برای آن شب برفی
در این سرما و باران، یار خوشتر
نگار اندر کنار وُ عشق، در سر
نگار اندر کنار وُ چون نگاری!:
لطیف و خوب و چُست و تازه و تر ...
در این سرما به کوی او گریزیم
که مانند اش نزاید کس ز مادر
در این برف، آن لبان ِ او ببوسیم
که دل را تازه دارد برف وُ شکّر
مرا طاقت نماند؛ از دست رفتم
مرا بُردند وُ آوردند دیگر
خیال او، چو ناگه در دل آید
دل از جا میرود... الله اکبر
مولوی