آوارگی، سرزمین ندارد؛ وقتی که قرار است توی آینه چشم بیندازی ببینی پیر شدهای. آدمیزاده، اسیر دیوارها نیست، آوارهء این چشمهای لعنتیاست که از یاد نمیرود. هرکجا آوارهای هست، در نزدیکتر فاصلهای، زنی دارد به سیگارش پُک میزند و مدتهاست که قهوهاش آرام گرفته در تلخی.
رفیق! داریم حبس میکشیم توی تمام غربتهای جهان.

اسبهای ما را بردهاند ...
زنها همیشه خیلی تلخ غصه میخورند در پس هر زن ِ زیبایی، مرد ِ غمگینی هست