تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - مترو، غربت است، تاکسی تنهایی

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

مترو، غربت است. تاکسی، تنهایی.
مینی‌بوس حماقت است، اتوبوس حسرت زنی که در ردیفی عقب‌تر از ما نشسته‌ است.
هواپیما، فقط هواپیما است؛ فرودگاه است که آدم‌ها را عشق‌ها را می‌بلعد. نجات‌دهنده در گور هم نی‌است. وقت مُردن، روح هم پرواز می‌کند. هواپیما است که هر بهانه‌ای را جرات پریدن و رفتن می‌دهد. چه‌قدر آدم که بر بال‌های این رفیق آهنی، پرنده شدند رفتند ...
و قطارها ... قطارها، همیشه می‌روند اهواز ِ آن‌سال‌های سگی!
دی‌روز توی دفتر یادبود «دوچرخه» برای خوانندگان نوجوان‌شان نوشتم: «بچه که بودم، خانه‌مان کنار ریل راه‌آهن بود. قطارهایی که به جنوب می‌رفتند، تمام کودکی‌هام را بردند اهواز. حالا شنیده‌ام ریل‌ها را جابه‌جا کرده‌اند از خاطرات کودکی‌ام...» چیزی شبیه این نوشتم، شاید هم‌این نبود، یادم نی‌است. آخرش هم نوشتم: «دل‌ام برای قطارهای جنوب تنگ شده. لطفا هفته‌نامهء دوچرخه به قطارها بیش‌تر توجه کند!» باز هم یادم نی‌است؛ چیزی توی هم‌این هوا.
امروز توی پیام‌های یادبود، هم‌این تکه را کنار تکه‌های دیگران، چاپ کرده بودند. مردک موخرمایی، بالا و پایین ِ هم‌این چند خط را نگاه کرد، گفت: «پس بانو کوش؟» گفت که بانو تازگی‌ها توی کارهای گِل {نوشته‌های مطبوعاتی‌تر} هم هست، اما توی این چند خط دل‌تنگی، چرا اسمی از بانو نباشد؟
گفتم، با شیطنت و سرمستی، گفتم: «بانو رو سوارش کردم فرستادم جنوب؛ این‌جا هوا سرد اه. گرم که بشه، برمی‌گرده؛ قطار اهواز، غروب ِ این تهران لعنتی رو می‌بره با خودش، صبح وُ گرمای اهواز رو می‌آره.»
به نوشته‌ام خیره ماندم: از پشت شیشه دست تکان دادی، و رفتی تا اهواز. بانو، هنوز هم‌آن شکلی‌است که بود؛ با هم‌آن کیفیت و تازگی.
مترو غربت است؛ پناهندگی سیاسی‌ است، انتظار اقامت است، و تمرین فراموش کردن تهران؛ حتی اگر «متروی تهران بزرگ» باشد.
تاکسی، تنهایی است؛ یا عقب نشسته‌ای، یا جلو. یا داری به رفتار دختری که جلو، دونفر را حساب کرده، فکر می‌کنی، یا ذهن مردی را که پشت سرت خوابیده می‌خوانی. جلو بنشین، دو نفر را حساب کن، و فکر کن: چرا همیشه مردان توی تاکسی خواب به خواب می‌روند، و از قضای روزگار، همیشه هم به سمتی که زنی جوان نشسته، می‌افتند توی خواب! سعی نکن بفهمی که کی دارد تو را می‌پاید؛ همیشه زنی نشسته یک گوشه، که شانه‌اش را به اجبار به مردی خواب‌زده سپرده، و دارد به رفتار تو فکر می‌کند. تاکسی‌ها، اغلب نارنجی هستند، و مسافران، همیشه تنهایی‌شان را در تاکسی‌ها جابه‌جا می‌کنند. تهران، هنوز هم‌آن شکلی‌ است که بود.
مینی‌بوس، حماقت است؛ اتوبوس، حسرت زنی که در ردیفی عقب‌تر، مُرده‌است حالا.
و قطارها ... قطارها، همیشه تو را می‌برند اهواز.
ام‌روز، توی «دوچرخه» دیدم که نشستی توی کوپه‌ای به‌تنهایی، و رفتی اهواز. این‌جا هوا سرد است. هوای سرد، برای سلامت تو خوب نی‌است. گرم که بشود، برمی‌گردی، می‌رویم با اتوبوس مشهد، می‌شوی زن من. ایران، هنوز هم‌آن شکلی‌ است که بود.
هواپیماها؛ من اگر هواپیمای جنگی بودم، تمام فرودگاه‌ها را می‌زدم، و هیچ هواپیمایی هرگز، روی باندی نمی‌نشست / برنمی‌خاست.
اگر القاعده بودم، توی تمام سفارت‌های جهان، بمب می‌گذاشتم. و شهروندان را دو دسته می‌کردم: آن‌ها که تاکسی‌سوار اند، آن‌ها که تاکسی‌سوار نی‌استند. ایرانی، هنوز هم‌آن شکلی ‌است که بود.
سکوت، همیشه سرشار از ناگفته‌ها نی‌است.
                                                                                                                    برای میموُ

ما، من و تو، فقط یک دسته‌ایم: نشسته‌ایم توی ایستگاه

# این؛ هم‌این # 86/10/12 حسین نوروزی |