پیشنوشت ضروری: این نوشتهء حماقتبار، و بی سر و ته، از ابتدا این نبود. یعنی تا یک ساعت قبل، اصلا این نبود!
امروز صبح، به درخواست تلفنی دوستی، دبیر فرهنگ و ادب روزنامهای، مطلبی نوشتم که سه برابر این حجم داشت. فرستادم، پس دادند. گفتند: تند است و حالا وقتاش نیست. روزنامهء دیگر هم همین را گفت. دوست نداشتم مُثلهاش کنم برای انتشار در روزنامه. گفتم همان را میگذارم توی وبلاگ. اما دو دوست، یکی از اهالی ادبیات کودک و نوجوان و دیگری روزنامهنگار و رادیویی، برحذرم داشتند از این نوشته، چراکه معتقد بودند حالا وقت این حرفها نیست و ممکن است به بهای نقد یک نفر، توهینهایی بشود و استفادههایی. دو سوم این نوشته، شامل سطرهای بسیار در همین مقدار مانده، و بخش آخر نوشته، بهطور کامل حذف شد. نوشتهای که مانده، لاشهای است که دلیل انتشارش را در این صفحه چیزی نمیدانم جز اینکه بانو بخواند و ببیند ما دیگه کی هستیم... همین! گرچه بانوی مهربان هم شاید خوش نداشت که به قصهگوی کودکیاش حرفی بزنم. پس برای دل ِ ایشان که شده، تعدیل کردم و فقط گزارشگونهای از آنچه بود، در اینجا میگذارم. { و اینجا}
خداوند حمید عاملی را بیامرزد و روحاش را شاد بدارد؛ آمین.
به بهانهء رفتن حمید عاملی، قصهگوی رادیو ایران

« در حالی که ادبيات شفاهی دنيا روی قصهگويی میچرخد، يونسکو سايت خاص قصهگويی درست میکند و از محافل ادبی جهان قصه جمع میکند، مدير محترم راديو تهران با چه باور اجتماعی میگويد قصه نباشد؟ ... من با نهايت شهامت میگويم حذف قصه از راديو خيانت است ...»
قصه، قصهء مدیر محترم رادیو تهران نیست؛ چراکه جریانی در رادیو، معتقد است که «قصه به چه کار میآید در این روزگار؟» و همین جریان است که برنامهای چون«قصه ظهر جمعه» را که هنوز هم باسابقهترین برنامه رادیو است، تعطیل میکند. برنامهای که به ابتکار و علاقهء مرحوم «فضل الله صبحی مهتدی» درست در اولین سالهای تاسیس رادیو در ایران راهاندازی شد و در ساعت ۲ بعد ازظهر جمعه پانزدهم مهرماه ۱۳۸۴ با آخرین اجرای محمدرضا سرشار، برای همیشه از استودیوی پخش به آرشیو سازمان رفت!
یک نسل، «قصه ظهر جمعه» را بیش از بیست سال با صدای «صبحی مهتدی» شنیدند و فرزندانشان، جسته و گریخته، میهمان صدای ايرج گلسرخی، علی جواهرکلام و مرتضی احمدی بودند تا نوبت به حمید عاملی رسید.
عاملی مردی بود با سیبیلهای مهربان! کسی که همیشه فکر میکردی مادرزاد، «پیرمرد» به دنیا آمدهاست.
در 1320 در تهران به دنیا آمد. کارش را به صورت جدی با کیهان بچهها و اطلاعات هفتگی شروع کرد. وارد تئاتر شد و مدتی در پس صحنه فعالیت کرد. در سال 1337 وارد رادیو ایران شد و به عنوان گوینده، مشغول به کار شد. بازیهای بسیاری در این سالها داشت. بعد از درگذشت مرحوم صبحی مهتدی، از سال 1352 گویندهء «قصهء ظهر جمعه» شد تا اوایل دههء شصت.
«اوايل دهه ۶۰ از من خواستند قصه آدمهای حقيقی {را} که سمبل رشادت و دليری بودند{..} همراه قصههای ديو و پری بگويم و من نمیتوانستم و نمیخواستم اسطورههای حقيقی را با اسطورههای انتزاعی مخلوط کنم، هر چيزی جای خودش را دارد، من هم ديگر ظهر جمعه قصه نگفتم»
گرچه، تنها عاملی نبود که در سیاه و سفیدی ِ اوایل دههء 60 رنگ باخت، که بسیاری دیگری نیز. تا سالها، نمیشد از «صبحی مهتدی» بنیانگذار این برنامه حرفی زد، حتی اگر در روزگار پیش از انقلاب، از بهاییت دوری جسته باشد.
عرصه، عرصهء بچههای مسلمان و انقلابی – مسلمانترها؟- بود؛ «محمدرضا سرشار»(رضا رهگذر)، دیپلمه ریاضی، که تا پیش از انقلاب چهار کتاب برای بچهها نوشته است، در همین روزهای سیاه و سفید، که کشور دچار جنگی تمام نشدنیاست، به استودیوی پخش پا میگذارد، و « از آدمهای حقیقیای میگوید که سمبل رشادت و دلیری هستند».
وقفهء دو سه ساله در پخش «قصه ظهر جمعه»، حتی در روزهای تلخ جنگ، در ادامه از شنوندگان این برنامه نمیکاهد. نسلی که قصههای صبحی و عاملی را شنیده بودند، حالا هر یک در گوشهای از دنیای توپ و تانک، داشتند بزرگتر میشدند، (و عدهای چنانکه افتد و دانی، آوارهء شهرهای غربت شدند) و نسل تازه، در نبود پدرانشان، و در روزگار ِ دور از اینترنت و ماهواره، سیر از برنامههای بیروح دو شبکه تلویزیونی، به رادیو پناه آوردند تا ... عاملی قصهگوی مناسبی برای این سالهای رادیو تشخیص داده نشد گویا. شاید هم به قول خودش، نخواست و نتوانست که بخواهد!
سرشار، شاید همان کاری را کرد که عاملی، بهقول خودش نخواست و نتوانست: گفتن از سمبلهای رشادت و دلیری، از مردان و زنان حقیقی که در دههء 60، قهرمانان رسمی محسوب میشدند. محمدرضا سرشار، نویسندهء انقلابی و قصهگوی مورد علاقهء آقایان آیتالله خامنهای – هاشمی بهرمانی رفسنجانی – میرحسین موسوی و بسیاری از دولتمردان، نویسندهء این سالهای روزنامهء کیهان، مردی که روزگاری در هوای نمایندگی مجلس، از تهران کاندیدا شد، و شکست خورد. مردی که همواره در نوشتههایاش، خطکشیهای خاص خودش را داشت و دارد.

محمدرضا سرشار و مهدی آذریزدی 1372
سرشار، جای مردی، جای مردانی نشسته بود که در سالهای بعد از انقلاب، از آنهمه تنها «حمید عاملی» باقی مانده بود و هنوز مینوشت و اجرا میکرد. گرچه برنامهء مورد علاقهاش در رادیو را نداشت، اما در کسوت نویسندهء کودکان، کتابهای بسیاری نوشت و منتشر کرد و بار دیگر، هماو بود که بازار کاستهای قصه برای کودکان را رونق دوباره داد. حمید عاملی، در رادیو بود اما از رادیو حذف شده بود. بودن و دیدن و نبودن! وضعیتی که بسیاری دچارش شدند و هستند...
اغلب آثاری که مرحوم عاملی در این سالها در قالب کتاب منتشر کرد، بازنویسی و بازآفرینیهای قصهها و افسانههای کهن ایران و جهان بود؛ از خاله سوسکه تا هنسل و گرتل. و هرقدر که به سالهای اخیر نزدیکتر شد، رنگ و بوی آثار کارتونی و ترجمه در کتابهاش جدیتر شد: وروجک، جک و لوبیای سحرآمیز، خاله ریزه و ...
عاملی که عرصه را در اجرای رادیویی تنگ میدید، به سراغ انتشار کاست رفت. تجربهای که پیشتر نیز با همکاری عدهای دیگر داشت، اما نه به وسعت این سالها. با همکاری چند انتشارات و موسسه فرهنگی، کاستها و کتابهایی را که دوست داشت { یا نداشت؟ میخواست؟ نمیدانم} منتشر کرد.
به هزار و یک دلیل، هرگز در ادبیات کودک و نوجوان، چنانکه عدهای دیگر بودند، به رسمیت شناخته نشد. همگان ترجیح دادند که خاطره و احترام «عمو عاملی» را حرمت دارند و او را پیرمرد قصهگوی کودکان { و نه نویسندهای شهیر} بدانند.
در این سالها بود که باز به رادیو برگشت تا «هزار و یک شب»هایاش را جایگزین حضورش در قصههای ظهر جمعه کند. برنامهای از رادیو تهران، که به دلیل وسعت محدود مخاطبان این رادیو، هرگز در همهجا شنیده نشد و اگر شنیده شد، هیچگاه به استواری برنامهء قبلی نبود.
عاملی با موجی از «قصه ظهر جمعه» حذف شد، که بعدها در شکل و صورتی دیگر، دیگرانی را با خود برد. نزدیک به بیست و هشت سال بعد از جدایی ناخواستهء عاملی از رادیویی که میشناخت، در ساعت 2 بعداز ظهر پانزدهم مهرماه 1384 در آستانه روز جهانی کودک، نامهای از سرشار منتشر شد که حکایت از پایانی دیگر برای «قدیمیترین و باسابقهترین برنامه رادیویی در ایران» داشت: خداحافظ قصهء ظهر جمعه!
«و من اميدوارم مسئولان صدا، براى ادامه اين برنامه، واقعاً يك جوان مستعد را انتخاب كنند، نه اينكه شخصى همسن و سال يا احتمالاً مسنتر از مرا به اين كار بگمارند ..... شادمان و شاكرم كه امانتى را كه بيست و چهارسال پيش تحويل گرفتم، اگر نگويم بهتر از روز نخست، دستكم به همان صورت، به صاحبان آن تحويل مىدهم.» و مسوولان رادیو البته به این آخرین خواسته سرشار در نامهء خداحافظیاش، هرگز توجهای نکردند؛ نه به جوانترها توجهای شد و نه باز هم دیگرانی چون حمید عاملی، به دلایلی، توانستند به برنامهء دیرینهء خود بازگردند. بزرگان رادیو، باز هم نخواستند سراغ عاملی بروند. عاملی هم البته دیگر گوشهنشین و بیمار بود.
باری ... روزگار یعنی همین! سرشار پیری را بهانه میکند، و آنهایی که از مناسبات سالهای اخیر در رادیو باخبرند، حقیقت را در چیزهای دیگر میدانند. هرچند که رضوان موسوی، تهیهکنندهء این برنامه در روزهای آخر، مشغله کاری را دلیل پایان همکاری سرشار عنوان کند.
در همین روز است که بلافاصله مسوولین رادیو اعلام میکنند از این پس، قصه ظهر جمعه را با صدای «مریم نشیبی» {نشیبا؛ خودش اصرار دارد نشیبی نوشته شود}خواهیم شنید؛ اتفاقی که اگر افتاد، شکستهبسته بود و دیگر حتی ذرهای از حال و هوای گویندگان قدیماش را نداشت.
نشیبی، متولد سال ۱۳۲۵ در تهران است. لیسانس جغرافیای اقتصادی دارد و از سال ۱۳۵۱ تا سال ۱۳۷۴ دبیر دبیرستان بود. از ابتدای سال 1357 گویندگی در رادیو و تلویزیون را آغاز کرد. نسلی که قرار بود قصه ظهر جمعهشان را با صدای او بشنوند، تا چند سال پیش، شبهاشان را پای رادیو مینشستند و با«شب بهخیر کوچولو»ی نشیبی به خواب میرفتند. برنامهای که باز هم ردپای حمید عاملی، در آن دیده میشود. برنامهای که دنبالهء منطقی قصهگویی عاملی برای کودکان بود و کمابیش از همان الگوها پیروی میکرد.

مریم نشیبی، شیراز ۱۳۸۶
«قصه ظهر جمعه» البته به هیچکس وفا نکرد: صبحی، با سرطانی سخت این برنامه را رها کرد، عاملی به جبر روزگار دور افتاد از این برنامه، سرشار که ظاهرا با خواست خود از این برنامه کناره گرفت، و این نبود در پس ماجرا ... و نشیبی، که زیر سایهء سنگین اجرای خودش در«شب به خیر کوچولو» و اجرای پیشینیانی چون عاملی و سرشار، دیگر نتوانست بدرخشد.
صبحی، در روزگاری قصه میگفت که روزی چند ساعت برنامه رادیویی، هرچه که بود، برای همه غنیمت بود و بزرگ و کوچک مشتریاش بودند. جواهرکلام و گلسرخی و احمدی، آنقدر کوتاه و منقطع حضور داشتند که فرصتی برای این تحلیلها نماند، و عاملی... عاملی، مشخصا برای گروه سنی کودکان قصه نوشت و خواند. حتی سعی زیادی هم نکرد که دایره مخاطباناش را وسعت دهد، گرچه باز هم بودند بزرگترهایی که شنوندهاش باشند. سرشار، قصهگویی بود که بیشتر حال و هوای نوجوانی را رعایت میکرد، گرچه حتی گاهی قصههایاش از بلندگوهای سربازان در جبهه جنگ نیز پخش میشد، و مسوولان بلندپایه در بحبوحه جنگ هم پای ثابت قصههایاش بودند.
مریم نشیبی، با صدای ظریف و مادرانهاش، و با درخششاش در «شب بهخیر کوچولو»، رسما قصهگوی کودکان و حتی خردسالان محسوب میشد، حتی اگر برنامههای مناسبتی ایام خاص را برای همگان اجرا میکرد.
و حالا هی آقای حمید عاملی، هی حمید عاملی .... حمید عاملی کجا ایستاده بود؟

جمشید جم(گوینده و تهیهکننده رادیو- خواننده آهنگ معروف«یار دبستانی من»)- حمید عاملی - مریم نشیبی
و اما حمید عاملی .... حمید عاملی را آخرین بار در نمایشگاه کتاب سال 1379 سرحال و سرپا دیدم؛ در غرفهء انتشارات «بچهها سلام». آن سالها، بهشدت با نگاه حمید عاملی در نوشتهها و انتشاراتیاش نسبت به ادبیات کود، مشکل داشتم. حالا اما... امروز صبح او از دنیا رفت. آخرین دیدار ما، به گفتوگویی گذشت که پایاناش دعوا و اختلافنظر بود... حمید عاملی، امروز ساعت 6 صبح، با سرطان ریه خداحافظی کرد، و مدیر محترم رادیو تهران ماند و ناله و نفرینهایی که باید جواب دهد. چنانکه دیگران نیز!
{.......
.......
.......}

حمید عاملی، همین شش روز قبل، خطاب به حاضرانی که جسم نیمهجاناش را روی صندلی چرخدار دوره کرده بودند برای بزرگداشتاش، گفت:« باورم نمیشود كه آقای خجسته {مدیر صدا} و صفار هرندی{وزیر ارشاد} كنار يكديگر بنشينند و مرا مورد تفقد قرار دهند» و قول داد که میرود شیمیدرمانی تا سرطان را مچاله کند و برگردد به رادیو؛ مرحوم عاملی نمیدانست که اجل، این تفقد ِ دیرهنگام را به رسمیت نمیشناسد و مهلتی نمیدهد.

پسنوشت: کاش میشد مثل آدم، نوشت! کاش!
پسنوشت بعدی: خودم هم میفهمم آنچه که مانده، مزخرفی بیش نیست. از سر لج با خودم و وقتی که تلف کردم برای این نوشته... ای خدا!
پسنوشت آخر: اصلا دوست ندارم نظر کسی را بدانم. دوست نداری، نخوان.