء آموزش پيش از دبستان اخذ کرد و به ایران بازگشت. وی، سالیان بسیاری به عنوان معلم، به تدریس پرداخت و در مهدهای کودک نیز به‌طور جدی در مقام مربی و مسوول فعالیت می‌کرد. هم‌چنین از ویراستاران قدیمی ادبیات کودک و نوجوان در انتشارات فرانکلین و شورای کتاب کودک نیز بود.

پروین دولت آبادی


 دولت‌آبادی در سالیان جوانی، بیش‌ترین حضور خود  را معطوف به عرصهء شعر بزرگ‌سال کرده و آثارش را که بیش‌تر در قالب‌های نو و چهارپاره سروده شده بود، در مطبوعات و محافل ادبی عرضه می‌کرد. اما به دلیل رشتهء تحصیلی و علاقه‌‌های شخصی‌اش، کم کم کار در عرصهء کودکان را نیز به‌صورت جدی‌تر آغاز کرد و امروز، بیش از آن‌که به عنوان شاعر شعر بزرگ‌سال مطرح باشد، وی را از پایه‌گذاران شعر کودک می‌دانند.
دولت‌آبادی ِ جوان، درست در سال‌هایی پا به عرصهء شعر نو گذاشت که به عنوان دوران طلایی شعر از آن یاد می‌شود؛ دههء چهل. حضور گاه به گاه او در مطبوعات این دوره، بعد از چند سال، در قالب انتشار یکی دو کتاب ادامه یافت. «شوراب» را در سال 1349 توسط «کتاب‌خانهء سخن» منتشر کرد و «آتش و آب» را در ابتدای سال ۱۳۵۲. در ابتدای راه، اقبال نسبی به آثار او، آن‌هم در دوره‌ای که احمد شاملو، فروغ فرخزاد، مهدی اخوان ثالث، یدالله رویایی، نصرت رحمانی، محمود کیانوش، احمدرضا احمدی و نام‌های دیگر، جریان‌های اصلی شعر را در دست داشتند، بد نبود. چنان‌‌که در سال ۱۳۴۶ وقتی «م-سعیدی» مجموعهء جیبی «شاهکارهای شعر نو» را تهیه و منتشر کرد، نام و شعر پروین دولت‌آبادی را که تا پیش از آن، هیچ مجموعهء شعر مستقلی منتشر نکرده بود، در کنار کسانی چون نیما ، شاملو، اخوان، فروغ، نصرت رحمانی، سیاوش کسرایی، سیمین بهبهانی و .. قرار داد. با این‌حال، انتشار مجموعه‌های بعدی، توفیق چندانی برای شاعرش نداشت و وی را هرگز در زمرهء شاعران درجهء اول و تاثیرگذار قرار نداد.
از سوی دیگر، دولت‌آبادی، به عنوان یکی از زنان شاعر، اگرچه هرگز به طیف سنتی شاعران زن، هم‌چون پروین اعتصامی و عالم‌تاج قائم‌مقامی نپیوست، اما هیچ‌گاه نیز نتوانست در عرضهء دنیا و فضای شعر زنانه در کنار نام‌های بزرگی چون فروغ فرخزاد، سیمین بهبهانی، و حتی جوان‌ترهایی چون طاهره صفارزاده و پرتو نوری علاء مطرح شود. با این‌که، از وی، به عنوان یک شاعر زن، که سالیان بسیاری در انگلستان و آمریکا زندگی کرده و با ادبیات روز جهان آشنا بود، و نیز به عنوان یک فعال اجتماعی که در حرکت‌هایی چون راه‌اندازی «شورای کتاب کودک» سهیم بود، توقع بیش‌تری می رفت، اما چهرهء دولت‌آبادی ِ شاعر، هرگز خبر از نوآوری‌های خاص و ضروری در آن مقطع نمی‌داد. (برای مثال، شاعر جوانی چون طاهره صفارزاده، به مدد حضور و تحصیل در آمریکا؟، بعد از بازگشت به ایران، توانست در یکی دو مجموعهء اول، شعرهای پیش‌رویی منتشر کند و در جریان شعر، تاثیر بگذارد.)
اما هر قدر در عرصهء شعر بزرگ‌سال، پروین دولت‌آبادی، نتوانست با دوستان خود {محمود کیانوش، م.آزاد، احمدرضا احمدی} در نوآوری رقابت کند، در زمینهء ادبیات کودک و نوجوان، در کنار این اسامی ایستاد و جزو سردم‌داران ادبیات نوین کودک و نیز روش‌های تازهء تربیتی – آموزشی شد و توانست در شعر کودک، برای خود نامی در خور ثبت کند.
در واقع، روش امثال پروین دولت‌آبادی در شعر کودک، ادامهء منطقی حرکتی‌ بود که در سال‌های بعد از مشروطه، همراه با ورود تکنولوژی و علم روز دنیا به ایران، به همت کسانی چون  جبار باغچه‌بان، یحیی دولت‌آبادی و بالاخص عباس یمینی شریف آغاز شده بود؛ {یمینی شریف، از پیش‌گامان انتشار نشریات کودک و نوجوان در ایران بود} حرکتی که ابتدا با بازنویسی و ساده‌نویسی افسانه‌ها و قصه‌های کهن آغاز شد، و در ادامه با ترجمه‌های – هرچند اندک- مترجمانی چون «روحی ارباب»،«مهری آهی» و حتی«علینقی وزیری» پی گرفته شد.
در همین سال‌ها، ورود ترجمهء ادبیات کودکان جهان به ایران، با تاسیس و گسترش فعالیت ناشرانی چون «نور جهان» {که عمدتا فعالیت مذهبی داشت و با انگیزه‌های مذهبی-تبلیغی راه‌اندازی شده بود}، «فرانکلین» {که بیش‌تر به ترجمهء ادبیات آمریکا نظر داشت} و «بنگاه ترجمه و نشر کتاب» {که ناشر آثار روسی و فرانسوی برای کودکان بود}، رشد چشم‌گیری یافت. گرچه، تمام تلاش‌هایی که در دهه‌های بیست و سی شده بود، خالی از ایراد نبود؛ چرا که اغلب پدیدآورندگان، با نگاهی بزرگ‌سالانه به سراغ ترجمه یا تالیف کتاب برای کودکان رفتند. با این‌حال، همین حرکت‌ها باعث رسمیت یافتن هرچه بیش‌تر جریانی به نام ادبیات برای کودکان شد.
دههء چهل اما همان‌قدر که دوران طلایی برای شعر نو بود، دوران تولد و زایش ادبیات نوین کودکان نیز محسوب می‌شد. در همین دهه بود که مجلات خاص کودکان، گروه‌ها و انجمن‌های تخصصی، و انتشاراتی‌های ویژه تولید آثار کودک و نوجوان در ایران متولد شدند. راه‌اندازی «شورای کتاب کودک»، در سال ۱۳۴۱، انتشار مجلات «پیک» در انتشارات «فرانکلین» و در سال ۱۳۴۰ و انتشار منظم آن از سال ۱۳۴۳{مجلات پیک، بعد از انقلاب به نام «مجلات رشد» تغییر یافت} و راه‌اندازی «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» در سال ۱۳۴۵، بخشی از اتفاقات مهم این عرصه بود.{می‌توان گفت، تا همین سال‌های اخیر نیز این سه پایگاه، بیش‌ترین تاثیر را بر کلیت ادبیات و هنر کودکان و نوجوانان داشته‌اند. بعد از انقلاب، حوزه هنری، انتشارات امیر کبیر، حوزهء علمیه قم، و برخی ناشران شبه خصوصی، وارد این دنیا شدند و به فراخور دوران بعد از انقلاب، تغییراتی پدید آوردند. در سال‌های میانی دههء هفتاد نیز می‌توان از فعالیت تشکل‌هایی چون انجمن نویسندگان کودک و نوجوان نام برد. هم‌چنین، انجمن قلم نیز با توجه به حضور نویسندگان مذهبی کودک و نوجوان در میان اعضای اصلی‌اش، فعالیت‌هایی در این زمینه انجام داد. با این‌حال، ریشهء بسیاری از جریان‌های موجود را نیز- حتی با تغییر رویه و نگاه ِ ملهم از تحولات انقلاب- باید در همین پایگاه‌های پیش‌گفته جست‌وجو کرد.}
در همین دوره (دههء چهل) است که برای اولین‌بار، مراسم بزرگ‌داشت روز جهانی کتاب کودک در ایران، در قالب چاپ پوستر و مجله و ... در سطح وسیع، گرامی داشته می‌شود. برگزاری سمینارهای جهانی و منطقه‌ای کتاب و فیلم کودک (با شرکت کشورهایی چون هند، نپال، پاکستان از آسیا و نمایندگانی از کشورهای اروپایی) نیز از دیگر اتفاقات این دوره است.
هم‌چنین کسانی چون احسان یارشاطر (داستان‌های شاهنامه، داستان‌های ایران باستان)، مهدی آذر یزدی (قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب) و زهرا خانلری (داستان‌های دل‌انگیز ادبیات فارسی، افسانه‌های سیمرغ) به طور جدی نسبت به بازآفرینی‌ها و بازنویسی‌های ادبیات کهن برای کودکان مشغول بودند که از این میان، نام و آثار مهدی آذریزدی بیش از دیگران در ذهن کودکان چند نسل ماندگار شد. هرچند، آذریزدی، از سوی برخی (و نه همهء آن‌ها) از جریانات قشر روشن‌فکر، مورد بی‌مهری قرار گرفت، اما به‌هرحال، استقبال بسیار از آثارش، نشان از تفاوت کار او با دیگرانی داد که نام برخی از مهم‌ترین‌هاشان در بالا آمد.
نادر ابراهیمی، صمد بهرنگی و فریده فرجام نیز از جمله کسانی هستند که در این دوره فعالیت خود را در زمینهء داستان‌نویسی برای کودکان آغاز کردند. اما در زمینهء شعر، جدای تلاش‌های افرادی چون احمد شاملو، با شعرهایی چون «پریا» و سیاوش کسرایی با منظومهء «آرش»، باید به نام‌های دیگری نظر داشت. چراکه این دست آثار شبه‌کودکانه، بیش از آن‌که حتی مناسب این گروه سنی باشد، کارکردهای سیاسی و اجتماعی داشت و اساسا از دنیای ذهنی و زبانی کودکان به دور بود. در واقع، شعری که بتوان از آن به معنای دقیق «شعر برای کودک و نوجوان» نام برد، آثاری‌ست که در این دوره توسط افرادی چون محمود کیانوش، پروین دولت‌آبادی و محمود مشرف تهرانی (م.آزاد) خلق شد.
محمود کیانوش (۱۳۱۳ مشهد – در حال حاضر ساکن لندن)، شاعر نوپرداز و مترجم و روزنامه‌نگار، که جزو شاعران طراز اول شعر نو در دههء چهل بود، و در راه‌اندازی انتشارات فرانکلین و بعدها مجلات پیک، نقش اصلی را داشت، و در تاسیس کانون پرورش فکری، در کنار «لیلی امیرارجمند» فعالیت‌های موثری داشت، در همین دوره بود که با ورد جدی‌اش به عرصهء شعر کودک و نوجوان، تعریف تازه‌ای از شعر این گروه سنی به‌دست داد. وی در سال‌های بعد(۱۳۵۲)، با انتشار کتاب «شعر کودک در ایران» توسط انتشارات آگاه، در واقع از اولین کسانی بود که تئوری‌نویسی برای شعر کودک و نوجوان را به‌راه انداخت و تا چندین دهه، هنوز هم بخش عمدهء منابع مطالعاتی در این زمینه، این اثر کیانوش است. {دربارهء کیانوش، در نوشتهء دیگری، مفصل نوشته‌ام؛ اما از آن‌جا قرار بود در ملاقاتی حضوری، تمام آن نوشته‌ها به چالش و نقد گذاشته شود، در این‌جا به همین حد اشاره و گذر، اکتفا می‌کنم و منتظر تماس ایشان خواهم ماند}
هر قدر کیانوش، به شعر و دنیای ذهنی ردهء سنی نوجوان نزدیک بود و در آن تبحر داشت، دولت‌آبادی در شعر کودک، توانست پیشنهادهای تاز‌ه‌ای مطرح کند.

محمود کیانوش


پروین دولت‌آبادی، که خود دانش‌آموختهء رشتهء آموزش پيش از دبستان در آمریکا بود، بعد از بازگشت از سفر، با پشتوانهء تحصیلی‌اش، و نیز با داشته‌های ادبی و شعری، در کنار کسانی چون «توران خمارلو(میرهادی)»، «معصومه سهراب (مافی)»، «اسماعلی والی‌زاده»،«عباس یمینی شریف»و «لیلی ایمن (آهی)» قرار گرفت و در سال ۱۳۴۱، «شورای کتاب کودک» را تاسیس کردند. این نهاد، که عمدتا پایه‌گذاران آن، از افراد اصلی مهد کودک و مدارس «فرهاد» هم بودند، به گفتهء مسوولان آن، «سازمانی مستقل، غیردولتی و غیر انتفاعی‌ست كه در سال ۱۳۴۱ با آرمان كمك به روند شكل‌گیری ادبیات كودكان اصیل و غنی تاسیس شده‌‌ست» {سایت شورای کتاب کودک}
مرحوم دولت‌آبادی، در سال‌های بعد، هم‌‌چنان در زمینهء سرایش و انتشار شعر بزرگ‌سال نیز فعال بود، اما عمدهء شهرت و فعالیت‌اش به دنیای کودکان اختصاص یافت و توانست در این حوزه، جزو نام‌آوران باشد.
شعرهای کودک پروین دولت‌آبادی، در زمانی سروده شد که ادبیات کودک، و به‌طور کلی مفهوم «کودک» دارای اهمیت چندانی نبود و بر منوال تاریخ چند صد سالهء ایران، چندان که باید، جدی ‌گرفته نمی‌شد. پس بی‌راه نیست اگر بگوییم، تلاش‌های افرادی چون محمود کیانوش و پروین دولت‌آبادی و مرحوم م.آزاد در این حوزه، در واقع حرکت در مسیر مخالف رود بود.
دولت‌آبادی در شعرهایی که برای کودکان ‌سرود، توانست بیش از پیش، به دنیای ذهنی کودکان نزدیک شود و شعرش رابطهء نزدیکی با تعاریف امروزی شعر برای کودکان داشته باشد. برای مثال، کسانی چون شاملو، با دغدغه‌های اجتماعی {که در جای خود مورد علاقه نگارنده است} شعر سیاسی «پریا»، از مجموعهء «هوای تازه» را سرود (و به «فاطی ابطحی کوچک و رقص معصومانهء عروسک‌های شعرش» تقدیم کرد- فاطمه ابحطی، عروسک‌گردان و نویسنده) و بعدها توسط عده‌ای، به عنوان شعری مناسب برای کودک تلقی شد، در حالی‌که این شعر، هرگز با تعریف‌های ذهنی کودکان، و حتی با دنیای واژگانی آن‌ها سنخیتی نداشت. (با این‌حال، شاید خود شاملو هم بدش نمی‌آمد که در حوزه‌های مختلف نام‌اش مطرح باشد و هیچ‌گاه اعتراض خاصی به این روند و این سویه‌دادن نکرد.)
اما دولت‌آبادی، با شناخت علمی‌ای که از دنیای کودکان و خردسالان داشت، و نیز با بهره‌گیری از تجربهء فعالیت و ارتباط نزدیک‌تر در شورای کتاب کودک و «سازمان تربیتی شیرخوارگاه تهران» با این گروه سنی، نیازهای آنان را در شعر خود مورد توجه قرار داد.
شعر دولت‌آبادی، با بهره‌گیری از زبان رسمی و در عین حال، ساده، به جنبه‌های غیر آموزشی ادبیات توجه ویژه داشت و به‌جای درس دادن مستقیم و نصیحت کردن کودکان، آن‌ها را به دنیای خیال و رویا می‌برد. استفاده از تصاویر شعری ِ ساده و قابل فهم برای کودکان، از دیگر عناصر شعرهای وی بود که کار او را از دیگران متمایز می‌کرد. 
در واقع، در زمینهء زبان، شعر دولت‌آبادی بیش از آن‌که به زبان نیمه‌عامیانه و نیمه‌رسمی م.آزاد و زبان عامیانه و ظاهرا کودکانهء امثال شاملو نزدیک شود، با دنیای زبانی محمود کیانوش همراه شد. زبانی که به دور از استعاره‌ها و ایهام‌ها، در کمال سادگی، سعی داشت با مخاطب خود ارتباط گیرد، و در همین‌حال، به ورطهء گویش روزمره و زبان غیر رسمی هم نلغزد.
پروین دولت‌آبادی، در سال‌های بعد از انقلاب، رفته‌رفته از جریان شعر بزرگ‌سال به کنار رفت و تنها در حد انتشار آثاری این‌جا و آن‌جا حضور داشت؛ آثاری که هرگز چیزی به گذشته‌اش در شعر اضافه نکرد. در حوزهء شعر و ادبیات کودک اما، به فعالیت‌های پژوهشی و کارهای گروهی در شورای کتاب مشغول شد و سعی کرد در حاصل آثار گروهی شریک باشد. کتاب‌ها و شعرهای بسیاری برای کودکان نوشت، اما .... سال‌های زیادی باید می‌گذشت تا تحولات فکری ناشی از انقلاب، این «غیر خودی»‌ها را بپذیرد.... اما.... این نوشته، در همین‌جا تمام شد!
یادش گرامی و نام بلند باد.

پی‌نوشت۱: این گزارش رادیو زمانه و سخنان علی دهباشی نیز در شناخت زندگی آن مرحوم، بسیار راه‌گشاست و نواقص این نوشته را پوشش می‌دهد.

پی‌نوشت۲ : لینک‌های تکمیلی را در بالاترین دنبال کنید.

پی‌نوشت ۳ : آفرین به همت سوشیانت هزارم؛ برای تهیهء لیست درگذشتگان این ماه‌ها! این لیست را همواره همراه داشته باشید و محل قرارگیری نام خود را در آن مجسم کنید....

پی‌نوشت ۴: پاسخ جناب آقای محمود کیانوش به یک نوشتهء این وبلاگ
بعد:
- این یادداشت، صرفا برای رسانه‌های اینترنتی {منتشر شده در شهرزاد} نوشته شده، و به دلیل سرعت و عجله، ممکن است در اطلاعات خود، لغزش‌ها و کاستی‌هایی داشته باشد. ویژگی رسانه‌های اینترنتی، برعکس رسانه‌های چاپی، امکان اصلاح و توضیح در هر زمان است. پس، به دیدهء منت، تذکرات را دربارهء اشتباهات احتمالی می‌پذیرم. این نوشته‌، می‌توانست بسیار کامل‌تر و به‌تر باشد، اما ... کسانی چون مهدی حجوانی، محمدهادی محمدی، سیدعلی کاشفی خوانساری، زهره قایینی، علی‌اصغر سیدآبادی، و نیز اساتید بزرگ‌واری چون محمود کیانوش، توران میرهادی و دیگران، که در دنیای اینترنت هم حضور دارند، حتما مطالب مفید و کامل‌تری به‌دور از اغلاط این متن خواهند نوشت. چنین باد.
- در نوشتن این یادداشت، تکیه بر اطلاعات ذهنی و خوانده‌های گه‌گداری بوده‌ست؛ با این‌حال، نگاهی به منابع زیر نیز داشته‌ام که دست‌بوس تک‌تک پدیدآورندگان آن هستم: «تاریخ تحلیلی شعر نو / جلد سوم/ شمس لنگرودی»، «دوره کامل فصل‌نامهء پژوهشنامهء ادبیات کودک و نوجوان/ به همت مهدی حجوانی (خصوصا شماره‌های اول و دوم ویژهء شعر کودک)»، «ادبیات کودکان و نوجوانان؛ ویژگی‌ها و جنبه‌ها/ بنفشه حجازی». هم‌چنین، برخی از اطلاعات را از میان گفت‌وگوهای مفصل تلفنی با استاد محمود کیانوش به یاد داشتم که در این نوشته آمد. برای کیانوش عزیز و همسر هنرمندش نیز آرزوی سلامت و طول عمر دارم.
- درگذشت مرحوم پروین دولت‌آبادی را به خانواده و دوستان ِ همراه‌اش، بالاخص بانوی فرهیخته سرکار خانم «توران میرهادی» و دوستان‌ام در شورای کتاب کودک تسلیت می‌گویم، و برای ایشان آرزوی طول عمر و صحت و سلامت دارم.

# این؛ همین # 87/01/27 حسین نوروزی |

احمدرضا دریایی، روزنامه‌نگار پیش‌کسوت، از قدیمی‌های روزنامه‌ء اطلاعات و عضو اولین شورای سردبیری این روزنامه بعد از انقلاب، و نیز از کسانی که در روزهای آغازین روزنامهء همشهری در کنار تیم کرباسچی بود، در سن ۶۷ سالگی درگذشت. خبر را این‌جا خواندم. توصیه می‌کنم این مطلب افشین امیرشاهی را که در زمان حیات آن مرحوم نوشته شده، بخوانید که بسیار موجز و در عین‌حال جامع است. روح‌اش شاد، و نام و یادش باقی و گرامی؛ که در این خاک، همین‌اندازه زنده ماندن هم برای روزنامه‌نگار، هنر بزرگی‌است. لینک‌های دیگر: گفت‌وگویی با مرحوم احمدرضا دريايی - مرتضی مجدفر + گزارشی از مراسم تقدیر از پنج روزنامه‌نگار برتر در انجمن صنفی روزنامه‌نگاران؛ مرحوم دریایی، به‌همراه عباس عبدی، فیروز گوران، شهلا شرکت و عبدالعلی رضایی{در بالاترین می‌توانید لینک‌های دیگر را ببینید و بخوانید}

ساعت عصر فردای فوت: سکوت!  مشکوک نیست؟ (برای مثال، تعجب می‌کنم چرا استاد مسعود بهنود، که حتی با خود خدا هم خاطرات و خطراتی دارد، دراین‌باره سکوت کرده تا الآن؟! البته این، از احترام و استادی‌اش نمی‌کاهد)

احمدرضا دریایی   Ahmadreza Daryaee عکس همشهری آنلاین

احمدرضا دریایی - عکس از وبلاگ محمدرضا فرجاد

# این؛ همین # 87/01/21 حسین نوروزی |

خبر، سردترین خبر سال تازه‌ست: ثمین باغچه‌بان، موسیقی‌دان و رهبر اکستر، و خالق اثر جاودان «رنگین کمون» و فرزند ارجمند استاد جبار باغچه‌بان، در آخرین روز سال ۱۳۸۶ در منزل‌اش در کشور ترکیه، در میان سکوت خبری، درگذشت. بیست و نه اسفند هزار و سیصد و هشتاد و شش!


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ همین # 87/01/17 حسین نوروزی |

روزنامه‌نگاران/خبرنگاران سه دسته‌اند؛ دستهء اول، دستهء دوم، دستهء سوم. دستهء سوم، دو گروه‌اند: گروه اول، گروه دوم. گروه دوم، همیشه می‌میرند، و در سکوت بدرقه می‌شوند.
لیلا صمدی را فقط به شنیدن اسم‌اش از بعضی دوستان، و گاه گاهی نوشته‌ای در سایت‌ها می‌شناسم. می‌شناختم؛ فوت کرده است.
فکر می‌کنم، وقتی که از «ما» کسی می‌میرد، نباید فکر کرد به این‌که دوست بود یا نبود، تاثیرگذار بود یا نبود.{و مگر حد و مرز تاثیر را چه چیزی چه کسی تعیین می‌کند؟ از صدقه‌سری باندبازی‌ها، امروز و همیشه، هستند دخترکان زیبا رو و پسرکان دلال، که تنها نام روزنامه‌نگار را یدک می‌کشند و لابد که تاثیرشان غیرقابل انکار است؛ این عده دارند روزبه روز بیش‌تر می‌شوند}
هر مرگ، یکی را با خود می‌بَرَد. بدرقهء هر مرگ، گاهی فرصتی‌است برای بازماندگان، که عمر ِ عزیزشان را هدر فرض نکنند، به خود ببالند، اندکی شاد شوند. بدرقه برای هر مرگ، نوعی نگاه صنفی‌است. برای رفته، سودی ندارد، برای زنده‌ها، تکرار نام «روزنامه‌نگار/خبرنگار»، حتی اگر در بدرقهء کسی باشد که نمی‌شناسیم‌اش، فرصتی‌است که به ادامهء خودمان می‌دهیم؛ فرصتی برای به رخ کشیدن شغلی که شاغلان‌اش یا خانه‌نشین‌اند یا مهاجر شهرهای دیگر، عده‌ای هم با سیلی ِ روزنامه‌های فرسایشی و نداری ِ خبرگزاری‌ها روزگار را می‌کُشند.
ما، ریز و درشت، معروف و غیر معروف، بیرون و درون هر باند و دسته، آن‌قدر زیاد نیستیم که حتی خودمان در برابر روزگار خودمان سکوت کنیم.
کاش مسوولان ایرنا، بیش از یک خبر، برای همکارشان وقت بگذارند.
ليلا صمدی متولد ‪ ۱۳۵۴‬در شهر نهاوند، دانش‌آموخته رشته خبرنگاری با گرايش اجتماعی از دانشكده خبر بود. از نيمه اول سال ‪۷۶‬ در ايرنا مشغول به كار شد و با سایت‌ها و نشریات مختلف نیز در حوزه‌های اجتماعی و زیست محیطی، از جمله مسایل مربوط به سد سیوند، همکاری کرد. و... جمعه شب، در بیمارستان رویال تهران بر اثر سکتهء مغزی درگذشت.
روح‌اش شاد و خاک‌اش بقای بازماندگان‌اش.  + + + + + و ....بالاترین + رادیو زمانه 

پی‌نوشت: مراسم ختم این روزنامه‌نگار، سه‌شنبه، مسجد شفا

 پی‌نوشت: مرگ دیگر؛ منصور برمکی، شاعر معاصر و اهل شیراز، درگذشت. فرشید درباره‌اش نوشته است. امسال زمستان، خیلی زمستان بود! خیلی ... + +

 

# این؛ همین # 86/12/04 حسین نوروزی |

پدرم یک گرگ ِ روس بود که تمام زمستان را زوزه می‌کشید. چشم‌هاش، وقتی برای اولین‌بار مادرم را می‌دید، آبی بود. بعد، سبز شد، بعد هم یشمی. چشم‌های عجیبی داشت.
همه‌چیز روی پلی بر زاینده‌رود شروع شد. دو سه نفر از آدم‌های محلی، توی پاسگاه شهادت دادند که گرگی داشته آهوی ماده‌ای را می‌دریده. مادرم، وقتی برای اولین‌بار پدرم را می‌دید، شبیه بره بود. بعد، آهو شد، بعد هم کفتر و شد و پرید و رفت نشست روی گنبد مسجدشاه. چشم‌های مادرم، عجیب بود.
حالا، سیصد و دوازده سال است که عصرها می‌رود می‌نشیند جایی حوالی گاخونی، و فکر می‌کند دارد با فرستادهء ویژهء محمود افغان، دربارهء حمله به گرگ‌های روسی مذاکره می‌کند.
مادرم، روزگاری دوست داشته آهو باشد. مادرم، روزگاری دوست داشته آهو باشد.
مادرم
روزگاری
دوست داشته
آهو باشد .... 

امروز جمعه است سرهنگ - بعید است دیگر منتشر شوی

امروز جمعه است سرهنگ / مجموعه داستان کوتاه/ طرح جلد ِ یوریک کریم‌مسیحی / بعید است بعد از چهار سال توقف، منتشر شود.

# این؛ همین # 86/11/29 حسین نوروزی |

آقای رئیس، این خانوم، این آقا و فک و فامیلاشون، دست به دست هم دادن که منوُ نابود کنن. پاسبون گذاشته سر محل که منوُ دستگیر کنه... انگار من جنایت کرده‌م. حالا، هم باید نفقه‌شو بدم، هم خونه رو بدم، هم مهریه رو بدم، هم بچه‌م‌وُ بدم، هم شرفم‌وُ بدم ... چرا؟ چراااا؟ من نمی‌تونم طلاق بدم... من نمی‌تونم!! این زن، این زن سهم منه، حق منه، عشق منه ... من طلاق نمی‌دم...

این مسالهء طلاق و این حرفا به‌نظر من بوی مرگ می‌ده...

چرا خراب شد؟ از کی؟ از کجا شروع شد؟... شاید از وقتی که رفت سراغ ِ اون مرتیکه دکتر روانکاو ِ بی‌سواد ِ احمق که مغز دختره رو خورد و پاک دیوونه‌ش کرد..

آزمودم عقل ِ دوراندیش را / بعد ازین دیوانه سازم خویش را ... آی ِ دکتر!

چیه؟ تو مثل این‌که امروز حالت خیلی خوبه ....

علی عابدینی .. رفیق قدیم ....


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ همین # 86/11/18 حسین نوروزی |

احمد بورقانی بر اثر سکتهء قلبی درگذشت. حالا سهام می‌تواند بی‌خجالت، سیگارش را با ما مقابل در مسجد روشن نگه‌دارد و کام‌های تلخ بگیرد. این زمستان، به‌شدت سرد بود. تسلیت به سهام؛ فقط همین. این‌جا و این‌جا و این‌جا

احمد بورقانی درگذشت - تسلیت به سهام

# این؛ همین # 86/11/13 حسین نوروزی

نزدیک یک هفته است که به دلیل بیماری توی بیمارستان امید مشهد بستری هستم الحمدالله وضعیتم بهتر شده و امیدوارم به همین زودی مرخص بشوم .مریضی سخته و باید قدر سلامتی خودمان را بدانیم و به خصوص توی بازیها هوای همدیگر رو داشته باشیم چون یک حرکت نابجا من رو توی بیمارستان بستری کرد و کلی درد کشیدم و از درس هم افتادم .برای همه بیماران دعا کنید تا آنها را خدا شفا بدهد ..

    سجاد هاشمی.......

باید به تو چی بگویم بچه‌جان؟ مرگ، آن‌هم در این سن و سال؟ این وقت از سرما و تعطیلات مدارس که باید می‌رفتی صفا و بازی؟ گرچه، همین «بازی» بود انگار که تو را از خانواده‌ات، و تو را از کودکی، که سهم تو بود، گرفت. کوچک‌ترین عضو گروه ادبیات بازنگار بودی و همین‌قدر می‌شناختم‌ات در این چند ماه. پدرت را هم دورادور می‌شناختم‌ات، و حالا هم دیگر فرقی نمی‌کند... دل‌ام گرفت بدجور. از آخرین نوشته‌ات برمی‌آید که در حین بازی، مشکلی پیش آمده و در بیمارستان بستری شده بودی و حالا ....  به‌قول سوشیانت، خیلی‌ها که باید، نرفته‌اند و تو می‌روی ... مرگ، برای بزرگ‌ترها اگر گاهی جاودانی است، برای کودکان، غمگین‌ترین و زشت‌ترین چهره‌اش را نمایان می‌کند. و همین‌است که مرگ هیچ کودکی، باور نمی‌شود؛ باور کن رفیق! بدرود دوست خیلی جوان ِ من، درود و بدرود برای همیشه.

# این؛ همین # 86/11/03 حسین نوروزی

حاج قربان سلیمانی  Haj Ghorban Solemani

حاج قربان سلیمانی هم رفت؛ جای او را هرگز کسی پر نخواهد کرد. بروید از تمام دو تار های جهان بپرسید... حیف پیرمرد، حیف. دوتار حاج قربان، صدای یورتمه رفتن اسب را داشت. حالا که رفته‌است، به تمام اسب‌های جهان شلیک می‌شود. بدرود دوتار ِ مست.

+  و + و + و + و اين و دیگر هیچ

# این؛ همین # 86/11/01 حسین نوروزی

مهران قاسمی، روزنامه‌نگار و دبیر سرویس بین‌الملل روزنامه اعتماد ملی، ساعت ۳ و نیم بعد از ظهر امروز سه‌شنبه، در منزل‌اش بر اثر سکته