سفرنامهای برای بانو که در«همایش آسیبشناسی نقد ادبیات کودک» دانشگاه شیراز با من نبود و من دلتنگ رفتم و برگشتم – قسمت دوم
قسمت اول، در اینجا
{ضروری:بخشی از این سفرنوشت، محصول توهم است و بخشهای دیگر، محصول توهمی دیگر؛ پس ...}
اتوبوس، همه را سوار کرده و به سمت سالن فرودگاه حرکت میکند. خیلی خستهام. علی زمزمه میکند:«خوشا تهران و وضع بیمثالاش!!» عاشقیت، علی و غیر علی نمیشناسد. آدمیزاده دلاش هرکجا باشد، «حافظ»اش همانجاست. میگویم:«آخی... دلت برای بچهها تنگ شده؟.. آخی..» تقریبا دلاش میخواهد یک هواپیمای مسافری ایران ایر تور، با دویست سیصد مسافر همین الآن از روی من رد شود! نگاهاش این را به من میگوید. فکر میکنم«من که چیز بدی نگفتم..».
وارد سالن فرودگاه شیراز میشویم. دو نفر با پلاکاردی در دست، به استقبال میهمانانی ایستادهاند:«به استقبال دکتر علیرضا کرمانی آمدهایم – روابط عمومی سمینار حمایت از پرورش بُز» / «به استقبال تو میآییم ای الههء فتوت و ای میلاد نور و سعادت، ای آرمیتا– از طرف خانوادهء آرمیتای عزیز». کمی آنطرفتر، یک گوُله دختر جوان ایستادهاند به صف. پارچهنوشتهای در دستشان است به قاعدهء سهمتر و اندی. روی آن با خط نستعلیق نوشته شده:«ای جوان زیباروی عاشق! حتی اگر شما ازدواج هم کرده باشید، به استقبالتان آمدهایم – دختران زیباروی در آرزوی خوشبختی». کف کردهام. به علی میگویم:«تو که با خدا میونه داری، بهش سلام برسون و بگو من رو از شر ِ اینا نجات بده» علی نگاهی عاقلانه و با لبخند به من میاندازد، و خیره میشود به ساعت بزرگ وسط سالن. به جماعت ِ روبهرو نگاه میکنم. توی چهرهء تکتکشان یک چیز مشترک است: همهشان عاشق من هستند و من را مرد دستنیافتنی رویاهایشان میبینند.
با زحمت از میان بوسهها و عشقهایی که پرتاب میشود، عبور میکنیم. برای اولین تاکسی دست دراز میکنیم تا از این دایره بگریزیم. راننده، مردی مسن است، با لهجهای شیرین. چیزی نمیپرسد، حرفی نمیزند، مودب است. میگویم:«الآن کجای شیرازیم؟ شمال یا جنوب؟» میگوید:«ایجا، جونوبه، اوجا شماله، ایور هم غربه، اوور هم شرقه.» برای اینکه اطلاعات بیشتری داده باشد، ادامه میدهد:«اوور هم شمال غربه، اوورتر هم جونوب غربه، ایور هم جونوب شرقه، اوورتر هم شمال شرقه» تشکر میکنم. لهجهاش وقتی که دارد این اطلاعات را میدهد، شبیه مرادبیگ ِ «روزی روزگاری» است. رفیق ما، توی دفترش مینویسد:«آی عشق! آی عشق! چهرهء آبیات پیدا نیست چرا؟» میگوید:«اینو همین الآن گفتم.. چهطوره؟» میگویم:«گرفتی ما رو؟ اینکه مال شاملوئه» میگوید:«شاملو؟؟ اولا که این شعر، پشتش تعهد و ایمان وجود داره، دوما هم که این شعر، یه "چرا" اضافهتر داره نسبت به کار شاملو، که شعر رو پُر از تردیدهای بشری میکنه... پرسشگری... جستوجو.. فنای در معبود... شوریدگی و سرگشتگی در بیابانهای اندوه... احساس دوری از آن ذاتی که انسان ازش جدا افتاده...» میگویم:«همهء اینا، توی همین یهدونه "چرا" بود؟» میگوید:«نه همهش! خیلیش توی سطور و لایههای زیرین شعر، مستتر شده» میگویم:«بله!»
داریم میرویم به مقصدی نامعلوم.
تیک ِ «وکیلآباد»ام زنده میشود. به راننده میگویم:«پدرجان الآن کجای شهریم مثلا.. یعنی مثلا "وکیلآباد" کدوم طرف ماست الآن؟» میگوید:«وکیلآباد؟؟» میگویم:«همون باغه. اونی که توش یه زمانی دانشکدهء حقوق بود..» از آینه نگاهام میکند. علی زیر لب میگوید:«...وکیلآباد و وضع بیمثالاش» و توی دفترچهاش چیزی مینویسد. راننده میگوید:«نمیدونم.. ما ایجا باغ ِ وکیلآباد نداریم. ولی باغ ارم داریم که توش هم دانشگاه بود یِیزمانی!» یعنی دارم اشتباه میکنم؟ ادامه نمیدهم بحث را. از پنجره بیرون را نگاه میکنم. پُر از پارچهنویسیاست. «او میآید»،«خوش آمدی ای عزیز دلها»،«لحظهء دیدار نزدیک است» ... به خودم میگیرم اینها را. خیلی لطیف، به راننده میگویم:«شهر، خیلی یهجور خاصی شده. کسی داره میآد؟» میشنوم:«آقو... آقو دارن تشریف میآرن چارشمبه!» اوه. اوکی. پس معنی این پارچهنویسیهای سطح شهر هم مشخص شد.
.............
همراه من، شعر تازهاش را برایام میخواند. گمانام این یکی، از سومین مجموعهای باشد که از ابتدای سفر تا بهحال سروده. چیزی نوشته درباب ِ انتظار و انتظار و انتظار. به شکل غمانگیزی معتقدم که کار از کار گذشته و باید مواظب این رفیقمان باشم.
میرویم وسایلمان را میگذاریم توی خانهای که متعلق به دو تا از بچههای تهران است که رفتهاند در حوزهء هنری شیراز مشغول بهکار شدهاند. بچههای جالب و آرامی هستند. قرار هم میشود فردا، علی برای بچههای گروه ادبیات کودک و نوجوان، که لیلا برزگر، همسر احمد اکبرپور مسوولشان است، سخنی براند در باب کودک و اینها. قرار هم میشود به احمد هم زنگی بزنیم و برویم خانهاش برای دیدار و بوسه و اینها. این دو دوست هم هی تاکید دارند که«راحت باشیدها!!! اینجا، چهار تا تختخواب داریم و دو تا اتاق! خیلی راحت باشید... دیگه خلاصه راحت باشید» ما راحتایم تقریبا، ولی نمیفهمایم که اینهمه تاکید برای چیست؟! لابد میهماننوازی و اینها انشالله! نیم ساعت میخوابیم و میزنیم بیرون. ما از گروه جداییم؛ آنها میهمان دانشگاه هستند و ما میهمان شهرزاد و دنیای اطلاعرسانی و عرفان و از ایندست.
مسعود اساماس میزند:«کجایی؟» میگویم با علی داریم خیابان گز میکنیم. باز اساماس میزند:«بیا.. من کف کردم! سیگار ندارم!» سفر آغاز میشود....
میرویم شاهچراغ. دلام میخواهد از صمیم قبل دلام بگیرد و یک دل سیر گریه کنم. ولی فقط دلام میگیرد و دریغ یک قطره اشک.
دوستمان کمی در باب فتوت و مردانگی ِ «شاهچراغ» میگوید و اینکه چندین بنده را آزاد کرده و در کل، مرد نیکی بودهاست. ما هم «ایوالله» میگوییم و وارد حرم میشویم. من اصولا، مثل خیلیها، بهشدت دارای «جوّ حرم» هستم. وقتی وارد حرمی میشوم (هرجا که باشد)، ساکت میشوم، لال میشوم، حتی اگر دون ِ شان روشنفکری محسوب شود، من آدم ِ اینجور احساساتام و خب، دوست هم دارم این باقیماندههای درون را.
توی حرم، جابهجا نوشتهاند:«عکسبرداری ممنوع، حتی با موبایل!» یک مامور اورژانس، که نمیدانم برای ماموریت آمده این حوالی یا برای چی، با لباس مخصوص، مقابل حرم ایستاده دستاش را گذشاته روی سینهاش، و یکی دیگر دارد از او عکس میگیرد«با موبایل»! و خدّام ِ حرم هم هی زیر لب میگویند:«سریعتر».
جای سادهایاست. جابهجا، آثار گچ و سیمان هست و داربستهایی که میگویند این مکان در حال بازسازیاست. ولی باز هم به نسبت حرمهای دیگر، خلوت است و سادهتر.
از حرم میزنیم بیرون و به قصد «حافظیه» حرکت میکنیم. پولی میدهیم به دربان و بلیط میخریم. «بر سر تربت ما چون گذری، همت خواه/ که زیارتگه رندان جهان خواهد شد» کلی آدم ِ رند میبینیم و صفا میکنیم. کاسبکاری، در چهرهء تکتک افراد مشهود است. پیشنهادهای ازدواج، در اینجا هم بیداد میکند. بهواقع، «شهریاست پُر کرشمهء خوبان» ز هر جهت، حتی از جهت حافظ و سعدی!
مردم دور قبر این بابا جمع شده و سعی میکنند حتما عکسی با این مرحوم بگیرند. یکی چنان چسبیده به قبر ِ مرحوم، که آدم خیال میکند توی ذهناش، خود را در آغوش «هدیه تهرانی» میبیند. رویاهای زیبایی دارند این مردم. دیگری، اینجا را با پارک ارم اشتباه گرفتهاست، و در حال آماده کردن چرخهای اسکیت است. همراه، میگوید بیا فالی بزنیم و صفایی کنیم. فالی میزنیم: یک غزل سرتاسر ملمع، یا بهعبارت بهتر، کاملا عربی میآید. ترجیح میدهم دوباره باز کنم. دوباره همان آش و کاسه است. فکر کن وسط شیراز باشی، بالای سر مرحوم نشسته باشی، و فالات به عربی باشد! چه شود! دیوان حضرتاش را میبندم و سعی میکنم از ذهنام کمک بگیرم؛ فال، فال است و مهم، حال است! این هم فال من میشود در آن مقبرهء خوشمنظره:
یوسف{؟} گمگشته بازآید به تهران، غم مخور حسین نوروزی!
کلبهء احزان شود روزی پُر از تمام چیزهای خوبی که دوست داری و یار در آغوش و اینا فراوان، غم مخور حسین نوروزی!
«حافظ، به سعی ِ وبلاگ»
مسعود، ترتیب اساماس را داده و حسین، رسما دارد از بیسیگاری میمیرد. نمیفهمم مسوولان این سمینار، مثل تمام سمینارهای دیگر، اصولا کی قرار است تفهیم شوند که «سمینارهای ایرانی، بهدلیل اینکه درآن اسباب ِ تدخین فراهم نیست، از پیش، شکستخورده محسوب میشوند»؟ اصلا اگر در همین معنی اندیشه شود، استفهام میگردد که بههمین دلیل است که شعر و ادبیات و از ایندست، اصولا در «سمینارهای خانگی» موفقتر هستند!
زنگ میزنم به مسعود ببینم کجا هستند. میگوید از هتل، تازه بیرون زدهاند و در محضر سعدی هستند. حرکت میکنیم به سمت «سعدیه». توی راه، فکر میکنم که این بابا، با این اسمی که برای مزارش انتخاب کرده، رسما پوز ِ هرچی اسمگذاری را زده. گرچه، اسم مناسبتری هم به ذهنام نمیرسد. پس به این نتیجه میرسم که باید اسم فامیلاش را عوض میکرد. مثلا میگذاشت «....»،«هومن»،«سوسن». واقعا اینها که برای خیابانها اسم میگذارند، کار سختی دارند.
.................
خدمت سعدی که میرسیم، هوا دارد تاریک میشود. با موبایل، داریم هم را پیدا میکنیم. اما، در جمع ما، همیشه دو نفر، از یکجهت، قابلیت شهودی و «منظرهای» دارند برای پیدا شدن و نشان کردن در شلوغی! آدم معروف، با ما زیاد است، مثل مصطفی رحماندوست، ولی دم عصر است، و کسی حوصلهء «آدم» را ندارد، حالا معروف و غیر معروف. اما .. اما...
اگر در جمعی، دکتر مهدی حجوانی باشد و من ِ صاحببانو، تضاد حاکم بین ما، میشود نشانهای میان شلوغیها. از دور، برق روی ماه مهدی حجوانی را میبینم و این یعنی که همدیگر را پیدا کردهایم. مسعود هم یک گوله پشم و موهای اضافه را رصد میکند، و آن یعنی که آنها هم ما را! واقعا، اشک در چشمان من پر میشود از اینهمه صمیمیت؛ همه منتظرند که سیگار برسد.
مهدی حجوانی، مردی بَرّاق و فارغ از هرگونه پشم و موی دنیوی!! است و در همهجا قابل رویت است. این حسین ِ صاحببانو هم چنانکه افتد و دانی، در ده سال گذشته، فقط سهبار راهاش به آرایشگاه افتاده، که آخرینشان در 17 مهرماه 1383 بودهاست. نوعی آدم ِ «تبرج-سرخود».
...............
همه را تکتک میبوسم؛ مهدی حجوانی را با لذتی بیشتر! وسط حیاط اخروی ِ مرحوم سعدی، یک چیزی شبیه چشمه هست که چند تا پله میخورد میرود پایین. من همینجوری فکر میکنم باید اسماش «آب رُکنآباد» باشد. برای اینکه به شب نخوریم، تند از پلههای این مکان که اصلا هم نفهمیدم اسم و معنیاش چی بود، پایین میرویم با مسعود، سیگاری آتش میکشیم، و به صدای خنده ای به خود میآییم. سهتا یکی، پلهها را برمیگردم بالا و «آقا مصطفی» را ماچی میکنم، باشد که قبول افتد. گپی میزنیم و کمی لودگی میکنم و از تقریبا از سی و هشت درصد دختران {و پسران} اطراف، دل میبرم. سعدیایه!!! خالی است و فقط ماییم که داریم به سمت بیرون راهنمایی میشویم.
برمیگردم و کمی سعدی را تماشا میکنم از دور؛ نزدیک نمیروم. بیتی در ذهنام میآید که اصلا اصلا معنا و مفهومی ندارد و شان نزولاش را در اینجا نمیفهمم:
فدای سرت اگه من خیلی تنهام
فدای سرت اگه گریونه چشمام
فدای سرت اگه دلام رو شکستی
حتی بهتازگی شنیدهام که عاشق یکی دیگه هستی ای ملعون!
سعدی، شاعر بزرگی بودهاست. دوستاش دارم.
..................
قدم میزنیم به سمت خروجی، و با دکتر بعد از تابستان، علیرضا کرمانی، صحبت ادبیات و رابطهء آهنفروشی و آجر و گرانی مسکن پیش میآید. علی سیدآبادی، به افقهای دور خیره است و دارد به خان سیدآباد میاندیشد احتمالا. دو سه تا خانم دانشجو، که در برگزاری سمینار، همکاری دارند با دکتر خسرونژاد اینا، تاکید دارند که باید حرکت کنیم به طرف «باغ ارم» که شام از دست نرود.
دختری از کنار ما رد میشود و رحماندوست را میبیند. به شهرام اقبالزاده نزدیک میشود و میپرسد:«اون آقا آیا ازدواج کردهاند؟» شهرام میپرسد:«آقا مصطفی؟ بچههاش با من همسن هستند!» دختر تُرش میکند و میگوید:«نه بابا.. اون آقا مو بلنده» اشک شوق، در چشمان شهرام حلقه میزند، و سیدآبادی هنوز دارد به افقهای دور خیره میشود و کرمانی با ماشین حساب جیبیاش، رابطهء منطقی قیمت آهن و ادبیات را حساب میکند. باید حدو پنج ساعت بگذرد، تا بار دیگر این فیلسوف، این مرد بزرگ، این رند ِ عالمتاب را کشف کنیم. مردی که مباحث عمیق بُزشناسی را به شیواترین و میناترین شکل ممکن ابراز میدارد: علیرضا کرمانی. این دکتر حسین شیخرضایی، تازهترین واردات علم از لندن، لبخندهای ملیح میزند و آرام است. «یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟» این سوالیاست که در آنوقت، همه از خود میپرسیم.
شب شده، و من هنوز به بانوی قرنها، بانوی دوستداشتنی، زنگ نزدهام، و از این بابت، احساس شرم میکنم از غرور گاهی بیمورد ِخودم. این حس، تنها حس حقیقیام تا این لحظه است.
شرمگین، به سوی شام در حرکتایم.