مترو، غربت است. تاکسی، تنهایی.
مینیبوس حماقت است، اتوبوس حسرت زنی که در ردیفی عقبتر از ما نشستهاست.
هواپیما، فقط هواپیماست؛ فرودگاه است که آدمها را عشقها را میبلعد. نجاتدهنده در گور هم نیست. وقت مردن، روح هم پرواز میکند. هواپیما، هر بهانهای را جرات پریدن و رفتن میدهد. چهقدر آدم که بر بالهای این رفیق آهنی، پرنده شدند رفتند....
و قطارها... قطارها، همیشه میروند اهواز ِ آنسالهای سگی!
دیروز توی دفتر یادبود «دوچرخه» برای خوانندگان نوجوانشان نوشتم:«بچه که بودم، خانهمان کنار ریل راهآهن بود. قطارهایی که به جنوب میرفتند، تمام کودکیهایام را بردند اهواز. حالا شنیدهام ریلها را جابهجا کردهاند از خاطرات کودکیام... » چیزی شبیه این نوشتم، شاید همین نبود، یادم نیست. آخرش هم نوشتم:«دلام برای قطارهای جنوب تنگ شده. لطفا هفتهنامه دوچرخه به قطارها بیشتر توجه کند» باز هم یادم نیست؛ چیزی توی همین هوا.
امروز توی پیامهای یادبود، همین تکه را کنار تکههای دیگران، چاپ کرده بودند. مردک موخرمایی، بالا و پایین ِ همین چند خط را نگاه کرد، گفت:«پس بانو کوش؟» گفت که بانو تازگیها توی کارهای گِل {نوشتههای مطبوعاتیتر} هم هست، اما توی این چند خط دلتنگی، چرا اسمی از بانو نباشد؟
گفتم، با شیطنت و سرمستی، گفتم:«بانو رو سوارش کردم فرستادم جنوب؛ اینجا هوا سرده. گرم که بشه، برمیگرده؛ قطار اهواز، غروب ِ این تهران لعنتی رو میبره با خودش، صبح وُ گرمای اهواز رو میآره.»
به نوشتهام خیره ماندم: از پشت شیشه دست تکان دادی، و رفتی تا اهواز. بانو، هنوز همان شکلیاست که بود؛ با همان کیفیت و تازگی.
مترو غربت است؛ پناهندگی سیاسیاست، انتظار اقامت است، و تمرین فراموش کردن تهران؛ حتی اگر «متروی تهران بزرگ» باشد.
تاکسی، تنهایی است؛ یا عقب نشستهای، یا جلو. یا داری به رفتار دختری که جلو-دو نفر را حساب کرده، فکر میکنی، یا ذهن مردی را که پشت سرت خوابیده میخوانی. جلو بنشین، دو نفر را حساب کن، و فکر کن: چرا همیشه مردان توی تاکسی خواب به خواب میروند، و از قضای روزگار، همیشه هم به سمتی که زنی جوان نشسته، میافتند توی خواب! سعی نکن بفهمی که کی دارد تو را میپاید؛ همیشه زنی نشسته یک گوشه، که شانهاش را به اجبار به مردی خوابزده سپرده، و دارد به رفتار تو فکر میکند. تاکسیها، اغلب نارنجی هستند، و مسافران، همیشه تنهاییشان را در تاکسیها جابهجا میکنند. تهران، هنوز همان شکلیاست که بود.
مینیبوس، حماقت است؛ اتوبوس، حسرت زنی که در ردیفی عقبتر، مُردهاست حالا.
و قطارها.. قطارها، همیشه تو را میبرند اهواز.
امروز، توی «دوچرخه» دیدم که نشستی توی کوپهای بهتنهایی، و رفتی اهواز. اینجا هوا سرد است. هوای سرد، برای سلامت تو خوب نیست. گرم که بشود، برمیگردی، میرویم با اتوبوس مشهد، میشوی زن من. ایران، هنوز همان شکلیاست که بود.
هواپیماها؛ من اگر هواپیمای جنگی بودم، تمام فرودگاهها را میزدم، و هیچ هواپیمایی هرگز، روی باندی نمینشست/برنمیخاست.
من اگر القاعده بودم، توی تمام سفارتهای جهان، بمب میگذاشتم. و شهروندان را دو دسته میکردم: آنها که تاکسیسوارند، آنها که تاکسیسوار نیستند. ایرانی، هنوز همان شکلیاست که بود.
سکوت، همیشه سرشار از ناگفتهها نیست.
برای میموُناس، که اسم دیگر عشق است