نگاهی گذرا به گذشتههای شعر طاهره صفارزاده؛ شاعری که پیشرو بود

طاهره صفارزاده هم رفت. و بسیاری از «تیتر»ها در «مرگ مترجم» خلاصه شد. اما آیا واقعا صفارزاده هماین بود؟ فقط هماین؟
صفارزاده وقتی پا به عرصهء شعر نو گذاشت، که هنوز بسیاری از جریانهای نوگرای شعر ظهور نکرده بودند یا سر و صدایی نداشتند. اولین مجموعهاش «رهگذر مهتاب» بود که در اسفند ۱۳۴۰ در ۱۲۰ با تخلص «مردمک» منتشر کرد؛ حاوی اشعار نوقدمایی در قالب نیمایی. شعر «کودک قرن» از هماین مجموعه سر زبانها میافتد و سالها، حتی به میان مردم ِ دور از جریان شعر نیز رسوخ میکند و هنوز هم هستند کسانی که صفارزاده را با هماین شعر میشناسند.
صفارزاده در دههای اشعارش را منتشر میکند که بنا به قول دکتر علیرضا نوریزاده، در مقالهء «دههء شاعرهها» {ویژهنامهء نوروزی مجلهء فردوسی، ۱۳۵۰} در دههء چهل، ۷۲۵ شاعره ظهور کردهاند. و در روایت دکتر اسماعیل نوریعلا، در مقالهء «تذکرةاللطیفه» {مجلهء فردوسی، شماره ۸۵۲، فروردین ۱۳۴۷}، شعر ِ بیش از صد و بیست «شاعره» بررسی شدهاست.
دههء چهل، شاید به لحاظ کمیت، دههء زنان شاعر باشد، اما سایهء شعر فروغ فرخزاد در این دهه، و حتی دههء بعد، حضور کیفی دیگران را بهزیر میبرد؛ در اسفندماه سال ۱۳۴۲ «ایمان بیاوریم ..» فروغ منتشر میشود، درحالیکه «دیوار» و «اسیر» هم در دو سال گذشتهاش به چاپهای دوم و سوم رسیدهاند. فعالیتهای سینماییاش بیش از پیش قوت و شدت گرفته و انتشار گزیده اشعارش با استقبال بسیار خوب منتقدان و روشنفکران روبهرو میشود. نام فروغ و شعر فروغ، نه تنها جریان شعر زنان را، که کل جریان شعر این دهه و دههء بعد را تحت تاثیر قرار میدهد. و عاقبت، مرگ ِ تراژیک او در ۲۴ اسفند سال ۱۳۴۵ نیز از او اسطورهای میسازد که میدانیم.
از سوی دیگر، دههای که دههء انتشار مجموعههای پیشروی امثال شاملو و رویایی و سپهری و فروغ و اخوان و .. است، جایی هم برای شعر و زبان معمولی و احساسات سرشار از شعار صفارزاده نمیبیند.
در هماینسالها برای ادامهء تحصیل در رشتهء زبان و ادبیات انگلیسی به انگلستان و آمریکا سفر میکند. {در این نوشته، مفصلتر بخوانید}. بعد از بازگشت از سفر است که صفارزاده، دیگر آن شاعر معمولی نیست و نگاهاش نسبت به شعر، اگرنه پیشروتر از جریانهای متداول آن دوران، اما خبر از نوجوییاش میدهد. «طنین در دلتا» را در آذرماه ۱۳۴۹ در انتشارات امیرکبیر منتشر کرد؛ مجموعهای که بسیاری همچون شمس لنگرودی، نوآوریهای آن را «کوششی» میدانند در برابر نوآوریهای «جوششی» فروغ. با اینحال، گرایش به فرم، تا حدی که صفارزاده بهکار میبست، و زبان ساده و بیتکلفاش که حتی ذرهای هم با مجموعهء پیشین قابل قیاس نبود، از ظهور نگاهی منحصر به فرد و اختصاصی – بدون قضاوت کیفی – خبر میداد.
این شعر کوتاه از «کانکریت»ها را «ببینید»: {پی: این مطلب علیرضا در هماینباره}
بالا
زندگی آسانسور
پایین
زبان شعر صفارزاده در این مجموعه و رویکردی که به زندگی در شعرش دارد، زمین تا آسمان با شعر پیشین خود، و حتی با شعر زنان شاعر دیگر، تفاوت دارد. شعر «عاشقانه» از این مجموعه:
صبح آمده است
تو رفتهای
عشق آمده است
تو نیستی ...
چه میشود کرد
رنگ دیوار به پردهها نمیخورد
رنگ قالی به هیچکدام
امروز تولد دوک الینگتون بود
در کاخ سفید هم رادیو میگفت جشنی برپاست
شُکر که که کلاهسفیدها دوک را نخوردند
شُکر که دوک گذری به آلاباما نکرد
شُکر که اگر تو نیستی، تنهایی هست
شُکر که فصل پاییزه این فصل
دورهگرد میخواند انار نوبر پاییزهء انار ...
من هم میخواهم به سلامتی دوک گیلاسی بزنم
و بزنم زیر گریه
همه توی این ملک مثل هماند
چه فرق میکند
آدم صبح مِی بزند یا شب
اواسط سال ۱۳۵۰ مجموعهء «سد و بازوان» را در انتشارات زمان منتشر میکند در ۵۲ صفحه. سفر صفارزاده به خارج از ایران، و زندگیاش میان آن فرهنگ و درگیری با نگاه جهان غرب به ادبیات و هنر، از وی چهرهای میسازد که حتی بسیاری از شاعران نوگرای همآن زمان بر او خرده میگیرند که شعرش و زباناش «بیپیرایه» است {از جمله شمس لنگرودی} و حتی سپانلو او را «شاعرهای که به زبان خارجی چیز مینویسد» میخواند. کار حتی بالا هم میگیرد!
دکتر رضا براهنی که در آن زمان شاعر و منتقدی پیشرو و آشنا به ادبیات روز جهان بود، و کمی قبلتر از انتشار مجموعهء اخیر در جریان «جایزهء کتاب سال» نوشته بود:«اگر کمیته، شاعرهای برای جایزه پیدا نکرد، دلیلاش این نیست که چنین شاعرهای نداریم. طاهره صفارزاده یکی از بهترین شاعرههای معاصر است {...} و هماین جهشهاست که حتی اعتقاد مرا در مورد شعرهای فروغ نسبت به ده سال پیش عوض کرده است»، حالا انگاری جهش کرده و شعرهای صفارزاده را شعر که نمیداند هیچ! حتی «توسری خوردهء شعر غرب» میخواند و معتقد است اینها شعر نیست!
م.آزاد (محمود مشرف تهرانی) شاعر نوگرای همآن روزگار نیز ضربتی دیگر میزند و برای نقدی که در کیهان بر اشعار او نوشته، نام «شعری انباشته از اداهای روشنفکرانه» میگذارد!
هرقدر که «شاعران طراز اول» آن روزگار و کسانی چون مجابی و سپانلو و دیگران به او حمله میکنند، معدودی هم از صفارزاده دفاع میکنند. محمد حقوقی مقدمهای بر کتاب دوم مینویسد و محمدرضا فشاهی نیز در نامهای سرگشاده به صفارزاده، پنبهء بسیاری از جمله م.آزاد، سپانلو، شاملو، مجابی و ... را میزند و دلیل حملات ایشان به شعر صفارزاده را فقدان «رفاقت»ها و نداشتن «روابط عمومی»هایی همچون سیروس طاهباز و احمدرضا احمدی میداند.
شعرهای این مجموعه، با اینکه در ظاهر به سمت نثر پیش میروند، اما به عقیدهء من، اگر صفارزاده امروز آن شعرها را مینوشت، وی را حتی شاعری واپسگرا میخواندند {در مقایسه با پیشرفت امروز شعر}. و دریغ که مُشتی روشنفکر در آن روزگار، چه نامهایی بر نوشتههاشان گذاشتهاند: «شعری انباشته از اداهای روشنفکرانه»، «شعر صادراتی»، «شاعرهای که به زبان خارجی چیز مینویسد» و.....
بخشی از شعر «بازوانام بوی سد ِ شکسته را دارند» را بخوانید:
هیچ توفانی به پراکندن برگهای غایبشان قادر نیست من این را میگویم و وارد قبرستان درختان میشوم (جاذبهای بیست و پنج دقیقه از شهر آیوا) از لابهلای ستونهای قهوهای و درگاههای تو در تو میگذرم هیچکس جلو مرا نمیگیرد که بپرسد کیستام و با چهکسی کار دارم بیماری هرچه بود یک آغوش یک مهندس ِ سد یک سیل لوح گوری و دستهگلی به یادگار نگذاشت پس من بینامی را لمس میکنم هوا را رنگهای غروب را و قامتهای بلند مرگ را تا ثابت کنم که دیگر هیچکدام منظره نیستند...
ایندست شعرهای صفارزاده است که رسما خشم بسیاری از «شاعران پیشرو» را برمیانگیزد؛ تا جاییکه از فحاشی و تمسخر و توهین هم دریغ نمیکنند.
در سال ۱۳۵۱ که «شعر نو از آغاز تا امروز» محمد حقوقی منتشر میشود، فصلی نیز به بررسی اشعار صفارزاده اختصاص مییابد تا حقوقی ارادت خود به شعر صفارزاده را بیش از پیش نشان دهد.
بعد از موفقیت شبهای شعر انستیتو گوته در سال ۱۳۵۲، برنامهای نیز به شاعران جوان اختصاص مییابد که 14 آبانماه هماین سال، شب شعرخوانی حسین منزوی و صفارزاده است.
«سفر پنجم» را در ابتدای سال ۱۳۵۶ در انتشارات رواق منتشر میکند در ۱۱۱ صفحه. شمس لنگرودی دربارهء این مجموعه مینویسد:
« سفر پنجم در سال ۱۳۵۶، ناگهان و بهطور غیرمنتظرهای شهرت عام یافت و به سرعت با تیراژ بالا، چندینبار تجدید چاپ شد. یکی از دلایل توجه وسیع و ناگهانی به سفر پنجم، علاوه بر اشاراتی چند به آیات قرآنی و تاریخ اسلام، شعر "سفر هزاره" بود که به دکتر علی شریعتی تقدیم شده بود. و دکتر علی شریعتی، مسلمان انقلابی متجددی بود که در میان روشنفکران مسلمان، دهها هزار هوادار و پیرو داشت؛ پیروان جوانی که بهشدت از مرگ رهبرشان – که شایع بود رژیم پهلوی او را به قتل رسانده – متاثر و خشمگین بودهاند.»
البته شمس دلیل محبوبیت و استقبال از این مجموعه را صرفا در اشارات به مضامین اسلامی و دینی نمیداند و از ترکیب مدرنیسم با ذوق نوقدمایی و صراحت و سادگی ویژهء این شعرها نیز به عنوان عامل دیگر موفقیت این کتاب یاد میکند. {تاریخ تحلیلی شعر نو – جلد چهارم – صفحه ۴۶۵ }
از هماین کتاب است که سمت و سوی آیندهء شخصیتی صفارزاده نیز عریانتر میشود. علیمحمد حقشناس، در همآن سال نقدی بر این کتاب مینویسد و از رویکردهای دینی و قرآنی آن یاد میکند و ..... و مشخص است چه میشود در ادامه. گرچه سالها پیش از این، «نعمت میرزازاده« (میم.آزرم) با «سحوری» و بعد «علی موسوی گرمارودی» با «عبور» و مجموعههای بعدیاش در جریان شعر نوی مذهبی و دینی اعلام وجود کرده بودند، اما هنوز خصوصا موسوی، شاعری نبود که چندان شناختهشده باشد.
از شعر «سفر عاشقانه» است:
من اهل مذهب بیدارانام
و خانهام دو سوی خیابانیاست
که مردم عایق
در آن گذر دارند
صدای هقهقی از دوردست میآید
چهطور اینهمه جان قشنگ را
عایق کردند
چهطور
چهطور
چهطور
تبت یدا ابی لهب و تب
تبت یدا ابی لهب و تب
تبت یدا ابی لهب و تب
...
صفارزاده در بیستاُم مهرماه سال ۱۳۵۶ و در سومین شب از «شبهای شاعران و نویسندگان در انجمن فرهنگی ایران – آلمان» موسوم به «ده شب»، همراه با بهرام بیضایی، شمس آل احمد، محمد زهری، سیروس مشفقی، فاروق امیری و احمد کسیلا، میهمان ویژهء این مراسم است و شعرخوانی میکند. این، همآن شبی است که آل احمد و پس از او، بهرام بیضایی، سخنان کوبنده و جسورانهای دربارهء سانسور و اختناق در دستگاه پهلوی میگویند و سروصداهای فراوانی میکند.
با آغاز سال ۱۳۵۷، صفارزاده مجموعهء «حرکت و دیروز» را در انتشارات رواق منتشر میکند. این مجموعه نیز همآن سادگی و صراحت دیگر شعرهای صفارزاده را دارد. اما آشکارا، کفهء مذهبی و گرایشات سیاسی در آن سنگینی میکند و شعارزدگی، که خاص وضعیت غالب شعر آن دوران است، در این مجموعه بیشتر به چشم میخورد.
از اینسال، همزمان با انقلاب، صفارزاده نیز به اردوگاه انقلابیون دعوت میشود {یا می پیوندد؟} و کمکم میشود چهرهای که حالا و اینروزها همه میشناسند. اما واقعا صفارزاده این بود؟
صفارزاده بعد از انقلاب، بهقول شاعری انقلابی، «بههمراه عدهای، شد سردمدار شعر انقلاب» خصوصا در دههء شصت. و لابد خودش هم به این اتفاق راضی بود. ترجمههای او از قرآن به زبان انگلیسی که در چندین و چند نوبت عرضه شده است، و گرایشاش به مضامین مذهبی و بعدها، با نزدیک شدن به دوران پیری، توجهاش به «مضمون صرف» و دوری از فرم و ... باعث شد تا بسیاری از این شاعرهء پیشروی آنروزهای جوانی، تنها «استاد دانشگاه»ی به یاد بیآورند که صرفا «چندین مجموعه شعر سروده» و او را تنها بهخاطر ترجمههای قرآن و ادعیهها بشناسند. و این، با توجه به یکیدو دیداری که با ایشان داشتم، بهنظرم چندان هم دور از خواست خودش نبود. {بگویم که حتی در شعرهای دههء شصتاش هم رگههایی از زبانبازی و راحتی شعر پیداست، که رفتهرفته رنگ میبازد البته.}
اما با رجوع به پیشینهاش میبینیم، حتی همآن دوران که حقشناس او را شاعری آوانگارد و درعینحال مذهبی خواند و اشعارش را با شیوهء روایت قرآن مقایسه کرد، باز هم اهمیت کارش را از توجه به نوگرایی در زبان و فرم میگرفت و نه مضمون ِ صرف.

دربارهء فعالیتهای او بعد از انقلاب، و ترجمهء دقیقاش از قرآن، اهل فن گفتهاند و لابد میگویند. اما اینها تنها نگاه به «بخشی» از زندگی اوست. اگر خبرنگاران بیسواد بخش ادبی خبرگزاریها و سایتها، حداقل اطلاعی از وضعیت شعر در دههء پنجاه داشتند، لابد نمینوشتند:«انتشار چندین مجموعه شعر نیز از دیگر فعالیتهای او بود». شکر خدا که کتاب ارزشمند شمس لنگرودی «تاریخ تحلیلی شعر نو» در چهار جلد توسط نشر مرکز هنوز هم بازنشر میشود، و کتاب محمد حقوقی «شعر نو از آغاز تا امروز» هنوز هم در بازار پیدا میشود، و دورههای صحافیشدهء مجلهء فردوسی از نقل و نبات هم در دسترستر است... از این منابع استفاده کردم در این نوشته. منابعی که یکبار در گفتوگویی تلفنی، با مرحوم صفارزاده هم درمیان گذاشتم و حرفهایی هم داشت. البته بهوقتاش، کسی به دنیای شاعریاش توجه دقیق و تاریخی نکرد، تا دریابیم صفارزاده شاعری نوگرا بود که از بسیاری از مدعیاناش در آن زمان جلوتر رفت.
بگذار حالا او را یک استاد دانشگاه صرف یا مترجم زبان انگلیسی بخوانند.
سطرهای پایانی «آشیانپرست» از مجموعهء اول صفارزاده را بخوانیم و بگذرد:
او مرغ ِ آشیانهپرست است و عاقبت
یکروز بیخبر
پر میکشد به جانب ِ شهر و دیار خویش
در بالاترین+ نوشتههای از سر تکلیف ِ زمانه و بیبیسی